تلگرام
کانال تبریزبیدار در تلگرام
دنبال کنید
سرویس : فرهنگی و اجتماعی , چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ ۱۱:۴۳:۳۱ شناسه خبر : ۱۰۶۹۶۶۵

در 27 دی 65 دانشگاه تبریز چه گذشت؟

تیر صدام در قلب خودکفایی جوانان تبریزی!/ وقتی قرعه به نام تبریز خورد

به خاطر می آورم که ۲۷ دی سالگرد اهدای هدیه های آمریکایی صدام به مردم تبریز است.آری همان روزی که صدام که از تجدید قوای منحصر به فرد جوانان ایرانی پس از کربلای ۴ در دروازه های بصره مستاصل شده بود جنگ شهرها را شدت بخشید و موشک های اهدایی غرب و شرق را همانند نقل و نبات بر سر مردم می ریخت و در ۲۷ دی۶۵ قرعه به نام تبریز خورد.

سرویس فرهنگی تبریزبیدار؛


در تقویم ها ورق می زنم به ۲۷ دی که می رسم مناسبت خاصی ثبت نشده است و در برخی تقویم های دولتی هم این روزها سالگرد اجرای برجام ثبت شده است حتما اتفاق مهمی است. تاریخ ۲۷ دی چون به نظرم آشناست دوباره جستجو می کنم خبری نیست. ناگهان ذهنم به یاری ام می آید و به خاطر می آورم که ۲۷ دی سالگرد  اهدای هدیه های آمریکایی صدام به مردم تبریز است.آری همان روزی که صدام که از تجدید قوای منحصر به فرد جوانان ایرانی پس از کربلای ۴ در دروازه های بصره مستاصل شده بود جنگ شهرها را شدت بخشید و موشک های اهدایی غرب و شرق را همانند نقل و نبات بر سر مردم می ریخت و در ۲۷ دی۶۵  قرعه به نام تبریز خورد. 


این حمله متفاوت بود چرا که این بار هدف فقط مردم عادی و کارخانه ها هدف نبودند. موشک ها این بار به مرکز بزرگ علمی شمال غرب کشور یعنی دانشگاه تبریز را هدف قرار داد. مردم از محلات مختلف خود را به دانشگاه تبریز می رسانند. ۲۲ تن از دانشجویان در کارگاه دانشکده فنی همچون لاله های سرخ گون پرپر شدند و دانشگاه تبریز شد خط مقدم جبهه و مشهدالشهدا.

27 دی روزی که در تاریخ تبریز نباید فراموش شود


هرکس گرا را داده بود، آنقدر از هوش دشمنی برخوردار بود که بداند یک نکته فوق العاده مهم را می خواهد نابود کند. مهم نه به لحاظ استراتژیک که کارگاهی دانشجویی بیشتر نبود؛ اما آن مغزها که دور هم جمع شده بودند که امروز گلوله آر پی جی از روی یک نمونه طراحی کنند، فردایش موشک هم شبیه سازی می کرد و بالاترش طراحی و تولید هم می کرد. مهم یک کارگاه دانشجویی کم امکانات نبود، آن هایی بودند که کنار دستگاه تراش، دهانه خمپاره می تراشیدند و ورقه های مسی را شکل می دادند.


حادثه به همین جا ختم نمی شود میگ های عراقی بار دیگر چند دقیقه پس از انفجارهای اول تبریز را بمباران می کنند و فاجعه خلق می شود. تبریز غرق در خون رخت سیاه بر تن می کند. پدری که برای کمک به مجروحان حادثه به دانشگاه رفته وقتی برمی گردد با صحنه ای باور نکردنی روبرو می شود. زن و بچه معصوم و بیگناه در حمله دوم به شهادت رسیده اند و از دنیای زندگانی شیرین این دو پیکر بی جان و خانه ویران برایش ماند.


شنیدن صحبت های شاهدان عینی حادثه دانشگاه عمق فاجعه را مشخص می کند، مهندس محمد فرتوت که جزو دانشجوها بود؛ مهندس حدائقی و دکتر اسم حسینی که حالا استاد دانشگاه ارومیه است. از زبان آنان حادثه را بخوانیم.

 

جمال شکوری: از سال ۶۰، معاون کارگاه آموزشی دانشکده فنی بودم. سال ۶۵ بود و فشارها باعث شده بود در جبهه با کمبود تسلیحات مواجه شویم. مسئولان صنایع خودکفایی سپاه در استان تصمیم به تامین سلاح های جنگی در استان گرفته بودند. یکی از مکان های مورد نظر آنان دانشگاه بود. قرار شد کارگاه آموزشی دانشکده فنی، تبدیل شود به مکانی برای ساخت نافی های خمپاره. پیگیر و مجری طرح هم مسئول وقت صنایع خودکفایی، آقای فریدون درویش زاده بود. چند نفر از دانشجویان علاقه مند و عاشق، کار را شروع کردند.

محمد فرتوت: به طرف دانشکده می رفتم که آگهی دعوت به همکاری ستاد پشتیبانی جهاد دانشگاه را دیدم. به دلیل گرفتاری ها، دستم از جبهه کوتاه بود؛ فرصت غنیمت را شمردم و رفتم ثبت نام. همین آگهی، نردبان شد برای آسمانی شدن خیلی ها...

مهندس حدائقی: فارغ التحصیل تاسیسات حرارتی و نیروگاه دانشگاه تبریز بودم.  دو دوره هم مسئول اعزام دانشجویان دانشگاه به جبهه. سال ۶۵ بود که با برادری به نام «فریدون درویش زاده» آشنا شدم. ماموریت داشتند مقدمات ساخت مهمات در تبریز را فراهم کنند. صحبت کردیم و مقدمات فراهم شد و اتاقی در دانشکده فنی گرفتیم و کار عملا شروع شد. اطلاعیه ها پخش شد و ثبت نام آغاز. اسم دفتر را گذاشته بودیم «دفتر ارتباط هسته با دانشگاه». 

رفته رفته که کار جدی تر می شد، یک دفتر اجاره کردیم در چهارراه ابوریحان که همزمان شده بود با فارغ التحصیلی من. من را به عنوان مسئول پرسنلی و گزینش طرح انتخاب کردند. جهاد دانشگاهی پیشنهاد داد تعدادی قطعات خام خمپاره ۸۱ و ۶۰ در اختیار برادران قرار بگیرد و این ها شب ها در محل کارگاه دانشکده فنی، شب ها این تسلیحات را شبیه سازی کنند.


دکتر اسم حسینی: برادر کاشانی در محل ساختمان۷ دانشگاه یک سخنرانی داشتند که من نبودم آنجا و بعدا بچه ها نوار سخنرانی را آوردند و در محل انجمن اسلامی گوش کردیم. بسیار تاثیر گذار بود و خیلی ها را مجاب به همکاری با طرح کرد. من هم از مجاب شدگان بودم. تصمیم گرفتیم حتما کاری برای تامین تسلیحات رزمندگان بکنیم. با حدود ۵۰نفر گروهی را تشکیل دادیم. آن جمع به ۳۰نفر تقلیل یافت. بالاخره کار شروع شد.

دکتر اسم حسینی: روز اول آشنایی با دستگاه ها بود. هفته اول کار، اولین تولید صورت گرفت و شهید جواهری بر روی آن گل گذاشت. بعد از ظهر ساعت۴، کار را شروع می کردیم و تا یک نیمه شب ادامه می دادیم. بچه ها که فردا صبح هم باید سر کلاس می رفتند، از فرط خستگی در مینی بوسی که به هتل ایران می رساندشان، حسابی می خوابیدند.  در جمعمان جانبازی بود که یک ترکش در مغزش داشت.  شهید فصیح با این که جانباز جنگی بود، در کارگاه هم کار می کرد. شهید خلوتی از اعزام به خارج قبول شده بود. یاد همه شان بخیر...

جمال شکوری: عصر روز ۲۷دی ماه ۶۵ بود که مثل روزهای قبل کار را شروع کردیم. ساعت هشت و نیم شهر برق سراسر شهر قطع شد. در فاصله یک و نیم ساعت قطعی، بچه ها نشستند پای راز و نیاز. ساعت ۱۰، برق شهر دوباره جریان یافت.

علی سقایی: از کادر جهاد بودم و هر شب برای تهیه غذا و چای به کارگاه می رفتم. شب واقعه رفتم و شام بچه ها را از بیمارستان امام آوردم . به آقای حسین زاده که مسئول کارگاه بودند، گفتم می روم برای بچه ها چایی تهیه کنم. ایشان هم آدرس قهوه خانه ای را در نزدیکی آبرسان دادند. برگشتم؛ بیکار مانده بودم. رفتم پیش آقای امین جواهری که از دانشجویان اصفهانی بودند. گفتم: «من هم می خواهم کمک کنم.» تقاضایم را رد نکردند.


محمد فرتوت: موقع صرف شام رسید. بچه ها سر شام با شوخی، خستگی از تن بیرون می کردند. بعد نماز و شام، کلید دستگاه ها را زدند تا استارت کار دوباره زده شود. یادم هست که بعضی ها چای بعد شام را در لیوان ریخته و با خود سر دستگاه آوردند.  


جمال شکوری: نیم ساعتی بود که کار را شروع کرده بودیم؛ صدای مهیبی آمد و سیاهی همه جا را گرفت. دیگر چیزی ندیدم؛ بیهوش شده بودم. در حالتی میان خواب و بیداری، صداهایی را می شنیدم: «یا اباعبدالله»، «الله، الله». دوباره بیهوش شدم. زمانی که به هوش کامل آمدم، در بیمارستان بودم. اولین خبری که شنیدم پرپر شدن ۲۲ شکوفه بود.

محمد فرتوت: صدای مهیبی آمد و بعد چند لحظه، نور شدید بنفش قدرت بازماندن را از پلک ها گرفت. بمب اول افتاده بود جلوی دانشکده فنی و بمب دوم از سقف کارگاه پایین آمده بود. بوی زهم گوشت سوخته می آمد... شهید رضوانجو، دقیقا به حالت سجده پرکشیده بود.

مهندس حدائقی: به محل استراحت بچه ها واقع در هتل ایران برگشته بودیم در خیابان راه آهن. اتاق هایی گرفته شده بود و بچه های غیربومی آنجا اقامت داشتند. درازکش بودم که خواب به چشمم بزند؛ صدای مهیبی یکباره بلند شد. به خیال بمباران شهری زدیم بیرون ساختمان و با توجه به این که پناهگاهی هم نبود، در کنار جدول خیابان پناه گرفتیم. با فاصله کمی اکبر باورطلب و یکی دیگر از بچه ها آمدند که زود باشید کارگاه راکت خورده. سریع خودمان را رساندیم. صحنه غیر قابل وصفی بود...

محمد فرتوت: هاشم اخترشمار از مجروحان انفجار بود. حالش اصلا خوب نبود. در بیمارستان گفتند اگر خوب شوی چه می کنی؟ گفت: «می روم جبهه». به دو روز نکشید. او هم آسمانی شد.

مهندس حدائقی: به سردخانه بیمارستان امام(ره) رفتیم. باورمان نمی شد. این ها دوستانمان بودند که تا ساعاتی قبل در کنارشان بودیم. شهید جواهری را از فرم بینی اش شناختیم.