تبریزبیدار
شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸ ۱۴:۰۶:۰۵ شناسه خبر : ۱۰۷۷۲۸۰

نیمچه طنز تبریزبیدار؛

حسن آقا و اصحاب کهف

حسن آقا گفت: ماکسی میلیانوس بعد از سیصد سال برای خرید آمد دید قیمتها عوض شده شک نکن که حالا ماهم مثل آنها شدیم!

نیمچه طنز تبریز بیدار / فردین الهیاری

در یکی از عصرهای پنجشنبه سرد آبان ماهی آمیرزا زنگی زد و گفت: پسر جان آماده باش فردا بریم گشت و گذار!  منم از خدا خواسته گفتم چشم! آمیرزا تاکید کرد که چون مهمون داریم سر وقت بیا بازم گفتم چشم.

القصه  صبح ساعت 5 با صدای زنگ آمیرزا بلند شده و زودی رفتم جلو در ...
با تعجب!! دیدم ای خدااا همسفرمون حسن آقاست که یک اسب سیاه رنگ خوشگلی هم داره...

اول بگم حسن آقا کیه بعد ادامه داستان را بشنوید! حسن آقا از آدمای مشهور شهر هست که یه کلید سازی با برند مشهور داره که اتفاقا در انتخابات انجمن هم شرکت کرد و همه ما بخاطر برند کلیدش رای دادیم و شد انجمن که در حال حاضر همه فکر میکنیم که شهر دست اونه و قیمتها هم دست اونه ه ه ه!


القصه دوم اینکه سه نفری سوار اسب حسن آقا شده و خوشان خوشان می رفتیم که حسن آقا گفت: اسبمان جو و علف نخورده و چراغش روشنه! به جو فروشی رفتیم، حسن آقا 60 عدد جو 100 شاخه علف خرید پولش را که پرسید سرش گیج رفت و افتاد... بالای سرش رفتیم و سطلی آب بر سرش ریختیم به هوش که آمد آمیرزا رو بغل کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک بود، گفت: آمیرزا!! بیایید به غاری برویم و البته اسبمان را به اسطبل ببریم و سگی در باغمان هست او را با خود برداریم!

من و آمیرزا اینور و اونور را نگاه کردیم و آمیرزا در گوش حسن آقا گفت پاشو بابا مگه بوووووووق شده ای؟!

حسن آقا گفت نه بابا بوووووووق نشدم مگر داستان اصحاب کهف را نشنیده ای؟! آنها هم اینجوری شدند. وقتی ماکسی میلیانوس بعد از سیصد سال برای خرید آمد دید قیمتها عوض شده شک نکن که حالا ماهم مثل آنها شدیم! اون موقع ما 1000 سکه برای علف میدادیم ولی انسانهای امروزی 3000 سکه میدهند.

حسن آقا در حالی که دست آمیرزا را گرفته و میکشید میگفت: بیا آمیرزا بیا!! بیا که ما باید به غار برگردیم و از خدا بخواهیم که به خواب ابدی برویم...!

آمیرزا نگاهی عاقل اندر عزیز کرد و گفت : مگر انجمن این شهر تو نیستی؟! مگر گرداننده این شهر تو نیستی؟! مگر قیمتها در دست تو نیست؟! مگر صحبتها با شهرها و بلادهای دیگر در دست تو نیست؟! مگر تصمیم گیرنده اول و آخر تو نیستی؟!

حسن آقا گفت: والله آمیرزا از شما چه پنهان همش من نیستم ولی این چه ربطی به قیمت علف و جو دارد؟!

آمیرزا گفت: قیمت جو و علف از صبح اول وقت امروز شده 3000 سکه

حسن آقا گفت پس من چرا نمی دانم؟!

میرزا باز نگاهی کرد و بر روح میرزا رضای کرمانی رحمت فرستاد و 180000 سکه را به کارگر علف فروشی داد و رو به حسن آقا کرد و گفت: گاه گاهی از انجمن و دکانت بیا بیرون و نان و جو گوجه و... بخر تا احساس نکنی ماکسی میلیانوس هستی!

الغصه !!! با غصه و بی حالی که سرتاسر ویجود حسن آقا رو گرفته بود به طبیعت رفتیم و او بی حال نشست و ژست فکر کردن به خود گرفت.

البته چون من و آمیرزا به اینجور چیزا عادت داریم بی خیال خوش گذرانی کردیم.


نیمچه طنز تبریزبیدار؛ فوتبال، خطا و تیم های سوگلی