تبریزبیدار
دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸ ۱۱:۱۱:۵۹ شناسه خبر : ۱۰۷۷۵۶۴

تبریزبیدار گزارش می دهد:

سوگ سردار، زلزله به جان زلزله زدگان آذربایجان انداخت

دو جوان روستایی هم آنجا به حرف های پدربزرگ گوش می دادند، جلو آمده و گفتند: صدای ما را از این روستا به گوش ترامپ احمق برسانید ما همگی سردار سلیمانی هستیم هر کاری می خواهد بکند.

سرویس فرهنگی تبریز بیدار / سیده صفورا موسویلر

رفت تا دامنش از گَرد زمین پاک بماند
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

صبحدمان مرغ سحر ندا داد برخیز که عشق تو را می خواند و تو ذکر روزانه پیامبر صلح و دوستی برلب راهی قتلگاه شدی الهی لاتکلنی.....

خدایا مرا پاکیزه بپذیر

این روایتی از صبحی شوم بود که داغ از دست دادن مالک اشتر ایران را بر دل تک تک اهالی این دیار نهاد.

آری با رفتن آن سید جبهه مقاومت سردار دلاور حاج قاسم سلیمانی تقدیر ما این شد که داغی عظیم بردلمان بنشیند.

در این روزهای غمبار گذرم بر مناطق زلزله زده آذربایجان شرقی افتاد. آنجا که مردمانش غمگین از دست دادن عزیزان و خانه و کاشانه شان هستند.

تازه به روستای ورنکش رسیده بودم کنار مسجد حجله ای کوچک مزین به عکس سردار توجهم را جلب کرد. همانجا ایستاده بودم که مادری از دور با دیدنم اشک آلود و شتابان به سمتم آمد مادر دو دانش آموز جان باخته در زلزله بود.

عکس سردار را که دید و اشک امانش نداد و بی امان گریه می کرد، قبلا چند باری در گزارش هایم با او هم صحبت شده بودم حالا مرا دخترم صدا می کرد.

با حزن و اندوه مادرانه گفت: دیدی چه بلایی بر سرمان آوردند دخترم؟ داغ جگرگوشه هایم فراموشم نشده که شهادت سردار کمرم را شکست کاش به جای او من مرده بودم.

کم کم اهالی دورمان را گرفته بودند. دیدم انگار همه بغض کرده اند. پیرمردی گفت: کاش من و اهالی اینجا به جای سردار مرده بودیم.

با آهی که از سینه برآورد گفت: من ۶۰ سالم هست و چند سال سابقه جبهه دارم همین امروز رهبرم اجازه دهد برای انتقام حاج قاسم می روم.

نمی دانم اصلا چطور شد تمام صحبت ها به سمت سردار و شهادتش رفت انگار بغض اهالی شکسته بود.

یکی دیگر از مردان جمع گفت: هر چند این روزها ما خودمان حالمان خوب نیست اما امروز ما خواستار انتقام هستیم تا دلمان آرام گیرد شهادت سردار فاجعه بزرگی بود که همه ما را داغدار و ناراحت کرده است.

کمی حرف های اهالی را که شنیدم و از درد دل هایشان گفتند. قصد رفتن به روستای سومه علیا را کردیم. با مردم ورنکش خداحافظی کرده راهی شدیم.

به روستای سومه که رسیدیم عده ای از اهالی در میدان روستا بودند. کنجکاو شده بودم تا احساس اهالی این روستا را هم در مورد غم از دست دادن سردار بپرسم.

از پیرمردی حدود ۷۰ ساله سوال کردم وقتی خبر شهادت سردار سلیمانی را شنیدید چه حالی به شما دست داد.

بغض پیرمرد شکسته و با هق هق گریه گفت: انگار خبر از دست دادن پسرانم را شنیدم. آنقدر گریه کردم که داشتم از حال می رفتم آخر سردار اگر نبود ما تا به امروز اینچنین راحت در روستا زندگی نمی کردیم او بود کا دست داعش را از رسیدن به کشورمان برید.

دو جوان روستایی هم آنجا به حرف های پدربزرگ گوش می دادند. جلو آمده و گفتند: صدای ما را از این روستا به گوش ترامپ احمق برسانید ما همگی سردار سلیمانی هستیم هر کاری می خواهد بکند.

برایم جالب بود اینجا در این روستای زلزله زده مردم غمگین هم عاشق و قدر دان اسطوره مقاومت کشورمان بودند.

در این فکرها بودم که مادری انگار صدایمان را شنیده و پنجره کانکسی که این روزها تنها سرپناهش هست باز کرده و گفت: خانم خبرنگار از طرف من هم به آمریکا بگویید مادران روستا هزاران سردار سلیمانی تربیت خواهند کرد تا انتقام خون آن بزرگ مرد را بگیرند.

راستش را بخواهید من هم دیگر بغضم ترکیده و اشکم جاری شده دیگر نمی توانستم ادامه بدهم انگار غمی بر دلم سنگینی می کرد ، مردم زیاد از مشکلاتشان نگفتند دل همه شان گرفته بود.

آری اینجا در این مناطق خسارت دیده هم مردم عزادار بودند عزادار عزیزی سفر کرده که رفتنش همه را در هر کوی و برزن خون به جگر کرده است.

راستش را بخواهید باورم نمی شد حتی در این روستاها و مناطق زلزله زده هم قلب ها برای سردار می تپید و چشم ها اشک می ریخت.

روستا را به مقصد تبریز ترک کردیم. با خود فکر می کردم چه مردمانی دارد این خاک ، چه مردان و زنانی که هنگام سختی ها باهم و متحدالفکرند و چه انسان هایی که قدردان اسطوره ها و دلاوران سرزمین شان هستند و در سربزنگاه ها بیدار و هوشیارند.

دلم می خواهد امروز صدای من و همه هموطنانم را سردار دل ها بشنود، دلم می خواهد باصدای بلند فریاد بزنم : «سردار دل ها امروز ما همگی با ورد بسم الله القاصم الجبارین منتقم خون حسینیت هستیم و هرگز آرام نخواهیم نشست.»