تبریزبیدار
پنج شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۸ ۱۸:۴۵:۴۸ شناسه خبر : ۱۰۷۷۶۵۵

برای سردار دلها؛

اسب تاختند بر پیکرت ای مرد و تو لبخند زنان هیچ نگفتی و مرا شرمنده مردانگیت کردی

اسب تاختند بر پیکرت ای مرد و تو لبخند زنان هیچ نگفتی و مرا شرمنده مردانگیت کردی. تصویری که در دست دارم بارها و بارها از نو نگاه می کنم که شاید اشتباه دیده باشم. اما نه آن جوان ناجوانمردانه لگد بر پیکرت می زند.

یادداشت تبریز بیدار / سیده صفورا موسویلر خسروشاهی

چند روزیست بغض گلویم را گرفته، حیرانم و سرگردان

مانده ام بگویم خالی شوم یا بنویسم و آرام شوم، به روزهایی فکر می کنم که مردان ریش دراز بدهیکل سیاه چرده کابوس شهرهایمان شده بود.

با هر فریادی یا هر صدای ناهنجاری از جا می پریدیم.

داعشیان را می گویم آن ساخته و پرداخته شیاطین، آنها که سایه شوم شان چون خون آشام برسرمردمان کشورهای همسایه بود و خون زنان و مردان و کودکان معصوم از چنگشان سرریز بود.

راستش تا لب مرزهای کشور عزیزم ایران هم آمدند‌. اما مردی از قبیله عشق علم عباس علمدار کربلا بر دست گرفت و چون کوه استوار مقابل آنها قد علم کرد و سایه نحسشان را از سرمان کم کرد.

چه خون دل ها خورد و چه صبح ها و چه شب ها با جان و دل نگهبان مرزهایمان شد تا شب آسوده بخوابیم.

خوب حدس زدید سردار دلها را میگویم... حاج قاسم ژنرال بی باک وطن ...

تا اینجای قصه را نوشتن آسان بود ....

جگر می خواهد بنویسی و بگویی چه شد و چه بلائی برسر رستم پهلوانمان آوردند

بگویی که چه کردند با عباس علمدار ایرانمان...

درآن شب شوم کفتارها عو عو می کردند و جغدهای شب چشم درانی

جمعه نحس را می گویم آن شب که با خیال راحت سر بربالش نهاده بودم چون می دانستم بیداری و امنیت برقرار است.

چه می دانستم قرار است عاشورا تکرار شود و علمدار نیاید.

چه می دانستم خبر تن چاک چاکت دم صبح قلبم را پاره خواهد کرد.

آری سردار تاب بودنت را نداشتند و تو را از ما ربودند و بر پیکرت اسب تاختند

سردار رشید اسلام با خودم گفتم تو که دنبال شهادت کوه ها و دشت ها و بیابان ها را وجب به وجب گشته بودی اینک به آرزویت رسیدی پس برایت اشک نریزم بلکه جای تبریک دارد.

عهد کردم گر علمدار رفت علمش پابرجاست و باید به مقصد برسانیم.

اینجای قصه که می رسم عرق شرم بر پیشانیم می نشیند بغضم ترکیده و شب از نیمه گذشته دارم به تو فکر می کنم دوباره سردار

به آن عکسی که بر داربست شهر زده اند و تو با لبخند زل زده ای به جمعیت

انگار قلم را هم توان نوشتن نیست می دانم او هم چون منی شرمنده و خجل مانده چه بگوید و چه بنویسد

هی با خودم کلنجار می روم ...

آخر می دانی خیلی سخت است از جهل گفتن

جمعیت عکست را دوره کرده اند سوت و کف می زنند و تو باز هم لبخند

جوانی رفته آن بالا لگد بر پیکرت می زند سردار،

اینجای کار دیگر گریه امانم را بریده

باز صحنه هایی از عاشورا در ذهنم نقش می بندد

با خودم زمزمه می کنم.

اسب تاختند بر پیکرت ای مرد و تو لبخند زنان هیچ نگفتی و مرا شرمنده مردانگیت کردی.

تصویری که در دست دارم بارها و بارها از نو نگاه می کنم که شاید اشتباه دیده باشم. اما نه آن جوان ناجوانمردانه لگد بر پیکرت می زند.


جو گیرشده و بدجوری احساساتش را تحریک کرده اند. انگار یادش رفته آنکه اینگونه برسر و صورتش می تازد تا همین دو هفته پیش ما درخواب ناز بودیم که او رفت.

رفت تا نگذارد جغد شوم شب خواب آراممان را بر هم زند.

دلاور حاج قاسم عزیز می دانم از همان جا با چشمانی نگران جوان را به نظاره نشسته ای می دانم نگرانی که نکند سردش شود نگرانی که نکند از بالای داربست بیفتد یا اصلا نگرانی که نکند آب توی دلش تکان بخورد.

اما جوان است و پر شور و انرژی حتما از آن بالا پایین که بیاید پاهایش که بر صورت نگرانت لگد زده یادش خواهند آورد که چه بی شرمانه و بی ادبانه گستاخی کردند و حرمتت شکستند.

می دانم تو که ناراحت نیستی آخر تو عمرت را برای آرامش این جوان و همه ما گذاشتی و در آخر با تن تکه تکه ات به اربابت حسین(ع) پیوستی.

چند لگد برایت نوش است تو جام عشق نوشیدی و کربلایی شدی این گستاخی ها را به بزرگیت خواهی بخشید سردار.

یقین دارم روحت و دلت بزرگتر از این حرف ها بوده و هست که ندانم کاری عده ای را به پای جهالت شان بگذاری. 

و در آخر با دلی پر از غم حرف آخرم

سردار دل هایمان آسوده بخواب ایران امن است و سربلند آنچه هست تنها دلمان است که بی تاب فراق دلاوری چون تو هست. 

این چند روز پر التهاب خواهد گذشت و شرمساری تنها برای آفتاب پرستان بد ذات است آنها خوب می دانند که یاوه گویی ها در مسیر سرخ عاشورایی بیهوده و عبثی بیش نیست.