تبریزبیدار
شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸ ۱۷:۰۹:۱۷ شناسه خبر : ۱۰۷۸۰۳۷

گزارشی از دیدار صمیمانه تبریزبیداری ها با خانواده خلبان شهید رحمانی؛

بغض قهرمانانه کودکی که به آسمان ها می اندیشد / از محمدرضای شهید به مردم و مسئولین؛ انصاف انصاف

بمناسبت روز نیروی هوایی ارتش و در چهلمین روز از شهادت خلبان شهید محمدرضا رحمانی رزمنده پایگاه هوایی شهید فکوری تبریز، مشروح دیدار صمیمانه تحریریه تبریزبیدار با خانواده این شهید منتشر می شود.

سرویس فرهنگی تبریز بیدار 

اولین بار او را در میدان ساعت صف نمازگزاران تشییع پدرش دیدم. محکم و مقاوم چونان مردی رشید ایستاده بود.

باورم نمی شد این بزرگ مرد کوچک فرزند شهید باشد. آخر فکر می کردم کودکی در این سن و سال حتما بی تابی خواهد کرد و اشک امانش را خواهد برید.

Image title


اما نه او واقعا تربیت شده همین پدر بود پدری رشید و جان برکف که در آخر هم پاداش ایثار و فداکاری هایش جاودانگی ابدی شد.

«ایلیا» در صف اول ایستاده بود که سراغش رفتم گفتم «عزیز دلم آخرین حرفت با پدر چیه؟»

با خودم فکر کردم الان است که اشک ریزان بگوید «بابا دلم برایت تنگ می شود.»

اما نه او درس های پدر را خوب یاد گرفته بود مکثی کوتاه کرد و سرش را گرفت بالا و با اقتدار گفت «این شهادت را تبریک می گویم به بابا و قول می دهم راهش را ادامه دهم.»

حرف هایش شوکه ام کرد به جای او من بغضم شکست آخر غبطه خوردم به حال این بزرگ مرد کوچک که چون پدر مردانه سختی ها را به جان خریده.
اینک  روزها از مراسم تشییع گذشته و با همکاران در تبریزبیدار مهمان خانه شان هستیم. 

ایلیای کوچک اینک مرد خانه شده و با همان سن و سال کم  میزبانی می کند از مهمانان پدر با اینکه غم در چشمانش نمایان است اما محکم و مغرور با ما پای صحبت نشست.

Image title

بعد از گپ و گفت های معمولی با او و مادرش می نشینیم پای صحبت هایشان.

می پرسم ایلیا جان چند سال داری می گوید «۷سال»

می پرسم درس و مشق که خوب است؟

می گوید «بله عالی است من به زودی خلبان خواهم شد.»

اینجا انگار اندکی بغض کرده برای اینکه فضا را عوض کنم می گویم چه خوب پسر شجاع مگر تو اصلا هواپیماها را میشناسی؟

حالا با قیافه ای حق به جانب می گوید «پس چه؟ بابا کلی از عملیات های جنگی و هواپیما ها برایم گفته، میگ ۲۹،اف۱۶،اف۵ و آف ۱۴را خوب بلدم»

حالا دیگر فهمیده ام گر پدر نیست هست تفنگ پدری.

همگی با هم تشویق می کنیم و او با غرور خنده ای بر لب جاری می کند می دانم غرق در خاطرات با پدر بودن یا ترسیم آینده خلبانی است.

اینبار هم صحبت می شویم با همسر شهید رحمانی. او هم زنی صبور و مقاوم نشان می دهد اولین سوالی که از او می پرسم این بود که آیا شهید رحمانی آرزوی شهادت داشتند؟

آهی از ته دلش می کشد و می گوید: بله در مناسک حج (منا) که تمام توبه های انسان قبول می شود و هر خدا هر چیزی بخواهد به او می دهد بعد از اعمال حج به من زنگ زد و با هیجان و خوشحالی گفت «می دانی از خدا چه چیزی خواستم؟ شهادت»

ادامه می دهد: من شوکه شده بودم اما ته دلم لرزید و از آن روز همواره منتظر خبری از شهادتش بودم.

Image title

از این بانو در مورد سختی های زندگی نظامی می پرسم و می گوید: اصلا نمی دانستم این سختی ها را در زندگی ام تجربه کنم، چون در خانواده ای بزرگ شده بودم که همه چیز فراهم بود، زندگی نظامی سخت است مخصوصا برای خانواده هایشان، تا بحال اصلا درک نکرده بودم که زندگی نظامی اینقدر پر استرس و فشار آن زیاد باشد.

وی می گوید: محمد رضا چون کارش را خیلی دوست داشت و عاشق کارش بود حتی در کوچکترین مورد های زندگی هم حساس و دقیق بود پ و برای کارش خیلی حساس بود و سعی می کرد به نحو احسن انجام دهد. در طول 10 سال زندگی مشترک هیچ وقت ندیدم به کار خود دیر برود، حتی بعضی شب ها که «ایلیا» تب می کرد و تا صبح نمی توانست بخوابد، همیشه سر وقت می رفت.

همسر شهید ادامه می دهد: اگر عاشق کارش نبود به نیروی هوایی استخدام نمی شد، جزو رتبه های برتر علمی بود و می توانست به هر شغلی برود. تا آخرین لحظه ها عاشق بود همیشه می گفت «اگر روزی من بازنشسته شوم و در آسمان ها نباشم می میرم»

Image title

همکارم از همسهر شهید می پرسد با توجه به اینکه شهید محمد رضا رحمانی شغل پر استرسی داشتند رفتار های ایشان در خانه چطور بود؟

در پاسخ می گوید: همان قدر که به کارش عاشق بود به خانواده و ایلیا هم عاشق بود همیشه ایلیا با پدرش درس می خواند و همیشه به تکالیف مدرسه او رسیدگی می کرد. به تاریخچه دفاع مقدس کاملا مسلط بود و تمام ماموریت ها را با ایلیا در خانه بازی می کرد. زندگی اکثر خلبان های شهید مثل عباس بابایی، عباس دوران و ستاری را به ایلیا گفته بود.

Image title

می گویم انتظارتان از مردم و مسئولان برای ادامه راه شهدا چیست؟

در جواب می گوید: محمد رضا همیشه می گفت منصف باشید ان شاالله همه انصاف را رعایت کنند اگر با انصاف باشیم همه چیز با روال پیش می رود. از وقتی محمد رضا شهید شد همه مردم به ما لطف کردند روزهایی که خبری از او نبود، بعضی از همکاران زحمت زیادی کشیدند مردم هم سنگ تمام گذاشتند دلم می خواست از تک تک مردم تشکر کنم ولی در توانم نبود. من انتظار این همه لطف و مهربانی را نداشتم ان شاالله خداوند جواب محبت های آن ها را بدهد.

Image title

از او در مورد خبر شهادت همسرش می پرسیم؟چشمانش پر اشک شده و می گوید: وقتی خبر سقوط هواپیما را یکی از دوستانش برایم گفت امیدوار به بازگشت او بودم. اما وقتی چهارشنبه کم کم هوا تاریک شد احساس کردم که دیگر برنمی گردد ولی باز امیدوار بودم تا اینکه همکارانش آمدند و قضیه را فهمیدم. محمد رضا از لحاظ بدنی خیلی قوی بود همیشه می گفتم اگر میان آتش هم بود سالم بیرون می آید. هیچ وقت فکر نمی کردم دعایش به زودی اجابت شود اما خوشحالم که به آرزویش رسید. هرچند بر من و پسرم بدون او و در فراقش خیلی سخت خواهد گذشت اما عهد کرده ام ایلیا یادگار همسرم را آنگونه که او می خواست بزرگ کنم و با نفس های ایلیا وجود او را در زندگیم حس کنم.


گفتگو و تنظیم تحریریه تبریزبیدار

نظرات

سمیه آزادی
IR

مطلب بسیار زیبا و عالی بود. ممنونم