تبریزبیدار
سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۲۲:۱۰ شناسه خبر : ۱۰۸۰۳۶۱

دردنامه ای برای بانوی صبر و شرافت؛

فرزندان شهدا دوباره یتیم شدند / هدیه ای که به دست زهرا نرسید...

پیامکی که عصر یکی از فرزندان شهدا برایم فرستاده بیشتر پریشانم می کند. او نوشته دوباره یتیم شدیم، امید دل های بیتاب مان را از دست دادیم.

سرویس فرهنگی تبریز بیدار / سیده صفورا موسویلر

برایش می نویسم با بغض و حیرت و اندوه

برای او که اسوه تقوا بود و صبر و شرافت و وفاداری

با اینکه ساعت ها از انتشار خبر آسمانی شدنش می گذرد، هنوز هم باور نمی کنم.

از موقع شنیدن این خبر غمبار، تمام کانال های خبری و منابع موثق اطلاع رسانی را با بغضی که در گلویم دارد خفه ام می کند، هزار بار زیر و رو کرده ام هر بار همان خبر نحس را دوباره می خوانم و اشکم بی اختیار جاری می شود.

او را از سال ها پیش می شناسم، زنی صبور و نجیب، فردی که با هر بار دیدنش درس هایی بزرگ از او می آموختم.

چنان گرم و با صفا با آدم حرف می زد و دستم را به گرمی می فشرد و دخترم صدایم می کرد که انگار واقعا دخترش بودم.

مانده ام چگونه جای خالیش را نه تنها من و دوستانش، بلکه آن ایتامی که بی سروصدا برایشان مادری می کرد و حتی جای خالی پدر را هم برایشان پر می کرد، تاب خواهیم آورد.

پیامکی که عصر یکی از فرزندان شهدا برایم فرستاده بیشتر پریشانم می کند.

او نوشته دوباره یتیم شدیم، امید دل های بیتاب مان را از دست دادیم.

این پیامک کلی حرف داشت از جایگاه و منزلت این همسر شهید.

محبوبیت او تنها به خاطر همسر شهیدش نبود، بلکه او خود درس آموخته مکتب ایثار و فداکاری و شرافت و انسانیت بود.

با تواضع و فروتنی خاصی که داشت راه و منش و مسیر شهدا را در اعمالش برای اطرافیان می آموخت. از طرفی با تمام سختی هایی که در فقدان همسرش در زندگی داشت اما هرگز خم به ابرو نمی آورد و بیشتر اوقاتش را وقف کارهای فرهنگی و کمک به ایتام و نیازمندان می کرد.

یادش به خیر لابلای صحبت هایمان هر بار که از سردار شهید حرفی به میان می آمد چه غروری داشتی حاج خانم عزیز؛ چنان با افتخار از سردار تجلایی حرف می زد و بعد از ۳۶ سال دوری از خاطراتش با این شهید والا مقام صحبت می کرد که اسطوره ای بزرگ را در یادها و خاطره ها زنده می کرد.

امشب که خواب از سرم از غم این فراق اندوه بار پریده و خاطراتم با این بانوی صبر و استقامت را مرور می کنم داغ دلم تازه می شود.

یاد آن روزهایی می افتم که هر بار در همایشی یا برنامه ای او را می دیدم برای فرار از مصاحبه بارها صندلیش را عوض می کرد تا نبینم و سراغش نروم. می گفت می ترسم حرفی یا چیزی بگویم که ریا باشد و یا غرور داشته باشم.

وای بانو جان هیچ می دانی آخرین مبلغی که برای کمک به یکی از ایتام هفته پیش به حساب مشترک واریز کرده بودی هنوز تحویل زهرای کوچک و مادرش نشده؟

می دانی چشم به راه ماندن چقدر سخت است؟

مانده ام خبر نبودنت را چطور با هدیه ات به زهرا خواهم رساند.

حاج خانم، خواهر از جان عزیزترم هر چه به گذشته و شما فکر می کنم جز خوبی و خوبی چیزی به خاطر نمی آورم همین است که تاب از دلم می برد و داغ فراقت را سخت تر می کند.

بانوی مهر و عاطفه و فداکاری تمنایی از شما دارم آن هم اینکه آخرین لطف را هم در حقمان تمام کنید و سردار شهید را که دیدید شفاعت ما راهم بکنید....