ریختوپاشهای دولتی متوقف شود
شناسایی نیازمندان دهکهای پایین؛ اولویت کمیته امداد
تقویت پیوند دانشگاه و صنایع دفاعی، اولویت اصلی ماست
دشمن به دنبال ایجاد بحران داخلی است
ضرورت بازنگری در سیاستهای علمی و فناوری
جنگ امروز، جنگ روایتها و ارادههاست
روحیه بسیجی، پشتوانه علم و پژوهش
هشدار مقام قضایی درباره کلاهبرداری با وعده فروش صندلی دانشگاهعلی حاتمی شهری ساخت که آرمانشهرش نبود، اما آدمهایی را که دوست داشت را ریخت در آنجا تا شاید بشود آرمانشهر. عمرش را بر سر ساختن این شهر گذاشت. آرمانشهری که آدمهایش افسانه شب و هذیان دل تکلم میکنند و فقط باید از کنارشان گذشت.
یادداشت میهمان تبریزبیدار؛ مهدی نعلبندی
من و نسل من شاید، با آثار علی حاتمی زیستهایم. هم نزدیک بود برای من و هم دور بودم از شهری که میدیدم در فیلم های او و دوستش داشتم. در رزوگاری که هزار دستان حاتمی برای من 14 ساله، جای خالی جلال آل احمدی را پر میکرد که چند سال بعد، شیفته قلمش شدم. شهریور و 20 و آن سربازهای رها شده در بهارستان را اول از نگاه علی حاتمی دیدم و بعدها از جلال خواندم. و چه متفاوت بود آن سرباز رها شده در بهارستان در متن جلال و هزار دستان حاتمی. انگار دو آدم بودند در دو شهری که هر دو بهارستان دارند و شاغال شدهاند.
عاشق ریزهکاریهای حاتمی در بازسازی گذشتهای بودم که گویا کارگردان شاعر ایران چیزی در آن جا گذاشته بود. رئالیست بود؟ شاید. همه چیز را آن گونه میآفرید که بود. هیچکس بعد از او تا به امروز این همه دقت نکرده در بازآفریدن روزگاری که بر ما گذشته. آدمها و چیزهای پیرامون آدمها دقیق مثل خود که نه، عین آن چیزی بود و هست که در عکسهای دوره قاجار میبینی. و این برای من جذاب بود. و هست. و البته نه به همان رنگی که بود. به رنگ علی حاتمی. و نه همه چیز گذشته. آن قسمت از طبیعت بیجانی که فیلمساز نقاش ما اراده کرده بود ببیند. و این اراده را نمیتوان بر او خرده گرفت که کار هنرمند در روایت تاریخ همین است. و حتی کار مورخ هم. و از این منظر من معتقد به نیستی تاریخ باشم شاید. آثار علی حاتمی، ادبیات تاریخند در سینمای ایران. درست مثل لهجه تهران در آثار کیمیایی. او تابلویی می آفرید از آن چه پیش رویش بود از تاریخ. و آن چه در فیلمهای او روایت میشد، خود؛ تاریخ میشد. و البته ادبیات تاریخ هم. آدمهای علی حاتمی همه در خدمت ادبیاتی هستند که تاریخ منظور نظر سازنده اثر را روایت میکند. تاریخی که تلخیهایش، شیرین روایت می شود.
او شهری ساخت که آرمانشهرش نبود، اما آدمهایی را که دوست داشت را ریخت در آنجا تا شاید بشود آرمانشهر. عمرش را بر سر ساختن این شهر گذاشت. آرمانشهری که آدمهایش افسانه شب و هذیان دل تکلم میکنند و فقط باید از کنارشان گذشت. ضجههای این آدمها، آهی شاعرانه است و چراغی روشن و گردسوز که فتیلهاش دود دارد. اما نمیشود از کنارشان بیتفاوت گذشت. حتی اگر نفهمیمشان.
آدمهایی خاکستری و تعمید داده شده که به همهشان باید دل بسوزانی. حتی به شعبانی که جلوی چشم تماشاگر سر میبرد به راحتی آب خوردن. همه اسیرند در روایت علی حاتمی. اسیر دیروز و امروزشان. و این فردیت در روایت او را دوست دارم، حتی اگر به قول سید مرتضی آوینی؛ ناقصالخلقه باشد. علی حاتمی همه را رنگ کرده و به رنگ خاکستری ملایم نزدیک قهوهای در آورده. درست مثل کریم دواتچی بهایی که شده رضا خوشنویس تا در هر قسمت هزار دستان اول از همه وضو بگیرد و بسمالله بگوید. و شاید همین چیزهای این سعدی سینمای ایران است که او را از من دور کرد. و البته محترم و قابل اعتنا. و حتی عزیز.
از وقتی خواندم، از علی حاتمی دورتر شدم. و حالا او برای من مثل آدمهای فیلمهایی است که ساخته است. زیبا و دور از من و دنیای من. و نزدیک به رؤیاهای نوجوانیام. شاید چون در آن روزگار، عاشق نقاشی بودم و وقتهای فراغتم بیشتر در نگارخانه مانی میگذشت در چهارراه منصور تبریز. به دیدن تابلوهایی که نبودند. من در آن روزها و در آن نگارخانه به دیدن تابلوهایی میرفتم که به جایشان بدلهایی از آنها بود که به دست هنرمندانی محترم کشیده شده بودند. و من حظ اصل را میگرفتم از دیدن بدلها. چقدر عاشق آن سماوری بودم که در تبالویی پشت شیشه باجالانلو در پس رمینهای قهوهای روشن بود و من در زمستانهای سر تبریز، گرمی بسیار بسیار اندک شعله آن شماور را میگرفتم در مصاف با شلاق سوز سرمای تبریز بر تنم. و هزار دستان و کمالالملک و سوتهدلان و دلشدگان و حاجی وشانگتن و دیگر و دیگر آثار علی حاتمی در آن روزگار برای من چیزی بودند شبیه نقاشیهای باجالانلو و عکسهایی که از نقاشیهای رافائل دیده بودم.
آثار علی حاتمی، زیبا هستند و دور، چون روایت نوستالژی اند
دیدگاهتان را بنویسید