یک متن خواندنی که در شبکه های مجازی دست به دست شد؛

درست حدس زدین من بچه ی تبریزم ، غیرتی و حضرت عباسی

اون موشک دوتا چشم ودوتا دستم روبرده بود ،درست مثل سقای کربلا

به گزارش تبریز بیدار،

بعله درست حدس زدین من بچه ی تبریزم،

۲۶آبان ۶۹ تو یه خانواده ی خیلی مقید ومذهبی به دنیا اومدم.

یه داداشی بزرگتراز خودمم دارم.
پدرومادرم که خدا خیرشون بده ،از اون آدمای نیک روزگارن،
دوران بچگی من همه تلاششون این بود که منو بچه مذهبی وهیئتی بار بیارن که خداروشکر زحماتشون نتیجه داد.?

بچگی مو توهمون تبریز بودم وبزرگ شدم ومدرسه رفتم.

سال ۸۸بود که رفتم سپاه وهمزمان تو رشته ی علوم نظامی مشغول تحصیل شدم.

تا اینکه زد واین داعش لعنتی پیداش شد.

فک میکردن بچه شیعه غیرت نداره وبیکار میشینه

گفتم یاحسین ،مگه ما مردیم که کسی بخواد دوباره به خانم رقیه سیلی بزنه؟

حضرت رقیه وحضرت زینب سلام الله علیها ناموس امام زمان هستن .شیعه باید بمیره که به مزار ایشون بخواد تعرضی بشه

بعدشم هدف این داعش خبیث خشکوندن ریشه ی اسلامه،باید جلوش می ایستادیم خب.

به پدرومادرم گفتم میخوام برم سوریه برای دفاع از حرم بی بی

بنده خداها گفتن راضی هستیم به رضای خدا.خدا خیرشون بده ، من که همیشه دعاگوشونم.

خلاصه رفتم دمشق،اونجا حالم خیلی خووووب بود واگه دلتنگی برای پدر ومادرم نبود مرخصی هم نمی اومدم

بار آخری که خواستم برم سوریه، 
اول قرار ازدواجمو کنسل کردم.

بعد به پدر ومادرم گفتم دوس دارم از زیر حلقه ی یاسین رد بشم.

میدونین حلقه ی یاسین چیه؟

یه حلقه ایه که آیات قرآن روش مینوسین هرکی از زیرش رد بشه وآرزو کنه بر آورده میشه،

منم از زیرش رد شدم وشهادت رو آرزو کردم

توجبهه سوریه بهم لقب آچار فرانسه داده بودن،

همه تلاشم این بود که هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم وبودنم مفید باشه اونجا.

از توپخونه گرفته تا نبرد زمینی،
همه جا بودم.
از اون لعنتی هام هیچ ترسی نداشتم،مگه چیکاره بودن ؟؟؟

تا جایی هم که میتونستم فرستاده بودمشون جهنم

برا همینم حسابی از دستم کفری بودن.
تا اون حد کینه ی منو به دل داشتن که منو با موشک تاو(ضدتانک ) زدنم،ومن مجروح شدم واوردنم تهران

بنده خدا بابام که اومده بود سوریه برابرگردوندن من ،میخواست اونجا بمونه وبجای من بجنگه ولی خب قبول نکرده بودن،

اردیبهشت   94 برگردوندنم تهران وبستری شدم.

میدونید چیه؟
هر وقت روضه میرفتم میگفتم کاش روضه ی حضرت ابالفضل بخونن.

اخه همه ی ما ترکها معروفیم به حضرت عباسی بودن

خیلی دوستشون داشتم

لطف وخدا وایشونم موقع شهادت نصیبم شد ،میدونید چرا؟

اون موشک دوتا چشم ودوتا دستم روبرده بود ،درست مثل سقای کربلا

بیمارستان که بودم حضرت آقا یه نامه به پدرم نوشتن و فرمودن ما علاوه بر جهاد ثواب هجرت رو هم داریم . همون نامه کلی باعث آرامش پدرم شد 

تا اینکه بالاخره تیر ماه ۹۴ از این جسم دنیایی راحت شدم و آخ جووووووون، بعله شهید شدم.

سید حسن نصر الله بعد از من یه انگشتر رو فرستاد خدمت حضرت آقا و ایشون بعد از تبرک فرستادن به خانواده من . انصافا خیلی لطف داشتن.

 همشهری هامم سنگ تموم گذاشتن تو تشییع پیکرم

حامد جوانی

اینجا در کنار مزار بی بی رقیه هستم جاتون خالی 

حامد جوانی

اینجا هم مزارمه . کنار محمودرضا بیضایی … منتظریم 

اینم وصیت نامه من : 

وصیتنامه شهید حامد زمانی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.