جمعه های انتظار در تبریز بیدار؛

دل دیوانه ز من خواست برایت بنویسم که بیایی

جمعه را با دلتنگی می شناسیم دلتنگی که برای شیعیان رنگ وبوی انتظار می دهد دلتنگی برای آمدن منجی همراه با امید و این امید شیعه را در طول تاریخ سر پا نگه داشته. چرا که امید داریم که مهدویت نقطه ی رهایی از بند طاغوت هاست.

 جمعه را با دلتنگی می شناسیم دلتنگی که برای شیعیان رنگ وبوی انتظار می دهد دلتنگی برای آمدن منجی همراه با امید و این امید شیعه را در طول تاریخ سر پا نگه داشته. مهدویت نقطه ی رهایی از بند طاغوت هاست و شاعران بارها این نقطه ی رهایی بخش را در شعر و ادب شان  به آن پرداخته اند. تبریزبیدار هم بنا را بر این گذاشته که با مخاطبان خود همراه شود و جمعه های انتظار را با یکی از این قطعات دلتنگی آغاز بگذارند.

در ادامه  شعری از بهنام فرشی شاعر اهل بیت را برای مخاطبان خود در نظر گرفته ایم.

دل دیوانه ز من خواست برایت بنویسم که بیایی
 

و بر این عاشق خسته نظر لطف نمایی

ز دلم عقده گشایی

و بگویی که تمام است غمِ دوری و ایّام جدایی!

شدم آرام مهیّای نوشتن به نگارم

قلمِ خفته ی من پا شد و

سرمستِ تولّا شد و

بیگانه ز دنیا شد و

بنشست به دستم که دو رکعت بنویسم:

تو که محبوبِ خدایی

دل من سوخت ز هجرانِ تو ای یار سفر کرده کجایی؟؟

ناگهان در نظرم مصحفِ تاریخ ورق خورد

و این عاشقِ دلخسته به همراه خودش بُرد

به شهری که تهی بود ز مردی و مروّت

پر از جهل و ریا پر ز خباثت

پر از کین و عداوت

پر از بخل و حسادت

و همه در طلبِ سیم و زر و پُست و ریاست!

بدیدم همه مشغولِ نوشتن به حسینند

که ای دوست کجایی؟؟

همان ها که زمانی شده چون خار به چشمان یدالله

و هرگز نشده کس به علی همدم و همراه

به جز چاه و به جز ماه و به جز حضرتِ الله

همانها به حسین بن علی نامه نویسند:

به نام حق یکتا

به فرزندِ علی نور دلِ حضرتِ زهرا

بیا ای به  زمین ای به زمان سرور و مولا!

حسین بن علی کوفه مهیّای ورود است

بیا گل ز غمِ دوریتان جامه دریدست

بیا میوه ی باغات رسیدَست

بیا کوفه پر از نعمت و پر آب

مهیّاست به سلطانیتان حضرتِ ارباب

و در آخر نامه:

خداحافظتان منتظرم تا که بیایی

به امضای سلیمان پسرِ شیخِ خضایی

دلم سوخت و تاریخ به من گفت:

گنهکار سیه دل

تو آماده شدی منتقم از راه بیاید؟؟

تو آماده شدی سفره ی عدلش بگشاید؟؟

و یا مثلِ همان مردمِ کوفه

سحرگاه کنی بیعت و شب همچو زنان خانه بمانی

در خانه ببندی و سفیرش ز درِ خویش برانی

اگر ارباب بیاید

نکند بی کس و بی یار بماند؟

نکند همچو پدر بر سرِ نی کهف بخواند؟

نکند تشنه بماند؟

نکند تشنه بماند؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.