تلگرام
کانال تبریزبیدار در تلگرام
دنبال کنید
سرویس : فرهنگی و اجتماعی , چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶ ۱۲:۰۷:۳۰ شناسه خبر : ۱۰۷۰۴۲۱

روایت حجت‌الاسلام حسنی از نخستین دیدار با امام خمینی در قم

امام خمینی در تاریخ 10 اسفند 1357 از تهران به قم آمدند و مورد استقبال گسترده مراجع، علما و مردم قرار گرفتند، پس از آن اقشار مختلف مردم از شهرها و و روستاهای کشور برای دیدار با امام به قم آمدند.

به گزارش تبریز بیدار ، به نقل از مرکز اسناد انقلاب اسلامی، حجت‌الاسلام حسنی امام‌جمعه وقت ارومیه در کتاب خاطراتش که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده درباره دیدارش با حضرت امام خمینی در قم می‌گوید: « در اوایل پیروزی انقلاب که حضرت امام خمینی به شهر قم تشریف آوردند، روزی آقای ظهیرنژاد فرمانده وقت لشکر ۶۴ ارومیه، با من تماس گرفت و از طرف شهید جواد فکوری، فرمانده پایگاه شکاری تبریز به من سلام رساند و از قول ایشان گفت: اگر امکان داشته باشد یک روز در معیت شما به دیدار حضرت امام برویم، گفتم پیشنهاد خوبی است، چند نفر از دوستان دیگر هم از جمله شهید مهدی باکری، شهید مهدی امینی و مرحوم حاج موسی آقازاده به جمع ما پیوستند، شهید باکری در آن زمان شهردار ارومیه بود.

وقتی به قم رسیدیم، نخست به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف شدیم، بلافاصله به محل اقامت حضرت امام رفتیم که تازه از تهران به قم آمده بود، در حالی که مسلح بودم خودم را به آقایانی که در آنجا بودند معرفی کرده، ولی کسی مرا نشناخت، به همین سبب، چندان مرا تحویل نگرفتند، همراهان را یکی یکی معرفی کردم؛ این آقا فرمانده لشکر ۶۴ ارومیه است، آن آقا فرمانده پایگاه شکاری تبریز است، ما از آذربایجان آمده‌ایم و می‌خواهیم مسائلی را با امام مطرح و مشورت کنیم.

البته اشکال هم از ما بود، اگر از قبل هماهنگی می‌کردیم، این طور نمی‌شد، بالاخره گفتند نمی‌شود باید صبر کنید، حاج احمد آقا بیاید و او با حضرت امام صحبت کند، اگر وقت داشتند و اجازه دادند، آن وقت شما به داخل تشریف ببرید، من در آن زمان بیشتر به عنوان «ملاحسنی» معروف بودم، حاج احمد آقا رفته بود و به حضرت امام عرض کرده بود که یک روحانی به نام ملاحسنی - مسلح هم هست - از ارومیه آمده، می‌خواهد با شما دیدار کند، حضرت امام فوری شناخته و فرموده بودند وقت بدهید بیاید و این جمله را سه بار تکرار فرموده بود.

به هر حال پس از اندکی ما را به اتاقی راهنمایی کردند که قرار بود حضرت امام بعد از لحظاتی به آنجا تشریف بیاورند، وارد اتاق شدیم، کسی نبود، فقط ما ۷-۸ نفر بودیم، کنار دیوار نشستیم یک وقت حضرت امام وارد اتاق شدند من  همین طور مات و مبهوت ماندم و بی‌اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد، اشک شوق و اشک عاشقی بود، همه چیز را فراموش کرده بودم. جذبه و جمال لاهوتی و ملکوتی حضرت امام مرا با خود برده بود. ناگهان صدایی شنیدم، صدای امام بود. «آقای حسنی، بفرمایید بنشینید.» تازه متوجه شدم همه روی زمین نشستند، ولی من همین‌جور روی پا ایستاده‌ام، الله اکبر!

در حالی که کنار حضرت امام بودم با شرمندگی نشستم، به طوری که اسلحه‌ام در میان من و امام قرار گرفت، آقایان ظهیرنژاد و فکوری هم با اونیفورم نظامی بودند، پس از احوالپرسی مختصر، حضرت امام از بنده حقیر، با اسم و مشخصات نام بردند و خطاب به دوستان فرمودند: من آقای حسنی را از چند سال پیش می‌شناسم، او در زمان طاغوت، مسلح بود، اشاره به دیدار بنده و آیت‌الله مرندی در سال ۱۳۴۳ با معظم‌له کردند و چون اسم آقای مرندی در ذهن‌شان نبود فرمودند: « آن موقع ایشان با یک طلبه پیش من آمدند و آن طلبه این موضوع را به من گفت و خود آقای حسنی هم گفته او را تأیید کرد و گفت که این اسلحه را برای سرنگونی شاه تهیه کرده‌اند» .

خدا شاهد است من تا آن وقت اصلا این مسائل را فراموش کرده بودم، ولی امام با تمام جزئیات، مسائل آن دیدار را به یاد داشتند و همه را مطرح کردند، بعد در حالی که دست راست مبارک‌شان را بر کتف چپ بنده زدند، فرمودند: «ما همه باید مثل آقای حسنی مسلح باشیم» و در نهایت بنده و همه دوستان را دعا کردند.

آقای ظهیرنژاد اجازه خواست و نقشه کردستان و آذربایجان غربی را که آورده بود، باز کرد و با چوب مخصوص آن را برای حضرت امام توضیح می‌داد، چون آن وقت‌ها مسائل کردستان و فعالیت‌های تخریبی حزب دمکرات و کومله خیلی حاد شده بود، در این هنگام آقایی از بیرون آمد و به امام عرض کرد: آقا مردم در بیرون منتظر دیدار هستند، حضرت امام به ما خطاب کرد: اجازه می‌فرمایید؟ و بلند شد و به سمت پشت‌بام و جایگاه ویژه دیدار، به راه افتادند، من نیز با اسلحه به دنبال امام رفتم، تصورم این بود که اگر خدای ناکرده رخداد ناگواری شد، مثلا از امام محافظت کنم، همه دوستان در اتاق نشستند، فقط حاج موسی می‌خواست بیاید که گفتم برگرد.

بالای پشت‌بام یک چهارپایه بود، امام یک پای خود را روی آن گذاشت تا بر روی آن برود، من دستش را گرفتم و به اصطلاح خواستم کمک کنم، ایشان یک طوری خیلی سریع دست بنده را با زانو کنار زدند و با این کار فهماندند نیازی به کمک ندارند، انبوه مردم عاشق، اطراف ساختمان و کوچه‌های محل اقامت امام را گرفته بودند، جمعیت مثل موج دریا بی‌اختیار به این سو و آن سو می‌رفتند.

حضرت امام، ضمن جواب ابراز احساسات مردم، حدود ۱۵ تا ۲۰ دقیقه برای آن‌ها صحبت کردند، دوباره با هم به اتاق برگشتیم و ظهیرنژاد توضیح نقشه را ادامه دادند، هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که باز آن آقا آمد و گفت جمعیت دیگری آمدند و خواستار دیدار هستند، چون که هر لحظه می‌آمدند و می‌رفتند باز جمعیت دیگری جای آن‌ها را پر می‌کرد، امام دعا کردند و به ما اجازه  مرخصی دادند، ایشان به سوی پشت‌بام رفتند و ما هم از منزل بیرون آمدیم».