تلگرام
کانال تبریزبیدار در تلگرام
دنبال کنید
سرویس : فرهنگی و اجتماعی , یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷ ۱۴:۲۸:۵۹ شناسه خبر : ۱۰۷۲۷۷۲

روایت های BiC؛

خدا کند همانطور نو مانده باشند

من تا سالهای سال از خودکار بیک بدم می آمد.هر وقت که از روی ناچاری خودکار بیک دستم می گرفتم، ناخواسته حواسم می رفت به ضلع های کوچک این شش ضلعی منتظم و پیش خودم فکر می کردم که اگر این ضلع ها هشت تا بودند یا حتی دوازده تا، احتمالا تنفر من از خودکار بیک کمتر می شد

یادداشت میهمان تبریزبیدار؛مهدی نورمحمدزاده

من تا سالهای سال از خودکار بیک بدم می آمد.هر وقت که از روی ناچاری خودکار بیک دستم می گرفتم، ناخواسته حواسم می رفت به ضلع های کوچک این شش ضلعی منتظم و پیش خودم فکر می کردم که اگر این ضلع ها هشت تا بودند یا حتی دوازده تا، احتمالا تنفر من از خودکار بیک کمتر می شد! چرا؟! چون به نظرم درد و فشارش روی انگشت ها کمتر می شد و تحملش راحت تر!

آقای حیدرنیا، معلم کلاس سوم ابتدایی مان، سه خودکار بیک نو داشت که اصلا از آنها استفاده نمی کرد و فقط مخصوص تنبیه بچه هایی بود که مشق ننوشته بودند یا جمع و تفریق پای تخته را گند زده بودند! بچه های تنبل که آن روزها هم فت و فراوان بودند، به نوبت دست راستشان را باز می کردند و آقای حیدرنیا سه خودکار بیک شش ضلعی اش را با خونسردی و وسواسی شبیه «دیوید کاپرفیلد»، لای انگشت بچه ها می گذاشت و شروع می کرد به فشار دادن.بچه ها مثل ژیمناست های روسی بالا وپایین می پریدند و مدام «غلط کردم آقا!» و «گه خوردم آقا!» می گفتند.اما آقای حیدرنیا با آرامش غرق چشمهای خیس از اشک بچه ها می شد و می گفت:«چرا مشق ننوشتی عزیزم؟».
خودکار بیک برای من مترادف بود با آقای حیدرنیا و تماشای بغض و اشک و دست های لرزان بچه های درس نخوان، برای همین از این خودکار فراری بودم.حتی آن روزها هم که جنون نوشتن سراغم آمده بود، باز دست به خودکار نمی بردم و دگمه های کیبورد را برای نوشتن ترجیح می دادم.این قصه ادامه داشت تا چند سال پیش که حسب آموزه های یک کتاب روان شناسی، دوباره رفتم سراغ آقای حیدرنیا و مرور خاطراتش.

برایم عجیب بود که چرا مهمترین جنبه شخصیت آقای حیدرنیا را خیلی راحت فراموش کرده بودم.آقای حیدرنیا قصه گویی قهار بود که در طول یک سال تحصیلی، هر روز ده دقیقه آخر کلاس را برایمان قصه تعریف می کرد.قصه عجیب و شگفت انگیز «قورخاق صمد» که سال تمام شد و داستان به نیمه نرسید! قصه ای که فقط بخش هایی از آن در خاطرم مانده و هنوز هم نمی دانم که آقای حیدرنیا این قصه جذاب و طولانی را از کجا شنیده بود و یا در کجا خوانده بود؟! حالا که خودم ساکن شهر قصه ها هستم، حیرت می کنم از روایت جذابی که داشت و تعلیق دیوانه کننده ای که به حوادث داستان می دمید! حالا دیگر برخلاف سالهای قبل، از مرور خاطرات کلاس سوم ابتدایی دچار عذاب نمی شوم.حتی دیگر تنفر چندانی از خودکار بیک ندارم و تصمیم گرفته ام خبری از آقای حیدرنیا و سرنوشتش بگیرم.
شما هم موافق هستید که می توان با مرور عمیق خاطرات تلخ گذشته، جنبه هایی متفاوت و مغفول در آنها یافت که برای حال و روز امروزمان مفید و شادی آورند؟! ما محتاج همین شادی های کوچک هستیم که جز با تغییر زاویه دید و توجه به ابعاد مغفول ماجرا به دست نمی آیند! شما هم امتحان کنید، زیاد سخت نیست!

اگر آقای حیدرنیا به لطف خدا زنده باشد، حتما به دیدارش خواهم رفت و یکی از کتابهایم را هم برایش هدیه خواهم برد.حتی شاید پررویی کنم و بعد از شنیدن پایان داستان «قورخاق صمد»، آن سه خودکار بیک را هم به عنوان یادگاری ازش بگیرم، خدا کند همانطور نو مانده باشند