تلگرام
کانال تبریزبیدار در تلگرام
دنبال کنید
سرویس : فرهنگی و اجتماعی , چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۷ ۱۳:۱۴:۴۷ شناسه خبر : ۱۰۷۲۹۱۴

روانشناسی شغلی(طنز)

من یک لاقبا

چون برگه رو سفید داده پس نمی تونه وزیر یا مدیرکل باشه چون نتونسته بهونه ای برای سرکار گذاشتن همه پیدا کنه تا خودش رو عالم دهر نشون بده! چون اسمش رو ننوشته پس بالقوه می تونه یه نماینده مجلس باشه

یادداشت میهمان تبریزبیدار؛ حسن عدالتی

یکی از فامیلای باجناق محترمه(!) از فرنگ اومده و برای اینکه دکتر بودن فامیلش رو به رخ بقیه فامیلی­های طرف خانمش بکشه یه مهمونی مفصل ترتیب داده که از بد روزگار منِ با دق و دل پر از باجناق رو هم دعوت کرد!

دارم براش...

یه مهمونی مفصل متشکل از عمو و عمه و هر کسی که کمترین ربطی به خونواده همسرش داشت رو دعوت کرده بود. با دیدن مدعوین یه لحظه احساس کردم رازهای مگوی پدرزن گرامی رو شده و دارای برادر زن و خواهر زن جدید شدم از بس که آدمای ناشناس طرف خانومم در این مهمونی بودن!

بگذریم بعد از شام مفصل و البته خوشمزه که خوردیم طبق معمول همه دورهمی های فامیلی؛ خانومها مشغول غیبت و آقایون سرگرم سیاست و اقتصاد شدن(بگذریم که تحلیلهای همه الا من پشیزی ارزش نداشت!)

اما چیزی که اعصاب همه رو خرد کرده بود دو موضوع بود یکی سروصدای بچه ها و دوم کلاس گذاشتن باجناق!( یه جوری کلاس میزاشت انگار خودش دکتره و از خارج اومده!)

دارم براش...

وسط این سرو صدا آقای دکتر که انصافا یه شخص متشخص و مودبی بود رو کرد به بچه ها گفت: نفری یه کاغذ بردارین و بیایین اینجا بشنین می خوام شغل آیندتون رو بهتون بگم!

یاللعجب

گفتم: آقای دکتر مگه شما پیشگویی چیزی هستی؟

گفت: نه عزیز من روانپزشکم!

بچه¬ها با کاغذ های سفید و خودکار نشتن وسط هال و دکتر رور بهشون کرد و گفت: بچه ها پنج دقیقه وقت دارین اول اسمتون روی ورقه بنویسین و بعد هر چی دوست دارین بزرگتر ها بنویسین و کوچیکترها نقاشیش رو بکشن! البته اونایی که کوچیکن بزرگترها اسمشون رورو برگشون بنویسن!
برگه طاها رو گرفتم و با نگاه التماس آمیزی بهش اسمش رو نوشتن بالای برگه.
بچه ها با هیجان شروع کردند به نقاشی و یا نوشتن...
بعد پنج دقیقه، هیجان اطلاع از آینده درخشان فرزند و یا آبروریزی در مقابل باجناق وقت تموم شد و دل تو دلم نبود! برگه ها رو جمع کردند و دادند دست دکتر!
دکتر گفت: ورقه اول میثم کیه؟
برادر زاده همسرم با خجالت گفت: من!
دکتر گفت: تو یه خونه کشیدی که نمای اون متشکل از خطوط مورب و مستقیم بود...
سه دقیقه ای صحبت کرد و نتیجه اون شد که در آینده احتمالا میثم میشه آرشیتکت!
یکی یکی اسم بچه ها رو میخوند و آینده شغلیشون رو پیش بینی میکرد!
احتمالا پزشک، شاید مهندس، ممکنه معلم و...
نوبت به ورقه طاها رسید پسر من!
یا خدا خودت آبرو داری کن!
نقاشی طاها یه خونه بود به رنگ آبی و دوچرخه قرمز رنگ!
دکتر گفت: پسر خونه یعنی سر پناه و رنگش یعنی آرامش قدر خونوادت رو بدون اما با این دوچرخه تا کجا می خوای بری؟
طاها گفت: تا جاییکه میتونم کمک حال بابا باشم! و ...
الهی من قربونشش برم

دکتر آروم بهم گفت: پسرت آینده دار اما باید احساس امنیت مالی هم بکنه! قدرش رو بدون چون تلاشت رو می بینه و قدردانه اما دوچرخه ای که می رونه نشانگر علاقه به پیشرفته اما هدفی برای آینده نداره کمکش کن!
آخیش طاها دمت گرم اما لبخند چندش آور باجناق برام خیلی اعصابم رو خرد میکنه...
اما ورقه آخر سفید بود و اسم نداشت!
دکتر گفت این ورقه مال کیه؟
اما جوابی نشنید!
یهو احسان برادرزاده دیگه خانمم گفت حتما ورقه امیر! چون فقط اون شغلش مشخص نیست!
ای جااان
تنها پسر باجناق! و البته چشم غره وحشتناک باجناق به طفل معصوم!
دکتر گفت: خب نمی تونم نظر خاصی بدم اما پسرم چرا نه اسمت رو نوشتی نه چیزی رو برگه¬ات هست؟
به تته پته افتاد!
من یهو پریدم وسط حرف دکتر و گفتم اما شاید من بتونم پیش بینی کنم!
الان بهترین وقت برای حالگیری اساسی از باجناق چشم سفیدم بود.
دارم براش...
دکتر گفت: شما؟
گفتم: یه لا قبام
با تعجب گفت: یه لاقبا ! خوب بفرمایین!
بادی به غبعبم انداختم گفتم: من شغلهایی رو که میتونه باشه ویا نمیتونه باشه رومیگم تا نظر آقای دکتر چی باشه!

زیر چشمی به باجناق نگاهی کردم و ادامه دادم: اول اینکه نمیتونه آقازاده باشه چون حاضر نشده اسمش رو بنویسه و تو چشه همه نگاه کنه و بگه خوب کردم هیچی ننوشتم حقمه از سفره انقلاب! پس آقاااا زاده نیست(با تشدید)
همسر مکرمه چشم غره نافرمی بهم رفت والبته قیافه سرخ لبویی باجناق جبران چشم غره بود...
دوم اینکه چون برگه رو سفید داده پس نمی تونه وزیر یا مدیرکل باشه چون نتونسته بهونه¬ای برای سرکار گذاشتن همه پیدا کنه تا خودش رو عالم دهر نشون بده!
سوم چون اسمش رو ننوشته پس بالقوه می تونه یه نماینده مجلس باشه!
دکتر و باجناق و کل فامیل با هم گفتن: جاااان
به قیافه حق به جانبی گفتم: دلیل اول؛ نظرش برای خودش هم مهم نیست فقط شرکت کنه کافیه!
دلیل دوم؛ شفاف نگفته نظرش مثبت یا منفی حتی ممتنعه پس از شفافیت به شدت فراریه!
دلیل سوم؛ تدبیر رو در جهت وزش باد دیده تا به اون طرف غش کنه! البته این یه احتماله!
با جناق با صدای لرزانی گفت یعنی حاضری امضا بدی که ممکنه امیر نماینده مجلس بشه؟
گفتم: نه من و نه آقای دکتر نمی¬تونیم تضمین بدیم که نماینده میشه اما میتونیم تضمین بدم که آقازاده نمیشه!
آخیشششش دلم خنک شد... اینو از وزیر امور خارجه یاد گرفته بودم.
دهن دکتر با این تحلیل من به اندازه دهن کروکودیل باز بود...
تو مسیر برگشت خانم با عصبانیت یه ریز غر میزد و بهم بدو بیراه می گفت اما من ته ته ته دلم از خوشی یخ زده بود.
تازه این راند اوله باجناق چشم سفید بازم دارم برات...