تلگرام
کانال تبریزبیدار در تلگرام
دنبال کنید
سرویس : فرهنگی و اجتماعی , دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۷ ۲۰:۴۰:۱۷ شناسه خبر : ۱۰۷۴۰۴۱

داستانک؛

یک کادوی متفاوت! / دو برادری که مادر را از تنهایی در آوردند

خودت خوب می دونی...بچه نباش محمد، دیگه وقتشه! بیا بهترین کادو را بهش بدیم...همون چیزی که خودش آرزو میکنه...وقتشه که از تنهایی درش بیاریم! کار هم کار خودته! اینجا حرف تو رو بیشتر قبول می کنن!

یادداشت وارده؛ مهدی نورمحمدزاده

من و داداشم امسال تصمیم گرفتیم برای روز مادر، یک کادوی خوب به مادرمان بدهیم.کلی باهم بحث کردیم. داداش رحیم گفت:«داریم بی خودی بحث می کنیم، اون که چیزی لازم نداره!».

هر چند خیلی وقت بود که دیگر نمی توانستم عصبانی شوم، اما قیافه ام را کمی مکدر کردم و جواب دادم: «تو از کجا می دونی؟! بالاخره که ما پسرش هستیم و باید روز مادر یک چیزی بهش کادو بدیم یا نه؟! تازه، مگه یادت نیست سال پیش که تو، سفر کربلا براش جور کردی چقدر خوشحال شد و از ما تشکر کرد؟!».

«از کی تشکر کرد؟! فقط از تو! فکر کرد همه اش کار تو بود...حالا اینش اصلا مهم نیست! بگو ببینم الان که دیگه از پا افتاده و چشمهاش نمی بینه، چطور میتونه بره کربلا؟! طفلک حتی نمی تونه یک سر بیاد اینجا و بهمون سر بزنه!».

«گیرم که تو درست میگی، بگو حالا چی کار کنیم؟! چی بهش کادو بدیم؟!».

«خودت خوب می دونی...بچه نباش محمد، دیگه وقتشه! بیا بهترین کادو را بهش بدیم...همون چیزی که خودش آرزو میکنه...وقتشه که از تنهایی درش بیاریم! کار هم کار خودته! اینجا حرف تو رو بیشتر قبول می کنن!»

«چی میگی داداش؟! آخه این درسته؟! مگه ما...تازه بچه ها بفهمن، کلی پشت سرمون حرف در میارن!».

«ول کن بچه ها را...مگه دیشب نشنیدی بی‌بی چی می گفت؟! خسته شده از تنهایی و بی کسی...ندیدی اشکهاشو؟!».

فردای آن روز، بی بی برای نماز صبح بیدار نشد.لبخندی کودکانه بر لبش نشسته بود و نگاهش به سمت طاقچه نشانه رفته بود، روی عکس خندان دو پسر شهیدش، که خنده شان تمامی نداشت!