تلگرام
کانال تبریزبیدار در تلگرام
دنبال کنید
سرویس : فرهنگی و اجتماعی , دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ ۰۹:۴۴:۲۷ شناسه خبر : ۱۰۷۴۴۸۷

روایتی از دیدار با بانوی تبریزی که سند جنایت منادیان حقوق بشر است؛

کودکانه های حببیه 7 ساله فدای ناجوانمردی مزدوران روزگار شد / حتی جواب رد پروفسور سمیعی هم نتوانست حس مادرانه او را بگیرد

حبیبه با همه سختی ها خیّری است که حس مادرانه اش را نثار ده ها کودک یتیم می کند. آری هرچند مجروحیت مانع چشیدن طعم مادری شد اما او مادر کودکان یتیمی است که سایه پدر و مادر برسرشان نیست.

سرویس فرهنگی تبریز بیدار 

این روزها عده ای قلدر می گویندسپاه پاسداران  تروریست است. راستش را بخواهی آدم خنده اش می گیرد. خنده اش می گیرد از حماقت یک عده احمق بی مغز که خود را به جنون زده اند و زیپ دهانشان بی هوا باز است.

این از خدا بی خبرها فقط کافی است تاریخ را ورق بزنند و بازگردند به سال 65 خیابان عباسی تبریز، دو روز از بمباران وحشیانه دانشگاه تبریز توسط بعثی های جنایتکار با حمایت استکبار جهانی گذشته بود. حوالی ظهر حبیبه 7 ساله این دختر کوچک و بانشاط در دنیای کودکی خود غرق بود. کودکانه می خندید و کودکانه شیطنت می کرد. فارغ از دنیای سیاست و حساب کتاب هابی ناجوانمردانه مزدوران روزگار.

ناگهان آژیر خطر به صدا در می آید. هواپیمایی غول پیکر با صدایی وحشتناک از بالای سر حبیبه رد شد.  این صدای سوت مانند هواپیما هست که در گوشش پیچید و دیگر هیچ.

او این سوت وحشتناک را 33 سال است که با خود دارد. کمی بعد گرد و خاک فروکش کرده و این طفل معصوم انگار داد و بیداد های بالای سرش از خوابی سنگین بیدارش کرده، بچه کوچکی در کنارش دراز کشیده که فقط رنگ خون، توجه حبیبه را جلب می کند که صورت آن کودک را پوشانده. حبیبه شوکه است، طفلی که در کارش است انگار نفس نمی کشد. از ناحیه دست و پا و شکم متلاشی شده است.

حبیبه وحشت زده فریاد می کشد دور و برش آوار است و همه این ور و آن ور با داد و بیداد فرار می کنند. صدای جیغش را کسی شنیده انگار.

او را از میان گرد و خاک بیرون می کشند. چهره خون آلود و جسم متلاشی طفل کناری او  یک آن از ذهنش بیرون نمی رود.

حالا حبیبه به بیمارستان منتقل شده، پزشک بالای سرش می گوید ترکش در دست و پا و مغزش فرو رفته و وضعیتش خطرناک است.

حال از آن سال ها زمان زیادی گذشته، چند روز پیش اتفاقی اورا در خیابان دیدم بعد از گپ و گفتی به خوردن یک چای در منزلش دعوتم می کند تا از سال های رنجش برایم بگوید. از سال ها مجروحیتش که جنایتکاران زمان برسرش آوردند.

می گوید ترکش های مغزش باعث شد ترک تحصیل کنم.آهی بلند می کشد که موی تنم را سیخ می کند. حالا اشک در چشمانش حلقه زده می گوید هنوز آن کودکی که کنارم شهید شده بود را شب ها با آن چهره خونی در خوابم می بینم و با صدای آن هواپیما که در گوشم سوت م کشد از خواب می پرم.

برای درمان سراغ پروفسور سمیعی هم رفته اما گفته اند اگر جراحی شوی یا مرگ یا فلج کامل.

پدر و مادرش هم که از غم دختر دلبندشان فوت کردند، او دیگر تنهای تنها شد.

حبیبه کارزار جانباز 70 درصدی است و سند جنایت تروریست هایی هست که همواره حق به جانب، خود را منادیان حقوق بشر خوانده اند.

دختری معصوم که سال ها رنج کشیده و ساخته و سوخته، اما نکته ای روشن در زندگی خانم کارزار، ایرانی بودن و مسلمان بودنش را به رخ عالم می کشد.

حبیبه با همه سختی ها خیّری است که حس مادرانه اش را نثار ده ها کودک یتیم می کند. آری هرچند مجروحیت مانع چشیدن طعم مادری شد اما او مادر کودکان یتیمی است که سایه پدر و مادر برسرشان نیست. از اراده و حس انسان دوستی حبیبه حال دلم خوب می شود.

روز خوبی گذراندم از او خداحافظی می کنم. در مسیر برگشت به آن حرف هایش فکر می کنم که گفت بدا به حال ترامپ و نتانیاهو و مجامع بین المللی و دیگر مستکبران که ناظر جنایتی که بر سر من و امثال من آمد بودند اما سکوت کردند و کسی را تروریست نخواندند.

راست هم می گوید بعضی ها روی شان سنگ پای قزوین است.

به امید شکستن سکوت مجامع بین المللی در مقابل تهمت های تروریست ها ......


گزارش از سیده صفورا موسویلر