تبریزبیدار
پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸ ۰۱:۲۸:۳۸ شناسه خبر : ۱۰۷۵۳۵۹

پای صحبت های کودک خوش قلبی که در فضای مجازی شناخته شد؛

دخترک معصوم تبریزی هنوز هم شربت می فروشد! / پابوسی امام رئوف آرزوی خانوادگی «سحر»

می پرسم «تو همان سحر خانم هستی؟» با لحنی سرشار از معصومیت پاسخ می دهد:«بلی»می گویم: «مگر مشکلتان حل نشد و قرار نشد دیگر کار نکنی؟ » در جوابم با خجالت می گوید: «پارسال رسیدگی کردند اما آرزو دارم کار کنم و پول جمع کنیم و با پدر، مادر و برادرم به مشهد برویم»

به گزارش تبریز بیدار ، تابستان سال قبل بود که تصویری از دختر بچه ای با لباس مدرسه درفضای مجازی منتشر شد که در حال فروش شربت روی پل عابر پیاده ای در تبریز است.

 این تصویر خیلی زود در شبکه های اجتماعی دست به دست شد. تصویری دردناک که در آن دختر بچه ای ۷، ۸ ساله با لباس مدرسه روی پله های پل عابر نشسته و شربت می فروشد. مردم خیلی زود به این تصویر واکنش نشان دادند و با انتشار پست تصویر این دختربچه با او همدردی کردند.

عده ای با پست کردن تصویر اما به سیاست های غلط دولتمردان تاختند و مسئولین را برای توجه به محرومین دعوت کردند. اما در این بین عده ای هم بودند که داستان سرایی برای زندگی دختر بچه و در ادامه مشخص کردن شماره حسابهایی برای خانواده او پول جمع آوری کردند.

بعد از پیگیری ها در همان روزها متوجه شدیم شهریار اسداللهی روحانی جوان تبریزی پیگیر کار او شده و با کمک خیران مشکلات خانواده آنها تاحدودی حل شده و دیگر آن دخترک معصوم و باهمت، شربت نمی فروشد.

اما همین دیروز بود که گذرم به همان پلی افتاد که «سحر» این دختر خوش قلب قصه ما در آن شربت می فروخت، افتاد و در کمال تعجب او را همانجا در حین شربت فروشی دیدم. این بار لباس مدرسه به تن نداشت و ابتدا نشناختم اما جلوتر رفته و به بهانه خرید شربت سر صحبت را باز می کنم و می پرسم «تو همان سحر خانم هستی؟» با لحنی سرشار از معصومیت پاسخ می دهد:«بلی»

می گویم: «مگر مشکلتان حل نشد و  قرار نشد دیگر کار نکنی؟ »

در جوابم با خجالت می گوید: «پارسال رسیدگی کردند اما آرزو دارم کار کنم و پول جمع کنیم و با پدر، مادر و برادرم به مشهد برویم»

Image title

وقتی از او می خواهم تا اجازه دهد عکسی از او بگیرم قبول نکرده و می گوید: «مادرم اجازه نمی دهد و ناراحت می شود»

متوجه می شوم مادر او هم در کار فروش شربت به «سحر» کمک می کند. مادر رنجدیده کنار کلمن شربت روی پل عابر پیاده می نشیند و سحر لیوان را پر می کند و پایین آورده و می فروشد.

از سحر خانم در مورد پدر می پرسم و پاسخ می دهد:«پدرم در سنگ بری کار می کند.»

پدر او سال قبل بدلیل مشکلی که در حین کار کردن پیش آمده بود، خانه نشین شده بود.

اگر پرچم گردانی بین مسئولین تمام شد، «سحر» و دیگر «جاماندگان» را هم دریابید

خجالت زدگی این دخترک ناز و عدم تمایلم برای مزاحمت به کسب او باعث شد تا نتوانم بیش از این با او هم صحبت شوم اما آدرس و شماره تماسی از منزل شان می گیرم و به او می گویم که می خواهم گزارشی از این گفتگو تهیه کنم تا بلکه بتوان کمکی از سوی خیرین و مسئولین برای اعزام به پابوسی امام مهربان انجام دهیم.

نگاهی به آدرس می کنم و به محل زندگی آنها فکر می کنم، از مناطق کم برخوردار تبریز یا به عبارت صحیح تر از روستاهای پیرامونی شهر تبریز است که در سال‌های اخیر، به یکی از مناطق شهرداری تبریز واگذار شده بود.

«سحر» اولین دختر کودک دستفروش نیست و شاید آخرین هم نباشد  و او امروز تنها یک آرزو دارد و آن هم زیارت مشهدالرضا(ع) است.

با خود می گویم چه زیبا بود در 10 روزی که خادمان حرم رضوی میهمان تبریز بودند به جای دیدارهای فرمایشی با مسئولین و گرفتن عکس یادگاری برای بوسیدن پرچم متبرک، مستضعفان واقعی از جمله «سحر» را در می یافتند!