تبریزبیدار
یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸ ۰۹:۵۱:۳۸ شناسه خبر : ۱۰۷۶۲۰۰

سرویس فرهنگی تبریزبیدار؛

هشتم محرم؛ جلوگیری از حفر چاه و «سقایت» عباس / من الغریب الی الحبیب

خبر حفر چاه در روز هشتم محرم به عبیدالله‌ بن زیاد رسید و در همین روز از حفر چاه جلوگیری شد.

به گزارش تبریز بیدار ،  خبر حفر چاه توسط اباعبدالله الحسین(ع)در روز هشتم محرم به عبید‌الله‌ بن زیاد رسید و او به عمر‌ بن سعد نوشت: «شنیده‌ام چاه حفر می‌کند و آب می‌نوشد. با رسیدن نامه جلوگیری کن و تنگ بگیر تا همچون عثمان‌بن‌عفان از عطش بمیرند.

جلوگیری از حفر چاه و تهدید عمر‌ بن سعد یکی از حوادث این روز بود. عمر‌ بن سعد تهدید کرد اگر چاه را نپوشانی حمله خواهم کرد.

عبیدالله بن‌زیاد در مسجد کوفه سخنرانی و تهدید کرد که هر کس به کربلا نرود ذمه‌ای از او بر گردن نیست (خون او مباح و حقوقش از بیت‌المال قطع می‌شود.)

لشکریان از نخیله، گروه گروه و لشکر لشکر به کربلا اعزام شدند. عبیدالله‌ بن زیاد، عمرو‌بن‌حریث را کارگزار کرد و به کثیر‌بن‌شهاب، محمد‌بن‌اشعث، قعقاع‌بن‌سوید و اسماء‌بن‌خارجه فرمان داد در میان مردم بچرخند و تهدید و تحریک و ارعاب و روش‌های گوناگون را به کار گیرند تا همه به کربلا بروند.

یزید‌بن‌معاویه برای تأمین هزینه نظامی چهار‌هزار دینار و دویست‌هزار درهم برای عبید‌الله‌ بن زیاد فرستاد. ابن‌زیاد بیست و پنج‌هزار نفر را تجهیز کرد.

امام حسین (ع) به حبیب‌بن‌مظاهر نامه نوشت و او را دعوت کرد. حبیب در کنار همسرش مشغول غذا خوردن بود که پیک امام رسید.

همسرش او را برانگیخت و حبیب که خود بی‌تاب این پیوستن بود، به کربلا آمد و امام حسین (ع) پرچمی را که نگه داشته بود و به یاران گفته بود که صاحب آن در راه است را به حبیب سپرد.

حبیب‌بن‌مظاهر که خود از قبیله بنی‌اسد بود به اباعبدالله(ع) گفت: «قبیله بنی‌اسد با من خویشاوندند و به کربلا نزدیک. اگر اجازه دهی، بروم و با آنان برای همراهی گفت‌وگو کنم.» امام اجازه داد. حبیب شبانگاه حرکت کرد و به قبیله بنی‌اسد رسید. وقتی قبیله جمع شدند حبیب فرمود: «آمده‌ام تا شما را به خیر و سعادت راهبر باشم و آن یاری فرزند رسول خداست. او اکنون در کربلاست و عمر‌ بن سعد با انبوه سپاه محاصره‌اش کرده است. اگر جویای شرافت دنیا و آخرت هستید با وی همراه شوید. هیچ کس از شما در این راه کشته نشود مگر هم‌نشین پیامبر در اعلی‌علیین باشد.»

نخستین کسی که لبیک گفت: عبدالله‌بن‌بشر بود که این رجز را خواند:

قد علم‌القومُ اذا تواکلوا و اَجحَم الفُرسانُ او تناضَلوا
انی شجاعٌ بَطَلٌ مقاتلٌ کاننی لیثُ عرینٍ بِسلٌ

این رجز دیگران را برانگیخت و نود تن مسلح شدند. یکی از افراد قبیله، خبر به عمر‌ بن سعد رساند و او، ازرق را با چهارصد سوار رزم‌آزموده برای سرکوب فرستاد. در سر راه درگیری آغاز شد. تعدادی از بنی‌اسد کشته شدند و دیگران گریختند و از تاریکی شب استفاده کردند و دور شدند.

حبیب به سختی خود را به امام حسین(ع) رساند و ماجرا بازگفت. امام  فرمودند: «لاحول و لاقُوَة الا بالله.»

در این روز امام حسین (ع) با عمر‌ بن سعد دیدار کردند. امام، عمرو‌بن‌قرظه‌انصاری را فرستادند تا عمر‌ بن سعد را به مذاکره دعوت کنند.

امام حسین (ع) با بیست تن و عمر‌ بن سعد نیز با همین تعداد آمدند و در میان اردوگاه دیدار کردند. مقرر شد همراهان دور شوند تا گفت‌وگو‌ها سری باشد.

عمر بن سعد در نامه ای به عبیدالله بن زیاد محتوای مذاکره را به درغ نوشت تا شاید جنگ در کربلا را به تاخیر بیندازد.

متن مذاکرات که عمر بن سعد به دروغ نگاشته بود به این شرح بود:

اباعبدالله(ع) به عمر بن سعد پیشنهاد دادند یکی از این سه امر را بپذیرد:۱. مرا بگذار از همان راهی که آمده‌ام بازگردم.۲. بگذار پیش یزید بروم و بیعت کنم؟! و ۳. بگذار سوی مرز‌ها بروم (بی‌تردید از ساحت وجود مقدس امام حسین (ع) دور است که چنین پیشنهاد‌هایی داده باشد.)

وقتی تشنگی در خیمه‌ها بالا گرفت امام حسین (ع) برادرش عباس را فراخواندند. عباس بر اسب نشست و همراه سی‌نفر سواره و بیست نفر پیاده رهسپار شریعه شد. حرکت در دل شب بود و بیست مشک که باید پر می‌شدند. علی‌اکبر(ع) نیز همراه عموی خویش بود. پرچم را نافع‌بن‌هلال‌جملی در دست داشت. گروه امدادی آب‌رسان به کنار فرات رسیدند. عمرو‌بن‌حجاج‌زبیدی که با ۵۰۰ نفر نگهبان فرات بود فریاد زد: «کیستید؟ برای چه آمده‌اید؟»

نافع‌بن‌هلال پاسخ داد: «منم نافع‌بن‌هلال. آمده‌ایم آب بنوشیم. آبی که بر همگان حلال است.» عمرو‌بن‌حجاج گفت: «خوش آمدی، بنوش!»

نافع گفت:هرگز! یک قطره نخواهم نوشید تا وقتی حسین(ع) تشنه است. عمرو گفت: «نه، اجازه نمی‌دهم. ما را اینجا گماشته‌اند تا حسین(ع) آب ننوشد.»

نافع به یاران گفت: «مشک‌هایتان را پر کنید.» پیاده‌ها مشک‌ها را پر کردند. عمرو‌بن‌حجاج حمله کرد. جنگی کوتاه درگرفت. در حال جنگ، پیادگان مشک‌ها را پر کردند. چند تن از نگهبانان کشته شدند و از یاران امام کسی شهید نشد. رزم ابوالفضل‌العباس در این نبرد کوتاه یاران را سرشار از شجاعت کرد. برخی گفته‌اند لقب «سقایت» از این لحظه به ابوالفضل‌العباس داده شد.

پس از اینکه آب به خیمه‌ها رسید سهم هیچ کس بیش از یک بار نوشیدن نشد.

پس از محاصره شدید و تشنگی، امام حسین(ع) مقابل دشمن آمدند و در حالی‌که بر شمشیر تکیه داده بودند، یک بار دیگر خود را به دشمن شناسانده و پس از معرفی پیامبر به عنوان جد و پدرش علی(ع) و عموهایش و مادرش، پرسیدند: «با اینکه می‌دانید من کیستم چرا قصد کشتن مرا دارید؟»

گفتند: «این همه را می‌دانیم، اما نمی‌گذاریم قطره‌ای از آب بنوشید تا از تشنگی بمیرید.»

اهل حرم با شنیدن این سخنان گریستند و شیون کردند. امام حسین (ع)فرمودند: «آرام باشید که بعد از این بسیار خواهید گریست.» (این ماجرا را برخی به پیش از تاسوعا نسبت داده‌اند که دقیق‌تر آن است که این خطبه امام حسین (ع) در روز عاشورا بوده است.

خاطرنشان می‌شود عمر‌ بن سعد، گزارش کربلا را به عبیدالله‌ بن زیاد نوشت و عبیدالله با خواندن نامه گفت: «این نامه گواه اندرزگویی عمر‌ بن سعد است به امیر خویش. من آن را می‌پذیرم (رفتن حسین را)»

شمر که در مجلس بود برخاست و گفت: «حسین اکنون در سرزمین تو و کنار توست. آیا می‌پذیری که از اینجا برود. به خدا سوگند اگر برود دیگر به او دست نمی‌یابی. آنگاه او قوی و تو ضعیف خواهی بود. با بازگشت حسین موافقت نکن که نشانه ناتوانی و سستی است. باید او و یارانش تسلیم حکم تو شوند. پس از تسلیم، هر گونه خواهی می‌توانی رفتار کنی (ببخشی یا بکشی). من شنیده‌ام عمر‌سعد کوتاهی می‌کند و با حسین میان دو لشکر نشست و گفت‌وگو برگزار می‌کند.»

عبیدالله گفت: «نظر تو درست است.»

عبیدالله‌ بن زیاد پس از این گفت‌وگو، نامه‌ای نوشت و به شمر ذی‌الجوشن سپرد تا به کربلا برساند. در نامه نوشته شده بود:«تو را نفرستاده‌ام تا شانه از زیر کار خالی کنی. تو به آرامش و صلح و آسایش دل بسته‌ای. اگر حسین و یارانش تسلیم شدند آن‌ها را نزد من بفرست وگرنه، بر آن‌ها حمله‌ور شو پس از قتل آنان، اعضای بدنشان را قطعه قطعه کن. پس از کشتن حسین بر سینه و پشت وی اسب بتاز که وی ناسپاس و سرکش و گستاخ و بیدادگر است. اگر به دستور من عمل کردی پاداش فرمانبر مطیع را دریافت خواهی کرد و اگر چنین نمی‌کنی، سپاه را به شمر‌بن‌ذی‌الجوشن بسپار که فرمان لازم را به او داده‌ایم.»

عبیدالله‌ بن زیاد به شمر گفته بود: «اگر عمر‌ بن سعد پذیرفت که با حسین بجنگد مطیع او باش وگرنه، گردنش را بزن و سرش را به کوفه بفرست و خود فرماندهی سپاه را عهده‌دار باش.»

نوشته‌اند عبیدالله‌بن‌زیاد، حویرة‌بن‌یزید‌تمیمی را مأمور کرد که به محض رسیدن نامه به عمر‌ بن سعد اگر برای جنگ اقدام نکرد او را بگیرد و در بند بکشد. شمر با این زمینه‌سازی و با استفاده از موقعیت و روحیات عبیدالله‌بن‌زیاد، به سمت کربلا حرکت کرد.



منابع:
۱. مقتل‌الحسین خوارزمی
۲. الدمعة‌الساکبه
۳. بحارالانوار
۴. نفس‌المهموم
۵. مقتل‌الحسین مقرم
۶. المناقب
۷. اللهوف
۸. معالی‌السبطین
۹. الامام‌الحسین و اصحابه
۱۰. مقتل ابی‌مخنف
۱۱. انساب‌الاشراف
۱۲. الفتوح
۱۳. اخبار‌الطوال
۱۴. ابصارالعین
۱۵. اعیان‌الشیعه
۱۶. تاریخ طبری
۱۷. تجارب‌الامم
۱۸. تذکرة‌الخواص
۱۹. کامل‌ابن‌اثیر
۲۰. آینه در کربلاست (محمدرضا سنگری)


مطالب مرتبط:

آخر ذی‌الحجه؛ قُطقَطانیه و آزمون هدایت گمراهان

 رویای صادقه ای که در کربلا تعبیر شد

 اللهم انی اعوذ بک من‌الکرب والبلاء

سوم محرم؛ نامه ابن زیاد و پروای عمر سعد 

چهارم محرم؛ تب و تاب در کوفه 

رونمایی از مرد هزار چهره کوفه

آب را از خاندان طهارت مضایقه کردند...