روایت پرستار دفاع مقدس از روزهای آتش و خون:

از بمباران تبریز تا حال و هوای بهشتی مناطق / شهادت سه هم اتاقی

پرستار دوران دفاع مقدس میهمان نشست صمیمی خبرنگاران تبریزی می شود تا همراه با گرمای مرداد از روزهای آتش و خون هشت سال دفاع مقدس روایت کند.

به گزارش تبریزبیدار، بانویی که متواظعانه دعوت بسیج رسانه آذربایجان شرقی را پذیرفت تا میهمان بانوان خبرنگاری باشد که از دوران جنگ فقط اندک فیلم های پخش شده را دیده و خاطرات کوتاهی از آن زمان را شنیده اند.

ملکه ارتقایی کروایت خود را اینگونه آغاز می کند: محل کارم بیمارستان نیکوکاری بود و شب ها برای کمک به مجروحان به بیمارستان امام خمینی(ره) می رفتم. آن زمان خستگی به مفهوم امروزی وجود نداشت و من همیشه فکر می کردم در جبهه باشم و نزدیک رزمندگان، کارم و رسیدگی به مجروحان بهتر خواهد بود برای همین بارها تقاضا کردم که به خط بروم ولی از لشکر عاشورا موافقت نمی شد.

 

 

وی می افزاید: هر بار هم که توانستم بروم به خاطر نامه ای که به رئیس بیمارستان می نوشتم و آن ها به علوم پزشکی می دادند و پس از طی سلسله مراتب به هلال احمر می رسید، از هلال احمر اجازه می یافتم که بروم. از تبریز تا تهران با اتوبوس می رفتم و از تهران هم با بقیه پزشکان و امدادگران که ماموریت داشتند خودم را به مناطق می رساندم.

او رد مورد حضور خود در مناطق می گوید: نخستین بار که به اهواز رفتم زمان عملیات فتح المبین بود چون خانواده هم در جریان کارم و اوضاع بودند مخالفتی نداشتند و برادرم که عمران می خواند مدام در جبهه بود، بالاخره پس از انجام مکاتبات و اصرار من به رفتن، موفق شدم به اهواز بروم و در بیمارستان شهدای شوش به عنوان مسئول اورژانس مشغول به خدمت شوم.  شرایط سختی بود، باید برای رفتن به اورژانس از ساختمان های دیگر بیمارستان دولا دولا می رفتیم چون هر آن خمپاره ای دشمن می زد و امکان آسیب دیدن بود به خصوص شب ها که با منورهایی که می زدند همه جا روشن می شد.

این پرستار دوران دفاع مقدس از برگشت خود به تبریز چنین می گوید: با آمدن به تبریز دوباره دلم گرفت، در منطقه بودم احساس نشاط و سبکی می کردم ولی در تبریز با وجودی که شب ها جزو نیروهای شب کار بیمارستان امام برای رسیدگی به مجروحان بودم ولی با این حال، همه این ها نمی توانست دلم را راضی کند. یک ماه که از بودنم در تبریز می گذشت دوباره درخواست اعزام به جبهه کردم، پیش از آغاز عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر بود که مقدمات رفتنم آماده شد و این بار هم مثل دفعه پیش، از طریق هلال احمر حکم گرفتم و راهی شدم که مرا در بیمارستان گلستان ۲ اهواز باز رئیس اورژانس کردند.

او از اعزام به آبادان گفته و می افزاید: راهی آبادان شدیم و به محض رسیدن به بیمارستان طالقانی آبادان، تا بخواهیم خودمان را معرفی کنیم با شربت صلواتی به استقبالمان آمدند و گفتند گلویی تازه کنید و پس از آن سراغ کارتان بروید. همزمان با من سه دانشجوی پرستاری هم آمدند و پس از تثبیت شدنمان اتاقمان را نشان دادند که در طبقه پنجم بیمارستان بود. یک شب که آنجا بودم در تاریکی شب تبادل آتش بین قوای دو کشور را می شد دید، به گفته مسئول بیمارستان گلستان نیرو در آبادان زیاد بود و چون به خاطر تیررس بودن منطقه مجروحان را نگه نمی داشتند می شد گفت نیروی کمکی و امدادی دو برابر مجروح بود و برای همین نیروها را شیفتی تقسیم کرده بودند ولی به علت اینکه نیرو زیاد بود و می خواستم برگردم شیفتی تعیین نکردم.

خانم ارتقایی ادامه می دهد: صبح فردای آن روز به طرف اهواز برگشتم و رئیس بخش بیمارستان گفت گفتم که نیرو زیاد است و برمی گردید، شب همان روز از قضا وضع بیمارستان شدت می گیرد و دشمن هم طبقه پنجم بیمارستان را  می زند و اتفاقا آن سه پرستار هم که با من هم اتاقی بودند به شهادت می رسند، با شنیدن این خبر ناراحت شدم که من چرا آنجا نبودم و توفیق شهادت نداشتم. باز هم پس از یک ماه فعالیت در بیمارستان گلستان ۲ اهواز که از پانزدهم اردیبهشت تا پانزدهم خرداد آنجا بودم دوباره به تبریز برگشتم.

 

 

او از خاطرات بمباران تبریز چنین می گوید: در تبریز سروکارمان در طول جنگ با مجروحان منطقه یا بمباران بود ولی بودن در منطقه حال و هوای خاص خود را داشت. پس از برگشتن از منطقه مدیریت بخش پرستاری بیمارستان نیکوکاری را به من محول کردند و با این مسئولیت، رفتنم به جبهه سخت تر شد ولی چندبار مرخصی گرفتم و رفتم.

 

انتهای پیام/

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.