یادداشت تبریزبیدار؛

غربت تفحص و صلابت تشییع؛ پرواز به آغوش حسین

فردای آن روز، نوبت به بدرقه رسید؛ روزی که ۲۳ پیکر خونین، باید آرام می‌گرفتند. خانواده‌ها، با نظم و عزمی مثال‌زدنی، در زمان مقرر کنار تابوت‌ها حاضر شدند. در برابر هر پیکر، رجزها آغاز شد؛ گویی هر پدر، هر مادر، هر همسر، پیام‌رسان کربلا بود.

سرویس فرهنگی تبریزبیدار/ روز نخست تجاوز دشمن بود. هنوز آفتاب به‌درستی بر خاک نیفتاده بود که خبر رسید آسمان ایران را بار دیگر خصم دیرینه به خون کشیده است. در ساعت هفت صبح، خبر بمباران موضعی از سوی ارتش رژیم صهیونیستی مخابره شد؛ نقطه‌ای که حالا زیر خاک و آتش، میزبان جسم‌های بی‌جان رزمندگان شده بود.

کاروان تفحص، که سال‌ها با پیکر شهدا همنشین بود، این‌بار اما خود را در برابر صحنه‌ای یافت که هیچ تجربه‌ای را یارای مهار اندوه آن نبود.

حتی تجربه هفده‌ساله تفحص نیز نتوانست دل‌ها را برای آنچه که قرار بود ببینند، آماده کند؛ پیکرهایی که به رنگ کربلا نقاشی شده بودند.

گویا عاشورا تکرار شده بود؛ اجسادی پاره‌پاره، ارباً اربا، بی‌سر و بی‌دست. هر پیکر، روضه‌ای بود از داغی کهنه. بوی سوختگی و خاکستر، با عطر عجیبی درهم آمیخته بود؛ عطر خون‌هایی که برای وطن و دین ریخته شده بود.
جای بمباران، بیش از آنکه محل شهادت باشد، صحنه تکرار عاشورا بود.

از رویت چهره‌ شهدا خبری نبود. پلاک‌ها، اتیکت‌های نظامی، و تکه‌تکه وسایل شخصی، تنها نشانه‌هایی بودند که رزمندگان را به نام می‌خواندند. برخی از همرزمان که پیش‌تر رسیده بودند، نام شهیدان را با دست خود بر سینه‌های بی‌جان نوشته بودند. در جیب یکی از پیکرها، سربند سرخی با ذکر “یا حسین” پیدا شد؛ همان‌جا بود که دل‌ها شکست، و اشک‌ها بی‌محابا جاری شد. گویی خود آن سربند، مرثیه‌خوان غربت شده بود.

پیکرها، بیش از آن‌که جسم باشند، تمثیلی از حماسه بودند. یکی بی‌سر، دیگری بی‌پا، و آن یکی که جز تکه‌ای گوشت سوخته از او باقی نمانده بود. اما در پس این، هیچ تعجبی نبود؛ اینان همه در پی اقتدای عاشقانه‌ای به ارباب بی‌کفن خود، پا در میدان کربلای این زمان گذاشته بودند.
شاید از نگاه اول شاید صحنه‌ها دردناک به‌نظر می‌رسید، اما برای آنان که عاشق حسین بودند، این پایان نبود؛ این آغاز قافله‌ای بود که مستقیم به کربلا می‌رفت.

سکوت آنجا فریاد می‌کشید. زمینش از خون گرم بود و آسمانش از اشک. پیکرها با احترام جمع‌آوری شدند و به وادی رحمت انتقال یافتند تا برای آخرین بار، غسل شوند؛ اما چه غسلی؟ آن‌جا که پیکرها، بیش از حد، با سوختگی و جراحات درآمیخته بودند، غسل ممکن نبود. غسالان، که عادت داشتند به دیدن هر نوع پیکر، این‌بار از شدت اندوه به گریه افتادند. چاره‌ای جز تیمم نبود؛ و چنین شد که شهیدان، هم‌چون اربابشان حسین(ع)، با بدنی خاکی و خونین، آماده پرواز شدند.

اما غصه‌ اصلی تازه آغاز شده بود. نوبت اطلاع‌رسانی به خانواده‌ها رسیده بود. برخی خانواده‌ها پیش‌تر با زبان با صلابت همرزمان مطلع شده بودند و برخی دیگر هنوز در انتظار تماسی بودند که خبری از عزیزان خود بیابند. اما تصمیم مهمی گرفته شد؛ دیدار آخر، این‌بار در سکوت چشمان بسته تابوت‌ها، در حسرت نگاه آخر، جا ماند.

مراسم وداع در حسینیه گلزار شهدا، خود روضه‌ای زنده از تاریخ انقلاب بود. تابوت‌ها یکی‌یکی وارد شدند؛ با پرچم سه‌رنگ وطن و نام‌های آشنا بر سینه‌شان. صدای گریه مادران با نوحه‌ مداحان درآمیخته بود، اما هیچ مادر و همسری نبود که به شهیدش افتخار نکند. هر وداع، روایتی بود از عشق و ایثار. در هر گوشه حسینیه، قصه‌ای تازه شنیده می‌شد. برخی با ذکر یا حسین و برخی با سکوتی سنگین که از هزار فریاد رساتر بود.

فردای آن روز، نوبت به بدرقه رسید؛ روزی که ۲۳ پیکر خونین، باید آرام می‌گرفتند. خانواده‌ها، با نظم و عزمی مثال‌زدنی، در زمان مقرر کنار تابوت‌ها حاضر شدند. در برابر هر پیکر، رجزها آغاز شد؛ گویی هر پدر، هر مادر، هر همسر، پیام‌رسان کربلا بود. در دل این عزا، آتش غیرت زبانه می‌کشید. صهیونیست‌ها خیال می‌کردند با آتش می‌توانند خاک را بلرزاند؛ اما اینجا، این معجزه خون بود که معادلات جنگ را به هم زد.

همرزمان شهدا، که دل در گروی رفتگان داشتند، زیر تابوت‌ها را گرفتند؛ با چشمانی پر اشک و زمزمه‌ای بی‌وقفه: «شفاعت ما یادت نره، برادر!» این عشق، این صلابت، همچون بمبی از همبستگی، به رگ‌های جامعه تزریق شد.

و آن‌سو، گوشه‌ای از گلزار، دختری جوان با ظاهری متفاوت از تصور ما اما سرشار از یقین، تصویری از شهید در آغوش داشت و اشک می‌ریخت. دختربچه‌ای دیگر، به سوی تابوت پدر می‌دوید؛ زمین خورد، بلند شد، دوباره دوید… و صحنه، یکباره بوی شام غریبان گرفت؛ انگار رقیه(س) آمده بود تا بابا را بدرقه کند.

این روز، روز ثبت در تاریخ بود. روزی که ستون‌های مقاومت ایران، دوباره محکم شد؛ با خون، با اشک، با غیرت. و اینجا دیگر صحنه وداع نبود؛ اینجا آغاز یک قیام دیگر بود. چرا که اگر شهیدان رفتند، یادشان ماند و فریادشان، از دل خاک، هنوز هم رجز می‌خواند:
ما همه فدایی ایران حسین‌ایم…

انتهای پیام/

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *