از تبریز تا حریم خورشید؛ روشندلان تبریزی میهمان امام مهربانیها میشوند
پیشرفت ۹۰ درصدی پروژههای عدالت آموزشی آذربایجان شرقی
از فاجعه آب مقطر عبرت بگیرید / پزشک در سفر، مُهرش در بیمارستان
رکابزنی به یاد شهدا / تبریز میزبان پیام همبستگی تُرکها
ادامه بارندگی در مناطق شمالی و شرقی آذربایجانشرقی
امدادرسانی هلال احمر آذربایجان شرقی به ۱۹ حادثه در یک هفته
مطالبه تبریزیها از دستگاه دیپلماسی:برای آزادی بیضایی اقدام کنید
بی تابِ فراق شهیدِ فدایی مردمگاهی برای بازگشت به روزهای حماسه و جهاد، نیازی به ورق زدن کتابهای قطور تاریخ نیست؛ کافی است مقابل چند قاب قدیمی بایستی، به چهرههای جوانی خیره شوی و اجازه بدهی سکوت عکسها، قصه خودش را برایت روایت کند. آنوقت، تاریخ از میان کلمات بیرون میآید، جان میگیرد و درست مقابل چشمهایت میایستد.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / بعضی عکسها فقط تصویری از یک چهره نیستند؛ تکهای از تاریخاند، یادگاری از روزهایی که جوانی، آرزوهایش را در کولهپشتی گذاشت و راهی جبهه شد. عکسهایی که روزی با لبخند مقابل دوربین گرفته شدند، اما سالهاست از قاب خود به ما نگاه میکنند؛ با همان نگاههای پرامید، همان چهرههای جوان و همان لبخندهایی که گویی از راز سفر بیبازگشتشان خبر داشتند. در میان این قابها، پردهای قرمز قصهای متفاوت دارد؛ پردهای که در خاطرات رزمندگان تبریزی، با نام شهادت گره خورده است. اینجا روایت حاج حسین جباریپور، معروف به حسین آزادی، عکاسباشی دوران 8 سال دفاع مقدس است؛ مردی که هزاران تصویر از روزهای جنگ ثبت کرد و امروز، عکسهایش پنجرهای به روزگار مردانی شدهاند که رفتند تا نامشان در قاب تاریخ ماندگار شود.

گاهی برای بازگشت به روزهای حماسه و جهاد، نیازی به ورق زدن کتابهای قطور تاریخ نیست؛ کافی است مقابل چند قاب قدیمی بایستی، به چهرههای جوانی خیره شوی و اجازه بدهی سکوت عکسها، قصه خودش را برایت روایت کند. آنوقت، تاریخ از میان کلمات بیرون میآید، جان میگیرد و درست مقابل چشمهایت میایستد؛ با صورتهایی که روزگاری در کوچههای همین شهر قدم میزدند، در کنار خانوادههایشان میخندیدند، دل به آرزوهایشان میبستند و سرانجام، راهی شدند که پایانش برای بسیاری از آنها به آسمان رسید.
در میان این تصویرها، نام حاج حسین جباریپور، معروف به حسین آزادی، با دنیای عکاسی دفاع مقدس گره خورده است؛ مردی که دوربینش در روزهای 8 سال جنگ، همراه رزمندگان بود و لحظههایی را ثبت کرد که شاید در همان زمان، کمتر کسی از ماندگاریشان خبر داشت. او را عکاسباشی جنگ مینامند؛ عکاسی که بنا بر روایتها، بیش از ۶۰ هزار عکس از شهدا و رزمندگان به یادگار گذاشته است؛ هزاران قاب از آدمهایی که هر کدام دنیایی از خاطره، دلتنگی، ایمان و حماسه را با خود دارند.

اما در میان این همه تصویر، یک پرده بیش از هر چیز در خاطرات رزمندگان تبریزی جا باز کرده است؛ پرده قرمز عکاسخانه حسین آزادی.
پردهای ساده که پشت آن، جوانانی میایستادند و برای ثبت تصویری از خود مقابل دوربین قرار میگرفتند؛ بیآنکه بدانند سالها بعد، همان عکس قرار است در قاب خانهای، بر دیوار یادبودی یا در میان مجموعهای از تصاویر شهدا جای بگیرد. شاید آن روز، برای گرفتن عکس مرتب میکردند، لباسشان را صاف میکردند، نگاهی به دوربین میانداختند و لبخندی کوتاه بر لب میآوردند. شاید هم در دلشان هزار فکر و خیال میگذشت؛ از روزهای بازگشت، از دیدار دوباره خانواده و از فردایی که هنوز نیامده بود.
آنها مقابل دوربین میایستادند و شاتر که فشرده میشد، لحظهای از زندگیشان برای همیشه ثبت میشد؛ لحظهای که بعدها معنایی فراتر از یک عکس پیدا میکرد.
پردهای سرخ در میان خاطرات رزمندگان
در روایتهایی که از آن روزها باقی مانده، عکاسخانه حسین آزادی قصهای خاص دارد؛ قصهای که میان رزمندگان دهانبهدهان میچرخید و به یکی از خاطرات ماندگار عکاسی جنگ در تبریز تبدیل شد.
میگفتند اگر کسی پشت پرده قرمز این عکاسخانه عکس بگیرد، شهید خواهد شد؛ باوری که با گذشت زمان و شهادت شماری از همان جوانان، رنگوبویی متفاوت به خود گرفت. جوانانی که روزی مقابل آن پرده ایستاده بودند، بعدها در قاب دیگری ظاهر شدند؛ این بار نه بهعنوان مشتریان یک عکاسخانه، بلکه در شمار مردانی که نامشان با دفاع از میهن و شهادت پیوند خورد.
البته پرده قرمز، راز از پیش نوشتهشده سرنوشت کسی نبود؛ آنچه به این پرده معنایی ماندگار بخشید، سرگذشت انسانهایی بود که تصویرشان پشت آن ثبت شد و بعدها به شهادت رسیدند. همین همزمانی میان ثبت عکسها و شهادت شماری از رزمندگان بود که آن باور را در حافظه جمعی بسیاری از مردم و رزمندگان زنده نگه داشت.
تصور کن؛ جوانی در روزهای جنگ وارد عکاسخانه میشود. شاید هنوز گرد راه بر لباسش نشسته باشد، شاید از مرخصی کوتاهی آمده باشد و شاید پیش از بازگشت به جبهه، خواسته باشد تصویری از خودش برای خانواده به یادگار بگذارد. مقابل پرده قرمز میایستد، به دوربین نگاه میکند و عکاس، لحظه را ثبت میکند.
آن روز، عکس تنها یک یادگاری است؛ تصویری برای مادری که دلش برای فرزندش تنگ میشود، برای پدری که میخواهد چهره پسرش را در قاب خانه ببیند یا برای خانوادهای که میخواهد نشانی از روزهای جوانی عزیزش داشته باشد.

اما روزگار گاهی معنای عکسها را تغییر میدهد. سالها بعد، همان تصویر به یادگار عزیزی تبدیل میشود که دیگر قدم به خانه نمیگذارد. خانواده به قاب نگاه میکند و شاید در میان اشکهایش، صدای خندهها، حرفها و آخرین خداحافظیها را به یاد بیاورد. آنوقت، عکسی که روزی در چند دقیقه گرفته شده بود، به اندازه تمام سالهای دلتنگی ارزش پیدا میکند.
در میان مجموعه عکسهای باقیمانده از دوران دفاع مقدس، چهرههای بسیاری دیده میشوند؛ جوانانی با لباسهای خاکی، مردانی در کنار همرزمانشان، رزمندگانی در لحظههای استراحت و چهرههایی که دوربین، بخشی از زندگی آن روزهایشان را برای همیشه ثبت کرده است.
هر قاب، قصهای جداگانه دارد. در یکی، چند رزمنده کنار هم نشستهاند؛ شاید پس از ساعتها فعالیت و خستگی، لحظهای فرصت پیدا کردهاند تا کنار یکدیگر باشند. در تصویری دیگر، مردی با لباس رزم دیده میشود که نگاهش به دوردست دوخته شده است. جایی دیگر، چهرهای آشنا میان جمع دوستان قرار دارد؛ تصویری ساده از روزهایی که هنوز همه کنار هم بودند.
اما وقتی این عکسها در کنار یکدیگر قرار میگیرند، دیگر فقط با مجموعهای از تصاویر قدیمی روبهرو نیستیم؛ با بخشی از زندگی نسلی مواجه میشویم که جنگ را نه از پشت صفحهها و روایتهای دور، بلکه در متن زندگی خود تجربه کرد.
در این قابها، جوانی هنوز جاری است. چهرهها شاید از غبار سالها رنگ باخته باشند، اما نگاهها همچنان زندهاند. گویی مردانی که در عکسها ایستادهاند، هنوز حرفهایی برای گفتن دارند؛ از رفاقتهایی که در سختترین روزها شکل گرفت، از روزهایی که امید را در دل یکدیگر زنده نگه میداشتند و از عهدی که با خود و سرزمینشان بسته بودند.
اینجا هر عکس میتواند آغاز یک روایت باشد؛ روایتی از مادری که چشمبهراه ماند، پدری که سالها با خاطره فرزندش زندگی کرد، همسری که تصویر عزیزش را در آغوش گرفت و فرزندانی که شاید پدر را بیشتر از آنکه در کنار خود دیده باشند، در قاب عکسهایش شناختهاند.
در میان این تصویرها، آنچه بیش از همه به چشم میآید، سادگی چهرههاست؛ مردانی که در قاب دوربین، نه افسانهاند و نه دور از دسترس. آنها آدمهایی از جنس همین زندگی بودند؛ با خانواده، دوستان، آرزوها و دلبستگیهایی که میتوانست آنها را به ماندن فرا بخواند. با این حال، روزگارشان به مسیری رسید که نامشان را در تاریخ دفاع مقدس ماندگار کرد.
حسین آزادی؛ مردی که لحظهها را به حافظه تاریخ سپرد
کار عکاس در روزهای جنگ، تنها فشردن دکمه دوربین نبود. پشت هر تصویر، لحظهای از زندگی وجود داشت که ممکن بود دیگر تکرار نشود. ثبت چهرهها، همراهی با رزمندگان و نگهداشتن نشانههای روزهایی که زیر سایه جنگ میگذشتند، بخشی از مسئولیتی بود که عکاسان آن دوران بر دوش داشتند.

حاج حسین جباریپور، معروف به حسین آزادی، با ثبت هزاران عکس از شهدا و رزمندگان، سهمی در نگهداری همین حافظه تصویری دارد؛ حافظهای که اگر ثبت نمیشد، شاید بسیاری از لحظههای کوچک زندگی رزمندگان در گذر زمان کمرنگ میشدند یا به دست فراموشی سپرده میشدند.
گاهی ارزش یک عکس را باید در سالهایی جستوجو کرد که از لحظه ثبت آن گذشته است. شاید هنگام گرفتن عکس، کسی تصور نمیکرد که روزی همان تصویر سندی برای روایت زندگی یک شهید باشد؛ اما امروز، عکسهای باقیمانده از آن دوران به ما اجازه میدهند تا از میان چهرهها، لباسها، موقعیتها و لحظههای ثبتشده، بخشی از زندگی رزمندگان را دوباره ببینیم.
دوربین حسین آزادی، چهرههایی را ثبت کرد که هر یک سرگذشتی داشتند. در بعضی تصاویر، رزمندگان کنار یکدیگر ایستادهاند؛ در برخی دیگر، لحظهای از حضورشان در میدان دیده میشود و در تعدادی نیز، چهره یک نفر بهتنهایی در قاب قرار گرفته است. تفاوتی ندارد عکس در چه موقعیتی گرفته شده باشد؛ امروز هر کدام از آنها میتواند دریچهای به سوی یک خاطره باشد.
شاید عکاس هنگام ثبت بعضی از این تصاویر، هرگز نمیدانست که سرنوشت صاحب عکس چه خواهد شد. او لحظه را ثبت میکرد و زندگی مسیر خودش را میرفت. اما سالها بعد، وقتی تصویر یک رزمنده در میان عکسهای شهدا قرار میگیرد، نگاه به آن دیگر همان نگاه سابق نیست. آن چهره، افزون بر آنچه در تصویر دیده میشود، یادآور یک زندگی، یک انتخاب و مسیری است که به شهادت رسیده است.
این همان جادوی ماندگار عکس است؛ ایستادن زمان در یک قاب، در حالی که جهان بیرون از آن همچنان به حرکت خود ادامه میدهد.
برای کسی که عزیزش را از دست داده، عکس گاهی چیزی فراتر از یک تصویر است؛ راهی برای نزدیک شدن به کسی که حضور فیزیکیاش دیگر ممکن نیست. قاب روی دیوار، آلبوم قدیمی یا عکسی که میان وسایل شخصی یک شهید پیدا میشود، میتواند برای خانواده به نشانی از روزهایی تبدیل شود که دیگر بازنمیگردند.
در این میان، عکسهای پشت پرده قرمز، معنایی دوچندان پیدا میکنند. بنا بر روایت حاج حسین آزادی، بسیاری از جوانانی که پشت این پرده عکس گرفته بودند، بعدها به شهادت رسیدند. همین موضوع باعث شده است که تصویرهای آنها در ذهن مردم، تنها یادگاری از جوانی نباشد؛ بلکه به نشانهای از پیوند میان زندگی روزمره و سرنوشت مردانی تبدیل شود که در دوران دفاع مقدس جان خود را در راه دفاع از میهن فدا کردند.
شاید برای همین است که تماشای چنین عکسهایی، آدم را به مکث وامیدارد. نمیتوان بهسادگی از کنار چهرهای گذشت که سالها پیش، درست در لحظهای معمولی از زندگی، مقابل دوربین ایستاده است. نمیتوان به لبخندی نگاه کرد و به این فکر نکرد که پشت آن لبخند چه آرزوهایی بوده است؛ چه کسانی منتظر بازگشت صاحب آن چهره بودهاند و چه خانههایی پس از شهادتش، با جای خالی او روزگار گذراندهاند.

در هر عکس، زندگی پیش از آنکه به خاطره تبدیل شود، حضور دارد. جوانی که مقابل دوربین ایستاده، در همان لحظه هنوز بخشی از جهان زنده اطرافش است؛ با صدایی که شنیده میشده، قدمهایی که برداشته میشده و حضوری که برای اطرافیانش عادی و همیشگی به نظر میرسیده است.
اما سالها بعد، همان لحظه به چیزی کمیاب تبدیل میشود؛ تصویری از روزگاری که دیگر وجود ندارد و چهرهای که برای بسیاری، عزیزترین یادگار باقیمانده از یک انسان است.
پرده قرمز؛ از یک عکاسخانه تا روایتی ماندگار
پرده قرمز عکاسخانه حسین آزادی، امروز در روایتهای مربوط به عکاسی دفاع مقدس، نشانهای از خاطره و دلبستگی به شمار میرود؛ پردهای که داستانش از یک عکاسخانه در تبریز آغاز شد و با یاد جوانانی ادامه پیدا کرد که تصاویرشان در حافظه خانوادهها و همرزمانشان باقی ماند.

رنگ قرمز، در نگاه نخست، تنها رنگ یک پسزمینه برای عکاسی بود؛ فضایی ساده برای ثبت چهرههایی که میخواستند تصویری از خود به یادگار بگذارند. اما وقتی شماری از صاحبان این عکسها به شهادت رسیدند، آن پسزمینه ساده در ذهن مردم معنایی تازه پیدا کرد.
از دل همین خاطرهها، روایتی شکل گرفت که هنوز هم شنیدنش آدم را به فکر فرو میبرد: جوانانی که روزی پشت پرده قرمز ایستادند، مقابل دوربین نگاه کردند و تصویری از خود به جا گذاشتند؛ تصویری که بعدها برای خانوادههایشان رنگی از دلتنگی گرفت.
با این همه، شاید نباید تمام معنای این پرده را تنها در پیوندش با شهادت جستوجو کرد. ارزش واقعی این عکسها در آن است که زندگی انسانهایی را به ما نشان میدهند که پیش از تبدیل شدن به نامهایی در تاریخ، روزهای عادی، آرزوهای شخصی و دلبستگیهای خود را داشتند. آنها تنها چهرههایی در میان عکسهای جنگ نبودند؛ هر کدام انسانی با داستانی یگانه بودند.
و اینجاست که نقش عکاسی از یک کار حرفهای فراتر میرود. عکاس، لحظهای را ثبت میکند؛ اما گذر زمان به آن لحظه معنا میدهد. تصویری که روزی شاید برای یک یادگاری ساده گرفته شده بود، میتواند سالها بعد، به بخشی از حافظه یک شهر و روایت یک نسل تبدیل شود.
سلامی به مردانی که در قابها ماندهاند
حالا اگر بار دیگر به آن عکسها نگاه کنیم، شاید بیش از هر چیز، چشمهایمان روی چهرههای جوان مکث کند؛ روی مردانی که روزی در کنار یکدیگر ایستاده بودند و نمیدانستند تصویرشان قرار است تا سالها بعد، شاهدی بر روزهای رفته باشد.
در میان قابها، میتوان رفاقت را دید، جوانی را تماشا کرد و به روزهایی اندیشید که زندگی در کنار جنگ جریان داشت. روزهایی که دوربینها، در میان رفتوآمد رزمندگان، لحظههایی را ثبت میکردند که بعدها به گنجینهای از خاطرات تبدیل شدند.
حاج حسین آزادی با دوربینش، بخشی از آن روزها را برای آیندگان نگه داشت؛ بیش از ۶۰ هزار تصویر که هر کدام میتوانند سرآغاز قصهای تازه باشند. قصه مردانی که برخی از آنها بازگشتند و برخی دیگر، نامشان در شمار شهدا قرار گرفت؛ اما تصویرشان در میان عکسهای باقیمانده از آن دوران، همچنان حضور دارد.

شاید هیچ دوربینی نتواند تمام حقیقت جنگ را در قاب خود جای دهد؛ نه میتواند دلتنگی مادران را بهتمامی نشان دهد، نه میتواند سنگینی انتظار خانوادهها را ثبت کند و نه قادر است تمام لحظههای خداحافظی را در یک تصویر بگنجاند. با این حال، همین عکسها پنجرههایی هستند که از میان آنها میتوان به بخشی از حقیقت آن روزگار نزدیک شد.
پرده قرمز عکاسخانه نیز در دل همین روایت، به یادگاری از آن روزها تبدیل شده است؛ پردهای که پشت آن، جوانانی برای ثبت چهره خود ایستادند و بعدها، عکسهایشان در شمار یادگارهای دوران دفاع مقدس قرار گرفت.
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید