عموها چقدر بزرگ‌مان کردند؟!

بر سر من ایرانی چه آمده است که نمی‌توانم خویش‌تنم را به خویش‌تن جمعی و ملی گره بزنم؟ چرا از این‌که در گیسوی رنگ رنگ ملی به سمتی شانه شوم ناراحتم؟

سرویس اجتماعی تبریزبیدار / امین یگانه

چند سال می‌توانم داشته باشم؛ وقتی پای برنامه‌ی کودک نشسته‌ام خودم را ـ تنهاـ در مقابل جمع کثیری احساس نکنم که: من هم مسواک می‌زنم٬ اتفاقا با آن مسواک‌های آبی دور سبز که رویش انگلیسی هم نوشته است. پدرم فرق بوروس دست‌شویی را با بوروس مو می‌داند. حتی پدر من٬ فرق بوروس را با مسواک متوجه است. چند سال باید داشته باشم؟ کتاب‌های ابتدایی نمی‌توانند چنین واکسنی به من بزنند و هرمون‌های آگاهیم را تحریک کنند. اگر می‌شد٬ اگر آن کتاب‌ها می‌توانستند؛ سال‌های سال وقتی مهمانی داشتیم از تهران٬ روی تلفظ قاف دقیقه‌ها تمرکز نمی‌کردم و نمی‌کردند. دوستانم را می‌گویم؛ علی٬ حسن٬ حامد و فرشاد.

من و دوستانم سال‌ها تلاش کردیم که فاصله‌یمان را با اطرافیان ـ غیر هم‌شهری‌ ـ درک کنیم و برای این فاصله‌ها توجیه‌ها ببافیم؛ برخی اوقات خودمان را سر بدانیم٬ چون مغز اقتصادی‌ پدران‌مان بهتر از همه بوده و بازار‌های اقتصادی پایتخت را تسخیر کرده٬ اوقاتی هم سرمان را پایین بیندازیم که تیم فوتبال‌مان در رده پایین‌تر است و نمی‌تواند سری توی سرها درآورد. تا جایی سرمان را پایین بیندازیم٬ مجبور شویم٬ داور و پسر مربی را مقصر عقب ماندگی بدانیم؛ ما قهرمان بودیم٬ آن‌ها نگذاشتند.

من و دوستانم یک فاصله‌ای داشتیم با غیر از خودمان. غیر از خودمان تهرانی بود٬ گیلکی بود٬ عرب یا … . ما در یک معادله چند مجهولی قرار داشتیم و قرار داریم هنوز. سر ایرانیم. غیوریم٬ عزیزیم؛ اما دریاچه‌یمان بلا تکلیف مانده است. از خدا با خبری با ما زانو به زانو نمی‌نشیند بگوید خشک شدن این دریاچه به نفع ماست یا به ضررمان. یک روز٬ خاصه وقتی نزدیک انتخاب می‌شویم٬ دریاچه را احیا می‌کنند٬ فردایش رسانه‌ها می‌گویند٬ سیستم ناگزیر بود تا آب‌های زیرزمینی منطقه را بکشد تا زمین کشاورزی زنده کند. ما غیوریم و حتی برای برد تیم فوتبالمان مقابل چشم هفتاد میلیون تماشاگر خوش‌حالی می‌کنیم و چند ثانیه بعد متوجه می‌شویم نه بازی را برده‌ایم و نه قهرمان شده‌ایم. مقصر هم پسر مربی‌مان است٬ کسی که دست هیچ بنی بشری نه حقوقی و نه حقیقی بدان نمی‌رسد.

من از صمیم دل دوست داشتم این معادله همین‌جا تمام شود. با خودم بگویم همه‌ی ماجرا‌ها از نوعی واهمه که به قومیت بر می‌گردد سرچشمه می‌گیرد. اما وقتی نشانه‌هایی می‌بینم که متوجه می‌شوم این وقایع از یک گفتمان ناشی می‌شود رنجیده‌تر می‌شوم؛ نمی‌خواهم به ماجرای فیتیله‌ها اشاره کنم٬ برعکس دوست دارم به بهره برداری‌هایی از این فاصله اشاره کنم که از سوی هم زبانان من صورت می‌گیرد. کاری که دقیقن به گفتمانی شدن «تاکید به این فاصله» اشاره می‌کند و جان آدمی را می‌کاهد.

گفتمانی که فقط و فقط هویت من ترک را نشانه نرفته است. این گفتمان با ترکمن٬ عرب٬ بلوچ و… هم سر ناسازگاری دارد. این گفتمان عریض و طویل نفوذ کرده در لایه‌های میانی مدیران ارشد٬ می‌خواهد همه هویت‌ها را به یک چوب براند؛ گفتمان رسمی.  

 حداقل ۱۰ سال است در اتمسفر اجتماعی تبریز  نفس می‌کشم٬ در فضای فرهنگی و اجتماعی این دیار بوده‌ام و یک‌بار نام کسانی که بیانیه‌های مختلف در مذمت عمل شبکه دو منتشر کرده اند را نشنیده‌ام. کسانی که هیچ‌گاه برای منافع این قوم حرکتی نکرده‌اند٬ امروز برای به دست آوردن رای این مردمان در فضای مجازی بیانیه صادر می‌کنند. درست چند ماه قبل از انتخابات مجلس شورای اسلامی. کسانی که خود عاملان این گفتمان به شمار می‌روند امروز سر ناسازگاری با همان گفتان را دارند. اما مخالفتی از سر استراتژی؛ من آذری را بچه کند باز٬ بازیچه کند باز.

گفتمانی که بر فاصله بین هویت‌های محلی و هویت رسمی تاکید می‌کند چنان شدت و قوت گرفته که عاملانش از این‌که بر طبل این فاصله می‌کوبند به خود می‌بالند. کاندیدا‌های انتخابات مجلس شورای اسلامی پیش‌رو و سیاست‌مردان در بیانیه‌های خود از ادبیات رادیکال متمایل به مردم آذربایجان چنان دم می‌زنند انگار نه انگار سال‌های سال٬ ماجرای فیتیله در مقیاس‌ بزرگ‌تر و کوچک‌تر٬ پیش‌تر نیز دیده شده و آن‌ها سکوت کرده‌اند. 

امروز چرا باید از ماجرای فیتیله ناراحت بشویم؟ آیا ظلمی در حق هویت ما صورت گرفته است؟ و آیا با کنش مبارزه‌طلبانه ما این ماجرا تکرار نخواهد شد؟ یک سوزن به خودمان بزنیم بعد با جوالدوز دیگران را پاره کنیم. جای آن نیست که از خودمان بپرسیم چرا در مقابل قرائت هم‌سان سازی از فرهنگ این‌گونه ساکت می‌مانیم تا یک اتفاقی رخ دهد؟ گفتمان هم‌سان سازی عملا فاصله‌ای بین هویت‌های مختلف در کشور ما به وجود آورد است که هر روز خرده فرهنگ‌ها از هم‌دیگر جدا می‌شوند٬ برای هم اخم می‌کنند و از رنجیده خاطری یک‌دیگر حتی خوش‌حال می‌شوند. 

بر سر من ایرانی چه آمده است که نمی‌توانم خویش‌تنم را به خویش‌تن جمعی و ملی گره بزنم؟ چرا از این‌که در گیسوی رنگ رنگ ملی به سمتی شانه شوم ناراحتم؟ 

پاسخ در این نیست که من چون نمی‌دانم چرا وقتی می‌خواهند طنز کنند از زبان من استفاده می‌کنند؟! من چون نمی‌دانم چرا رای من مهم است ناراحتم؟!

من چقدر باید بزرگ شوم تا بفهمم اتفاقاتی که پیرامونم رخ می‌دهد به نفع من است؟ تا پدرم را به پای یک ندانم کاری نویسنده هضم شده در گفتمان غالب قربانی کنم که نمی‌داند بوروس دست‌شویی با مسواک چه فرقی دارد.
 

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *