چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفهمسر امام خمینی: آسيد احمد لواساني از جانب داماد(امام خمینی) هر شب ميآمد خواستگاري و ميپرسيد چي شد؟ و آقا جانم(پدر همسر امام) هم ميگفت زنها هنوز راضي نشدهاند.
به گزارش تبریز بیدار به نقل از تبیان، دختر حضرت امام در مصاحبه ای زیبا با مادرشان ( همسر امام) به برخی زوایای کمتر دیده شده ی زندگی امام خمینی پرداخته اند که بازخوانی آن نکات آموزنده ای در بر دارد. بخشی از این مصاحبه در زیر تقدیم مخاطبان می گردد.
دختر امام: پس حالا كه صحبت به اينجا رسيد لطفاً از ازدواجتان بگوييد و اينكه چطور شد كه آقا شما را پيدا كردند؟
همسر امام: آقاجانم(پدر همسر امام) كه 5 سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتيم يكبار ده ساله بودم، يكبار 13 ساله و يكبار هم 14 ساله بودم. پدرم از مادربزرگم خواهش كرد كه من بمانم. مادربزرگم ميخواست 15 روز بماند و برگردد چون عيد بود. آقاجانم خواهش و تمنا كرد كه من “قدسي جان را سير نديدم بگذاريد دو ماهي پيش من بماند. ما تابستان به تهران ميآييم و او را ميآوريم. ” بالاخره مادربزرگم راضي شدند. ما هم راضي نبوديم ولي چند ماهي مانديم. تصديق كلاس شش را گرفته بودم آقاجانم ميگفت: ” دبيرستان نرو ” چون روحيهاش متجددانه نبود. آن وقت دبيرستان براي دخترها كم بود و او ميگفت: “چون در دبيرستان معلم مرد است نرو. فراش مرد است و بازرس مرد است “. ايراد ميگرفت و ما هم نرفتيم. يك چند ماهي ماندم و بعد با خانمم آمديم تهران.
در اين مدت 5 سال آقاجانم در قم دوستان و رفقايي پيدا كرده بود. يكي از آنها آقا روحا… بود كه در آنجا رفيق شده بودند. هنوز حاجي نشده بود. مرد متدين، نجيب، باسواد و زرنگي بود. او را پسنديده بود كه با من 12 سال تفاوت سني داشت و با آقاجانم 7 سال. يكي از دوستان ديگر آقاجانم آقاي آسيدمحمد صادق لواساني بود كه او هم از دوستان آقا روحا… بود. آن زماني كه آقاجانم ميخواست به تهران بيايد، آقاي لواساني به آقا روحا… گفته بود كه چرا ازدواج نميكني؟ 27ـ26 ساله بود. او هم گفته بود: ” من تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديدهام و از خمين هم نميخواهم زن بگيرم. به نظرم كسي نيامده است. ” آقاي لواساني گفته بود “آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم ميگويد خوب هستند ” اينها را بعداً آقا برايم تعريف كردند كه وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف ميكنند مثل اينكه قلب من اينجا كوبيده شد. در هرحال آقاجانم هم خوشگل و شيك و اعيان و خوشلباس بود. مثلاً در آن زمان پوستينهاي اسلامبولي ميپوشيد و ميرفت و همه طلبهها تعجب ميكردند؛ هم عالم بود، دانشمند و اهل علم بود. اهل ايمان و متدين بود و هم شيك بود. مثلاً نميگذاشت ما مدرسه برويم بايد چاقچور بپوشيم، كفشهايمان مشكي ساده باشد. آستين لباسمان بلند باشد. اصلاً روحاً تجمل را دوست نداشت و خيلي اهل علم و ملا بود. آقا ]حضرت امام[ هميشه ميگفت: ” پدر شما خيلي ملاست، خيلي با فضل و با علم است ولي حيف كه رشته ملايي به دستش نيست. “
ايشان كه اهل علم و فضليت بودهاند مسلماً داراي تأليفات هم بودهاند؟
من فقط يك تفسير از ايشان ميدانم، كتابهاي ديگرش را نميدانم. شما اگر بخواهيد از اخويها، عليآقا و حسنآقا بپرسيد هر دو ميدانند. كتابخانهاش را با اينكه عدهاي از او كتاب گرفته بودند و مجاني هم كتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم يك اتاق كتاب داشت كه هنوز هم هست از پايين تا زير سقف است. كتابهاي خودش، كتابهاي پدرش و آنهايي كه تهيه كرده بود.
مادر از خواستگاري بفرماييد، خواستگاري چگونه انجام شد؟
اين باعث شد كه آسيداحمد آمد خواستگاري. براي قبول خواستگاري حدود 10 ماه طول كشيد چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم كه خانه پدرم ميرفتم، بعد از 15ـ10 روز از مادربزرگم ميخواستم كه برگرديم. چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان، تا لب ديوار صحن قبرستان بود، كوچههاي باريك و…، زياد در قم نميماندم. به اين خاطر بود كه زود از قم ميآمدم و آن دو ماهي كه آقام مرا به زور نگهداشت، خيلي ناراحت بودم.
مراحل خواستگاري شروع شد آقاجانم ميگفت: “از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم. اگر تو را به غربت ميبرد، آدمي است كه نميگذارد به قدسي جان بد بگذرد. ” روي رفاقت چند سالهاش روي آقا شناخت داشت. من ميگفتم كه اصلاً قم نميروم و جهاتي بود كه ميل نداشتم به قم بروم.
پس چطور شد كه به قم رفتيد؟ ظاهراً خواب ديديد اگر يادتان هست بفرماييد.
خوابهاي متبرك ديدم، چند خواب، خوابهايي ديديم كه فهميديم اين ازدواج مقدر است. آن خوابي كه دفعه آخري ديدم كه كار تمام شد حضرت رسول ـ اميرالمومنين و امام حسن را در يك حياط كوچكي ديدم كه همان حياطي بود كه براي عروسي اجاره كردند.
يعني شما در خواب خانهاي را ديديد، و بعد از مدتي خانهاي كه براي عروسي شما اجاره كردند، همان بود كه شما قبلاً در خواب ديده بوديد؟
بله، همان اتاقها با همان شكل و شمايل كه در خواب ديده بودم. حتي پردههايي كه بعداً برايم خريدند، همان بود كه در خواب ديده بودم. آن طرف حياط كه اتاق مردانه بود پيامبر(ص) و امام حسن(ع) و اميرالمومنين(ع) نشسته بودند و در اين طرف حياط كه اتاق عروس شد من بودم و پيرزني با يك چادر كه شبيه چادر شب بود و نقطههاي ريزي داشت و به آن چادر لَكي ميگفتند. پيرزن ريزنقشي بود كه او را نميشناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه ميكردم. از او ميپرسيدم اينها چه كساني هستند؟ پيرزن كه كنار من نشسته بود گفت آن روبرويي كه عمامه مشكي دارد پيامبر(ص) است. آن مرد هم كه مولوي سبز دارد و يك كلاه قرمز كه شال بند به آن بسته شده ـ و آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدام به سر ميگذاشتند ـ اميرالمومنين است. اينطرف هم جواني بود كه عمامه مشكي داشت و پيرزن گفت كه: اين امام حسن است. من گفتم اي واي اين پيامبر است و اين اميرالمومنين است و شروع كردم به خوشحالي كردن، پيرزن گفت: ” تويي كه از اينها بدت ميآيد!! ” من گفتم: ” نه، من كه از اينها بدم نميآيد؟ من اينها را دوست دارم. ” آنوقت گفتم: ” من همه اينها را دوست دارم، اينها پيامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن امام اول من است ” پيرزن گفت: تو كه از اينها بدت ميآيد! ” اينها را گفتم و از خواب بيدار شدم. ناراحت شدم كه چرا زود از خواب بيدار شدم. صبح براي مادربزرگم تعريف كردم كه من ديشب چنين خوابي ديدم. مادربزرگم گفت: ” مادر! معلوم ميشود كه اين سيد حقيقي است و پيامبر و ائمه از تو رنجشي پيدا كردهاند. چارهاي نيست اين تقدير توست. “
قرار بود چه موقع جواب بدهيد؟
هرچه آقا جانم ميگفت، من ميگفتم نه. جواب آخر معلوم نبود. آسيد احمد لواساني از جانب داماد هر شب ميآمد خواستگاري و ميپرسيد چي شد؟ آقا جانم هم ميگفت زنها هنوز راضي نشدهاند. چون آسيداحمد با پدرم دوست بود با گاري و دليجان ميآمد و دو سه روز خانه آقاجانم ميماند و برميگشت.
يك چند وقتي گذشت، تا دفعه پنجمي كه در عرض دو ماه آمد، گفت: بالاخره چي شد؟ آقام ميخواست حسابي رد كند و بگويد: ” من نميتوانم دخترم را بدهم. اختيارش دست خودش و مادربزرگش است و ما براي مادربزرگش احترام زيادي قائليم. مادربزرگم راضي نبود، چون شريك ملكهاي مادربزرگم هم خواستگاري كرده بود.
پدرتان خيلي روشن بودهاند و مقيد بودهاند كه خودتان و مادربزرگتان راضي باشيد. در حاليكه خيلي از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نميكردند.
بله. من سر صبحانه خواب را براي مادربزرگم تعريف كردم و بلافاصله وقتي اسباب صبحانه جمع شد آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و كرسي بود و همه اينها برحسب اتفاق بود.
يعني خواب شما، مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقي بود؟
بله، آقاجانم آمدند و نشستند و من چاي آوردم. گفتند: ” آسيد، احمد آمده. دفعه پنجمش است و حرفي به من زد كه اصلاً قدرت گفتن ندارم. ” حرف، اين بود كه آسيد احمد وقتي ديده كه آقام گفته نه، نميشود يعني زنها راضي نيستند آسيداحمد هم به طور محكم گفته: “با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نميتواند زندگي كند و اين حرفهايي است كه كساني كه مخالفند ميزنند. ” همه مخالف بودند اول خودم. بعد مادربزرگم، مادرم، فاميلها. آقام هم ميگفت ميل خودتان است ولي من به ايشان عقيده دارم كه مرد خوب و باسواد و متديني است و ديانتش باعث ميشود كه به قدسي جان بد نگذرد.
آقام گفت: ” اگر ازدواج نكني من ديگر كاري به ازدواجت ندارم. ” من دختر 15 سالهاي بودم و خيلي هم مقام پدرم را حفظ ميكردم. حتي بيچادر جلوي پدرم نميرفتم. حتي وقتي صدايمان ميكرد بايد چادر روي سرمان بيندازيم ولو چادر خواهر باشد يا هر كس ديگر. من هم سكوت كردم. خانم بزرگ رفت به عنوان تشريفات براي ايشان گز آورد، از گز خوردند و گفتند: ” پس من به عنوان رضايت قدسي ايران گز ميخورم. ” گفتند و گز را خوردند و من هم هيچي نگفتم، چون ابهت خوابي كه ديده بودم، من را گرفته بود. سكوت كردم. آقام گز را خوردند و رفتند. به فاصله يك هفته آسيد محمدصادق لواساني و داماد با يك نوكر به نام مسيب بر آقا جانم وارد شدند براي خواستگاري و همه با هم رفيق بودند جز آقاي هندي. آقام هم مرا خبر كرد. ذبيحا… نوكر آقام آمد منزل مادربزرگم گفت: ” خانم، ميهمان دارند. گفتهاند قدسي ايران بيايد آنجا. ” مادربزرگم گفت: “ميهمانش كيست؟ ” به او سفارش كرده بودند كه نگويد داماد آمده است. واهمه از اين داشتند كه باز بگويم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا كه رفتم موضوع را فهميدم.
آن خواهرم كه يكسال ونيم از من كوچكتر بودـ شمسآفاق ـ دويد و گفت: ” داماد آمده!! داماد آمده! ” من را بردند و داماد را از پشت اتاق ذبيحا… نشانم دادند. آنها توي اتاق ديگر نشسته بودند و من از پشت در اين اتاق ايشان را ديدم. آقا زردچهره بود، موي كم زردي داشت و اتفاقاً روبرو واقع شده بودند و زير كرسي نشسته بودند. وقتي برگشتم خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را ديدند، چون هيچ كدام داماد را نديده بودند.
داماد را پسنديديد؟
بدم نيامد، اما سني هم نداشتم كه بتوانم تشخيص بدهم كه چكار بايد بكنم. ذاتاً هم آدم صاف و سادهاي بودم. آقاجانم آهسته آمد و از خانم جانم پرسيد: ” قدسي ايران برگشت چه گفت؟ ” خانم جانم گفتند ” هيچي نشسته است ” بعداً به من گفتند كه “وقتي تو ساكت نشسته بودي، به زمين افتاد و سجده كرد. ” چون او خودش پسنديده بود. هميشه پدرم ميگفت: ” من دلم يك پسر اهل علم ميخواهد و يك داماد اهل علم. ” همين هم شد. آقا اهل علم بود و يك پسرشان هم يعني حسنآقا را اهل علم كرد يعني پسر دوم خودش را.
آيا بعد از ازدواج هم وضع زندگي شما مثل قبل بود؟
روز اول كه ميخواست آقا ازدواج كند و آقا جانم قرار بود جواب مثبت به آسيد احمد بدهد به ايشان گفت كه خانمها ايراد دارند. آسيد احمد گفت ايرادشان چيست؟ گفت كه يكي اينكه او را نميشناسند و او مال خمين است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي خوب بوده و با وضع طلبگي مشكل است زندگي كند. داماد اصلاً چي دارد؟ آيا چيزي دارد يا نه؟ اگر صرف حقوق شهريه حاجشيخعبدالكريم است، راستي نميتواند زندگي كند و اگر نه، از خودش آيا سرمايهاي دارد يا نه؟ از آن گذشته آيا داماد زن دارد يا نه؟ شايد در خمين زن داشته باشد و شايد بچه داشته باشد. شايد صيغه ميكردند تا تحصيلاتشان تمام شود و سرمايهاي پيدا كنند و چه بسا از آن صيغه دو بچه پيدا ميكردند.
مادر شما مطمئن هستيد كه امام صيغه نكرده بودند؟
ايشان اصلاً زن نديده بودند، بعداً خودشان به من گفتند. خود آسيد احمد به آقا جانم گفته بود كه خانمها درست ميگويند گفته بود به من اطمينان داري يا نه؟ اگر به من اطمينان داري من ايرادهاي اين زنها را قبول دارم و خودم ميروم خمين و تحقيق ميكنم و ميپرسم ببينم وضع زندگي اينها چگونه است؟ آسيد احمد هم رفت خمين منزلشان ديد. منزلشان مفصل و آبرومند است. دو تا حياط تو در تو و خيلي خوب خوش برخورد و آقامنش بودند و قضيه را به آقاي هندي برادر بزرگ آقا ميگويد و ميپرسد كه حقوقش چقدر است و آيا ازدواج كرده يا نه؟ آنها ميگويند كه زن و بچه ندارد، حتي صيغه هم نكرده است و ما نشنيدهايم و بودجه او ماهي 30 تومان است كه از ارث پدر دارد. وقتي آسيداحمد ميآيد و به آقا جانم ميگويد خوب اگر پنج تومان كرايه بدهد مسألهاي نيست و رضايت ميدهد و بعد هم كه من آن خواب را ديدم.
مادر جان شنيدم عروسي شما در ماه مبارك رمضان بود، در حالي كه رسم نيست در ماه رمضان ازدواج كنند. چرا؟
چون درسها تعطيل بود.
يعني حضرت امام تا اين حد به درس مقيد بودند كه حتي براي ازدواجشان حاضر به تعطيل كردن درس نبودند؟
بله مقيد بودند. گفتند چون درسها تعطيل است. من نزديك تولد حضرت صاحب اين خواب را ديدم و به آقا جانم رضايت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند.
عقد و عروسيتان چطور بود؟ مفصل بود؟ يا ساده برگزار شد؟
عقد مفصل نبود. آقا جانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسيجان بيا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بيچادر پيش ايشان نميرفتيم چادر خواهر كوچكم را انداختم سرم و رفتم پيش آقا جانم. گفت آن طرف كرسي بنشين. خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه است. اين چند روز در منزل آقا جانم بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذيرايي كرده بود.
در پي خانه ميگشتند كه خانهاي اجاره كنند و عروس را ببرند. بنا بود در تهران عروسي كنند و بعد به قم بروند و بعد از 8 روز خانه پيدا شد كه همان خانهاي بود كه در خواب ديده بودم. آقا جانم گفت: ” من را وكيل كن كه من آسيد احمد را وكيل كنم بروند حضرت عبدالعظيم صيغه عقد را بخوانند. ” آقا هم برادرش، آقاي پسنديده را وكيل ميكند. من يك مكثي كردم و بعد گفتم: ” قبول دارم ” و رفتند عقد كردند. بعد از اينكه گفتند خانه مهيا شد، آقام گفت كه به اينها اثاث بدهيد كه ميخواهند بروند آن خانه، اثاث اوليه مثل فرش و لحاف كرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها مثل چراغ نفتي را فرستادند و يك ننه خانم داشتيم كه دايه خانمم بود. او را با عذراخانم دخترش فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي. شب 16 يا 15 ماه رمضان دوستان و فاميل را دعوت كردند و يك لباس سفيد و شيكي كه دخترعمهام با سليقه روي آن را با گل نقاشي كرده بود دوختند و من پوشيدم.
مهر شما چقدر بود؟ و پيشنهاد از طرف شما بود يا آقا؟
1000 تومان بود. آنها گفتند اگر ميخواهيد خانه مهر كنيد ولي آقام گفت من قيمت ملك و خانههايشان را نميدانستم چطور است؟ خمين چه قيمتي است. پول مهر كردم.
آيا شما مهرتان را مطالبه كرديد؟
نه، مطالبه نكردم. اما در آخر وصيت كردند كه يك دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.
دیدگاهتان را بنویسید