چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفحملات ناجوانمردانهی اخیر دشمن متجاوز آمریکایی صهیونی به خیابان شهید قرهباغی تبریز، بار دیگر پرده از سیمای کریهِ جنایتی برداشت که در آن، خانههای مسکونی به میدان جنایت تبدیل شدند. در این میان، قصهی برخی خانهها، فراتر از یک خبرِ سادهی حوادث است؛ آنها روایتگر تقابلِ ایمان و آهن هستند. خانه شهیده رقیه ابراهیمی، یکی از همین سنگرهای آرامش بود که در آتش کینه آمریکایی سوخت.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار/ گاه در میان هیاهوی تریبونها و شعارهای پرزرقوبرقِ حقوق بشر، حقیقتی گزنده پشتِ دیوارهای فروریخته خانههای شهر پنهان میماند؛ حقیقتی که شهادت میدهد دشمنیِ متجاوزان، مرزی نمیشناسد. تاریخ بارها به یاد آورده است که پنجههای آهنین استکبار، هرجا که به بنبست برسد، کینه خود را بر سرِ مردم عادی و بیدفاع خالی میکند. برای ارتش تروریستی آمریکا، که مدعیِ دقت در هدفزنی است، فرقی میان سنگرهای نظامی و سفرههای افطار یک خانه پرمهر نیست. آنها نشان دادهاند که برای سرپوش گذاشتن بر شکستهای خود، حتی به لبخند یک مادر و امنیتِ یک سقف هم رحم نمیکنند.
در خانهای که تسبیح، تنها سلاح مادر بود
حملات ناجوانمردانهی اخیر دشمن متجاوز آمریکایی صهیونی به خیابان شهید قرهباغی تبریز، بار دیگر پرده از سیمای کریهِ جنایتی برداشت که در آن، خانههای مسکونی به میدان جنایت تبدیل شدند. در این میان، قصهی برخی خانهها، فراتر از یک خبرِ سادهی حوادث است؛ آنها روایتگر تقابلِ ایمان و آهن هستند. خانه شهیده رقیه ابراهیمی، یکی از همین سنگرهای آرامش بود که در آتش کینه آمریکایی سوخت. زنی که تمام سلاحش، دانههای تسبیح بود و تمام جرمش، ایستادگی در پایِ باوری که در رگهای خانوادهاش جاری بود.

در تقویم شرارت آمریکا، این خانه یک آدرس بود؛ در صفحه آسمان، این خانه یک پرونده افتخار شد
وقتی خانهای زیر آوار میرود، تنها آجر و سنگ نیست که فرو میریزد؛ بلکه آرزوها و جزئیاتِ نابی است که سالها با عشق بنا شده بود. اما در این خانه بخصوص، آوارها نتوانستند بوی صلوات را دفن کنند. شهیده رقیه ابراهیمی، مادری که در آخرین رمضان زندگیاش، آسمانیتر از همیشه قدم برمیداشت، به دست کسانی به شهادت رسید که در قاموسشان، زن و کودک و شهروند عادی تنها کلماتی برای میزهای مذاکره هستند، نه جانهایی که حرمت دارند.
حالا از لابلای همان آوارهایی که همسر و فرزندان شهیده ابراهیمی را در میان گرفته بود، صدایی به گوش میرسد؛ صدای غرور و حماسهای که نشان میدهد شهادت، نه یک حادثه، که یک انتخابِ آگاهانه در میانه ضیافت خداست. در ادامه، روایتِ تلخ و در عین حال شیرینِ همسر و فرزندی را میخوانیم که از آخرین روزهای همنشینی با این بانوی آسمانی میگویند؛ زنی که ثابت کرد حتی از زیر آوارهای ستم نیز میتوان به اوجِ رستگاری پرکشید.

ضیافت رمضان با افطار شهادت
در تقویم خانه آنها، اسفند ماهِ عجیبی بود؛ ماهِ رمضانی که با عطر مهمانی خدا شروع شد اما بوی خداحافظی گرفت. آقای یوسفی وقتی به یاد همسرش، شهیده رقیه ابراهیمی میافتد، چشمهایش به دوردستهایی خیره میشود که همسرش در پی آن حملهی تلخ و ناجوانمردانه به آنجا پر کشید. او حالا از روزهایی میگوید که رقیه دیگر شباهتی به آدمهای روی زمین نداشت.
او روایتش را از سفرههای سادهی امسال شروع میکند: ماه رمضان امسال، همسرم خیلی متفاوتتر شده بود؛ انگار یک بینیازیِ عجیبی در تمام وجودش ریشه کرده بود. هر روز که میخواستم برای خریدِ افطار و سحر از خانه بیرون بزنم و میپرسیدم چه بخرم، با لبخندی که عمقش را آن روزها نمیفهمیدم، دستم را میگرفت و میگفت هر چه در خانه هست کافیاست، با همینها سر میکنیم. انگار دیگر نمیخواست ذرهای به تعلقات این دنیا اضافه کند. انگار دلش را از سفرههای زمین کنده بود تا بر سر سفرهی دیگری بنشیند.
بخش پررنگ خاطرات آقای یوسفی، تسبیحهایی است که پیوند میان او و همسرش در لحظات خستگی بود. او با صدایی که از دلتنگی میلرزد، ادامه میدهد: هر وقت به خانه میرسیدم، اولین صورتی که میدیدم همسرم بود. با تسبیحی که میان انگشتانش میچرخید. اما فقط خودش ذکر نمیگفت؛ تا پایم به اتاق میرسید، تسبیحی به دستم میداد و با همان مهربانی همیشگیاش میگفت “تو هم صلوات بفرست، این ماه را باید با ذکر گذراند.” او میخواست من هم در آن حال و هوای نابی که پیدا کرده بود، شریک شوم. آن زمان نمیدانستم این صلواتها، توشهی سفر سرخ اوست.

در نگاه آقای یوسفی، رقیه امسال زائرِ کوی دیگری بود. او از نمازهای اضافه، عبادتهای طولانی و محبتی میگوید که در آخرین روزها به اوج خود رسیده بود. او میگوید : حس میکردم میداند که رفتنی است. بیشتر از همیشه به همه محبت میکرد، بیشتر از همیشه نماز میخواند و کلاً غرق در عبادت شده بود. انگار به او الهام شده بود که این آخرین ماه رمضانی است که سایهاش بر سر این خانه است و آخرین روزهایی است که فرصت دارد عشقش را به پای ما بریزد.
حالا که جای خالی رقیه با لبخندی در قاب عکس پر شده، همسرش با غروری آمیخته به بغض میگوید: من به این شهادت، به این سربلندی که نصیب خانهمان شد، افتخار میکنم. شهادت در مسیر حق، مدالی است که بر سینهی او نشست. حالا بزرگترین دغدغه و دعای من این است که ای کاش لایق باشم؛ لایق اینکه نامم به عنوان همسرِ چنین شهیدی ثبت شود و بتوانم امانتدار خوبی برای راه پاک او باشم.

اما روایت این خانه، تنها به واگویههای همسر شهید ختم نمیشود. عرشیا یوسفی، فرزند برومند شهیده رقیه ابراهیمی که خودش با الفبای ایثار در پایگاههای بسیج بزرگ شده، زاویه دیگری از این حماسهی خانوادگی را بازگو میکند. او که این روزها در قامت یک بسیجیِ فعال، پاسدار امنیت شهر است، با بغضی پنهان در گلو میگوید: در خانوادهی ما، بسیجی بودن یک افتخار موروثی است. من هم طبق وظیفه، شبهای بسیاری را در گشتهای محله و ایستبازرسیها میگذراندم.
همون جا بمون و شهید شو!
عرشیا به یاد تماسهای مادرانهای میافتد که حالا دیگر طنینش در گوشش تکرار نخواهد شد. او میگوید: مادرم مثل تمام مادرها، دلواپس بود. هر بار که در ایستبازرسی بودم، تماس میگرفت و با صدایی نگران میپرسید: کجایی مادر؟ دیر نکنی… من هم برای اینکه فضا را عوض کنم، با شوخی میگفتم: نگران نباش مادر جان، فوقش شهید میشوم! اما جواب او همیشه غافلگیرم میکرد؛ با خندهای شیرین میگفت: پس همانجا بمان و شهید شو! ما هم به تو افتخار میکنیم که خانوادهی شهید باشیم.
او مکثی میکند و به آواری فکر میکند که تمام دنیایشان را زیر خود گرفت: آن روزها که با مادرم شوخی میکردم، هرگز فکر نمیکردم که قرعه شهادت به نام او بیفتد. وقتی آن حمله ناجوانمردانه اتفاق افتاد، سقف خانه روی سر همهی ما آوار شد. من، پدرم و خواهرم، لابلای آن همه آهن و سنگ، راهی به بیرون پیدا کردیم و زنده ماندیم، اما مادرم… او انگار از قبل انتخاب شده بود. او از زیر آن آوارها، مستقیم به آسمان پر کشید.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید