یکشنبه / ۴ مرداد / ۱۴۰۵ Sunday / 26 July / 2026
×

این سفر برای من فقط یک مأموریت خبری نبود؛ سفری بود که نگاهم را عمیق‌تر کرد و معنای دیگری به مسئولیت خبرنگاری بخشید. فهمیدم گاهی خبرنگار، تنها راوی یک خبر نیست؛ او امانت‌دار لحظه‌هایی است که شاید دیگر هرگز تکرار نشوند و باید آن‌ها را برای تاریخ به یادگار بگذارد.

من آنجا بودم؛ میان اشک و تاریخ / از تبریز تا تهران و مشهد؛ وقتی خبرنگار زائر شد
  • تیر 21, 1405
  • سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / چند روز بیشتر به مراسم تشییع رهبر شهیدمان باقی نمانده بود؛ روزهایی که ذهنم مدام میان «رفتن» و «نرفتن» در رفت‌وآمد بود. دلم بی‌قرار حضور در آن مراسم بود، اما شرایط جسمانی‌ام اجازه نمی‌داد به‌راحتی تصمیم بگیرم. هر بار که به سختی مسیر، ساعت‌های طولانی سفر و ازدحام جمعیت فکر می‌کردم، تردید دوباره به سراغم می‌آمد.

    از تردید تا توفیق؛ دعا کنید قسمت شود

    در همان روزها، تقریباً هر کسی مرا می‌دید، یک سؤال مشترک می‌پرسید:برای مراسم تشییع آقا می‌روی؟

    لبخند می‌زدم و فقط یک جمله می‌گفتم:دعا کنید قسمت شود؛ دعا کنید بتوانم در این مراسم حضور داشته باشم.

    این جمله را بارها و بارها تکرار کردم؛ شاید بیشتر از آنکه پاسخ دیگران باشد، زمزمه‌ای بود میان من و خدا.

    با خودم فکر می‌کردم قرار است از گوشه‌وکنار ایران و حتی از کشورهای مختلف، عاشقان و دلدادگان برای بدرقه رهبرشان راهی تهران شوند. مگر می‌شود من که خبرنگارم و سال‌ها روایتگر رویدادهای مهم بوده‌ام، در چنین روز تاریخی حضور نداشته باشم؟ دلم می‌خواست این بار، تاریخ را نه از پشت صفحه نمایش یا تصاویر ارسالی، بلکه از میان همان جمعیت میلیونی ببینم؛ با چشم‌های خودم، با قدم‌های خودم و با قلمی که شاهد یک روز ماندگار باشد.

    روز جمعه، خبر قطعی رسید؛ قرار بود جمعی از خبرنگاران به همت بسیج رسانه استان برای پوشش مراسم راهی تهران شوند. همان لحظه احساس کردم خداوند پاسخ تمام دعاها و تردیدهای این چند روز را داده است. دیگر جای دودلی نبود. تصمیمم را گرفته بودم؛ هرچند می‌دانستم سفر آسانی در پیش ندارم، اما دلم آرام شده بود.

    از همان لحظه، زیر لب فقط یک دعا می‌خواندم:خدایا… خودت در این سفر همراهم باش. اگر قسمت کرده‌ای که در این مراسم حضور داشته باشم، خودت توانش را هم به من عطا کن.

    صبح شنبه حال و هوایم کاملاً عوض شده بود. انگار تمام نگرانی‌های روزهای قبل جایشان را به شوقی عجیب داده بودند؛ شوقی که خستگی و درد را برای لحظاتی از یادم برده بود. آرام‌آرام وسایل مورد نیازم را داخل کیف خبرنگاری می‌گذاشتم؛ دوربین، میکروفون، دفترچه یادداشت، پاوربانک، لباس و هر آنچه برای چند روز مأموریت لازم بود. ساعت‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کردم و منتظر فرارسیدن نیمه‌شب بودم؛ همان ساعتی که قرار بود اتوبوس حرکت کند و سفری آغاز شود که هنوز نمی‌دانستم چه روایت‌هایی را برای همیشه در ذهنم ثبت خواهد کرد.

    هنوز چند ساعتی تا حرکت کاروان ما باقی مانده بود که تلفن همراهم زنگ خورد. یکی از مسئولان کاروان‌های اعزامی بود.

    گفت: ساعت ۱۰ شب، کاروان بدرقه زائران مراسم تشییع رهبر شهید از مسجد حضرت علی(ع) حرکت می‌کند. اگر امکانش هست تشریف بیاورید و یک گزارش تهیه کنید.

    لبخندی زدم و پاسخ دادم: «امشب خودم هم زائر این سفر هستم، اما قبل از حرکت حتماً می‌آیم و گزارشی از کاروان شما تهیه می‌کنم.»

    وقتی به مسجد حضرت علی(ع) رسیدم، حال و هوای آنجا با شب‌های دیگر فرق داشت. سه دستگاه اتوبوس آماده حرکت بودند و بانوان بسیجی، هر کدام با کوله‌ای بر دوش و دلی سرشار از شوق، خود را برای سفری آماده می‌کردند که مقصدش فقط تهران نبود؛ مقصد، وداع با رهبری بود که برای آنان تنها یک شخصیت نبود، بلکه تکیه‌گاهی معنوی و پدری دلسوز به شمار می‌رفت.

    دوربین را روشن کردم و میکروفن را در دست گرفتم، اما آن شب خبرنگاری آسان نبود. بغضی که از لحظه ورود گلویم را گرفته بود، اجازه نمی‌داد مانند همیشه با آرامش سؤال‌هایم را بپرسم.

    از یکی از بانوان پرسیدم:اگر در آخرین وداع با حضرت آقا فرصتی برای گفتن یک جمله داشته باشید، چه می‌گویید؟

    مکثی کرد، اشک از چشمانش جاری شد و با صدایی لرزان گفت:ما با آقا عهد بسته بودیم جان‌فدای ایشان باشیم؛ اما این حضرت آقا بود که جانش را فدای ملت کرد. امروز دوباره با ایشان عهد می‌بندیم که تا آخرین نفس، پشت ولایت فقیه بمانیم.

    چند قدم آن‌طرف‌تر، بانوی دیگری ایستاده بود. هنوز اشک‌هایش خشک نشده بود که رو به دوربین گفت:ما فقط برای شرکت در یک مراسم تشییع نمی‌رویم. این تشییع با همه تشییع‌هایی که دیده‌ایم فرق دارد. می‌رویم تا بگوییم عزیزتر از جانمان را از دست داده‌ایم و تا گرفتن انتقام خون رهبر شهیدمان، پای آرمان‌هایش خواهیم ایستاد.

    هر جمله‌ای که می‌شنیدم، سنگینی مسئولیت خبرنگاری را بیشتر احساس می‌کردم. آن شب، ضبط صدا و ثبت تصویر تنها بخشی از کار بود؛ بخش دشوارتر، ثبت احساساتی بود که در قاب هیچ دوربینی نمی‌گنجید.

    گزارشم که به پایان رسید، کاروان را بدرقه کردم. اتوبوس‌ها یکی‌یکی از مقابل مسجد حرکت کردند و در تاریکی شب ناپدید شدند. چند دقیقه بعد، من هم راهی محل تجمع کاروان بسیج رسانه شدم؛ این بار نه برای بدرقه، بلکه برای آغاز سفری که قرار بود خودم یکی از راویان آن باشم.

    عقربه‌های ساعت، دوازده شب را نشان می‌داد. اتوبوس آرام از تبریز فاصله گرفت و چراغ‌های شهر، یکی‌یکی پشت سرمان محو شدند. سفری آغاز شده بود که هیچ‌کدام از ما آن را یک مأموریت معمولی یا یک سفر زیارتی ساده نمی‌دانستیم؛ همه می‌دانستیم مقصد، بدرقه مردی است که سال‌ها تکیه‌گاه یک ملت بود.

    در ساعات نخست، کمتر کسی به خواب فکر می‌کرد. هر گوشه اتوبوس، گفت‌وگویی جریان داشت؛ گفت‌وگوهایی که همه حول یک دغدغه مشترک می‌چرخید.

    یکی می‌گفت:کاش به نماز حضرت آقا برسیم.

    دیگری با نگرانی می‌پرسید: فکر می‌کنید بتوانیم پیکر ایشان را از نزدیک ببینیم؟

    هرکس چیزی می‌گفت، اما در پس همه این جمله‌ها، یک آرزو نهفته بود؛ اینکه بتوانیم سهمی هرچند کوچک در آخرین بدرقه رهبر شهیدمان داشته باشیم.

    جاده در سکوت شب پیش می‌رفت و ساعت‌ها یکی پس از دیگری سپری می‌شد. خستگی آرام‌آرام بر چهره‌ها می‌نشست، اما اشتیاق رسیدن، اجازه نمی‌داد خواب بر چشم‌ها غلبه کند.

    نزدیک ساعت شش صبح، فضای اتوبوس ناگهان تغییر کرد. تقریباً همه هم‌زمان تلفن‌های همراهشان را برداشتند و وارد تلوبیون شدند تا اقامه نماز بر پیکر حضرت آقا را به صورت زنده دنبال کنند. سکوت عجیبی بر اتوبوس حاکم شد؛ سکوتی که تنها با صدای پخش مراسم از تلفن‌های همراه شکسته می‌شد. هر کس در گوشه‌ای از اتوبوس، بی‌آنکه حرفی بزند، چشم به صفحه گوشی دوخته بود. بعضی‌ها اشک می‌ریختند، بعضی زیر لب صلوات می‌فرستادند و عده‌ای نیز تنها خیره مانده بودند؛ گویی هنوز باور این داغ برایشان دشوار بود.

    پس از ساعت‌ها پیمودن جاده، سرانجام به تهران رسیدیم. محل اسکان زائران آذربایجان شرقی در بوستان ولایت، واقع در منطقه ۱۹ تهران، در نظر گرفته شده بود. از همان لحظه ورود، حال و هوای آنجا حس غربت را از بین می‌برد. صدای شیرین ترکی از هر سو به گوش می‌رسید؛ گویی گوشه‌ای از آذربایجان را به تهران آورده بودند.

    موکب‌ها از ساعت‌ها قبل آماده پذیرایی بودند. خادمان با لبخند، لیوان‌های شربت خنک را به دست زائرانی می‌دادند که خستگی ساعت‌ها سفر در چهره‌شان پیدا بود. پذیرش زائران با نظم انجام می‌شد و هر گروه به محل اسکان خود هدایت می‌شد.

    چند ساعتی فرصت استراحت داشتیم. هرچند بدن‌ها خسته بود، اما ذهن و دل همه جای دیگری بود؛ مصلی تهران، جایی که قرار بود تا ساعاتی دیگر، شاهد یکی از ماندگارترین صحنه‌های تاریخ معاصر ایران باشیم.

    استراحت کوتاه بود. هنوز خستگی راه از تنمان بیرون نرفته بود که دوباره آماده شدیم؛ کوله‌های خبرنگاری را برداشتیم و به سمت مصلی تهران راه افتادیم، جایی که روایت اصلی این سفر از آنجا آغاز می‌شد.

    پس از چند ساعت استراحت، راهی ایستگاه متروی زمزم شدیم. جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. روی سکو، همه بی‌صبرانه منتظر رسیدن قطار بودند؛ خبرنگار، زائر، پیرمرد، جوان، خانواده‌هایی که کودکانشان را همراه آورده بودند، همه یک مقصد مشترک داشتند.

    با ورود مترو، واگن‌ها در چند لحظه پر شد. هنوز قطار حرکت نکرده بود که صدای شعارها در فضای ایستگاه پیچید. «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل»

    این شعارها تنها در یک واگن یا یک ایستگاه شنیده نمی‌شد؛ گویی از هر طرف، صدایی واحد به گوش می‌رسید. مسافران با هم هم‌صدا شده بودند و هرچه به محل برگزاری مراسم نزدیک‌تر می‌شدیم، شور و حال مردم بیشتر می‌شد.

     

    وقتی از ایستگاه مقصد خارج شدیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، موکب‌هایی بود که در طول مسیر برپا شده بودند. خادمان، بی‌وقفه از زائران پذیرایی می‌کردند؛ آب خنک، شربت، چای و هر آنچه برای رفع خستگی لازم بود، با رویی گشاده در اختیار مردم قرار می‌گرفت.

    در همان لحظه، بی‌اختیار یاد مسیر پیاده‌روی اربعین افتادم. ازدحام جمعیت، موکب‌های خدمت‌رسان، صدای نوحه‌ها و قدم‌هایی که همه در یک مسیر برداشته می‌شد؛ انگار حال و هوایی شبیه روزهای منتهی به کربلا در دل تهران جریان داشت.

    آرام‌آرام همراه جمعیت قدم برمی‌داشتم. صدای مداحی از بلندگوها به گوش می‌رسید و هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، حال و هوای معنوی مسیر بیشتر احساس می‌شد. در میان آن همه جمعیت، لحظه‌ای ایستادم و با خودم فکر کردم؛ انسان باید چه اندازه محبوب و عزیز باشد که این همه، از شهرهای مختلف و حتی کشورهای دیگر، برای آخرین وداع با او کیلومترها راه را طی کنند و با چشمانی اشک‌بار، خود را به این مراسم برسانند.

    در مسیر، نگاه‌هایم بارها روی عکس‌هایی که مردم در دست داشتند، می‌ایستاد. تصاویر شهدا، در دستان پیر و جوان دیده می‌شد. میان آن عکس‌ها، چهره کودکانی هم بود که هنوز فرصت زندگی کردن، ساختن آرزوهایشان و تجربه آینده را پیدا نکرده بودند؛ کودکانی که لبخندشان در قاب عکس مانده بود و نامشان در شمار شهدای این سرزمین ثبت شده بود.

    هر قدمی که به مصلی نزدیک‌تر می‌شدیم، احساس می‌کردم دیگر تنها یک خبرنگار نیستم؛ من نیز مانند هزاران نفر دیگر، عضوی از این جمعیت شده بودم؛ جمعیتی که آمده بودند تا آخرین بدرقه را به تصویر بکشند و در خاطره تاریخ ثبت کنند.

    حدود چهل دقیقه پیاده‌روی در میان سیل جمعیت، ما را به مصلی تهران رساند. از همان لحظه ورود، عظمت مراسم بیش از هر چیز خودنمایی می‌کرد. جمعیت، تمام فضای مصلی را پر کرده بود؛ از طبقه همکف گرفته تا طبقه دوم، هر جا که نگاه می‌کردم، انبوه مردمی را می‌دیدم که در سکوت، اشک و زمزمه، خود را برای آخرین وداع آماده کرده بودند.

     

    از طبقه دوم، نخستین تصویر از پیکرهای مطهر پیش روی چشمانم نقش بست. از آن فاصله، تابوت‌ها در میان خیل جمعیت قرار داشتند و فضای مصلی، آمیخته با نوای قرآن، صلوات و مرثیه بود. لحظه‌ای ایستادم و فقط نگاه کردم؛ گویی زمان برای چند ثانیه از حرکت ایستاده بود.

    اما دلمان راضی نمی‌شد از همان فاصله نظاره‌گر باشیم. همراه همکاران تصمیم گرفتیم به طبقه پایین برویم تا از نزدیک، این لحظات تاریخی را ثبت کنیم.

    هرچه به تابوت‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم، صدای مداحی رساتر می‌شد. مداحان کنار تابوت‌ها ایستاده بودند و مرثیه می‌خواندند. صدای روضه در فضای مصلی می‌پیچید و بسیاری از حاضران، بی‌اختیار اشک می‌ریختند. دیگر کسی به اطرافش توجه نداشت؛ هر کس در خلوت خودش، آخرین وداع را زمزمه می‌کرد.

    برای انجام مأموریت خبری، با همکاران قرار گذاشتیم هر کدام در بخشی از مراسم، گزارش و تصاویر مورد نیاز را تهیه کنیم و در ساعت مشخصی کنار یکی از ستون‌های مصلی دوباره یکدیگر را پیدا کنیم. قرار ساده‌ای بود، اما در آن ازدحام جمعیت، همان ستون به نشانی بازگشت ما تبدیل شد.

    وقتی قلم هم بغض کرد

    چند دقیقه‌ای روی زمین نشستم. دفترچه یادداشت و دوربین کنارم بود، اما دیگر نه قلم یارای نوشتن داشت و نه دستم توان ثبت تصویر. فقط گوش سپردم به نوای روضه‌ای که در فضای مصلی طنین انداخته بود.

    اشک، مجال فکر کردن نمی‌داد. آن لحظه بیش از آنکه خبرنگار باشم، خودم را یکی از هزاران دلداده‌ای می‌دیدم که برای آخرین بار آمده بودند تا با رهبرشان وداع کنند؛ وداعی که می‌دانستیم دیگر دیداری پس از آن نخواهد بود.

    در میان اشک‌ها، خاطرات سال‌های گذشته از ذهنم می‌گذشت. ما آذربایجانی‌ها هر سال در سالگرد قیام ۲۹ بهمن، توفیق دیدار با رهبرمان را پیدا می‌کردیم. دیداری که برای بسیاری از مردم آذربایجان، تنها یک برنامه سالانه نبود؛ تجدید عهدی بود که هر بار با شوق انتظارش را می‌کشیدیم.

    حالا اما آن خاطرات، یکی‌یکی از برابر چشمانم عبور می‌کرد و این حقیقت تلخ را بیشتر به دلم می‌نشاند که این بار، به جای دیدار، برای آخرین وداع آمده‌ایم.

    هرچند دلم می‌خواست بیشتر در همان حال و هوای وداع بمانم و تنها گوش بسپارم به نوای مرثیه‌ها، اما مأموریت خبرنگاری فرصتی برای ماندن در احساسات باقی نمی‌گذاشت. آمده بودم تا روایتگر این روز باشم؛ تا آنچه را با چشم خود می‌دیدم، برای کسانی که امکان حضور نداشتند، به تصویر بکشم.

    دوربین را دوباره در دست گرفتم و میان جمعیت به راه افتادم. این بار باید از زبان مردم می‌نوشتم؛ از اشک‌هایی که پشت هر نگاه پنهان شده بود و از حرف‌هایی که شاید هیچ‌گاه در قاب تصویر به‌طور کامل دیده نمی‌شد.

    در میان جمعیت، نگاه‌ام به مادری جوان افتاد که کودکی خردسال را در آغوش داشت. با خودم گفتم حتماً این همه شلوغی و گرما برایش سخت است. به سمتش رفتم و پرسیدم: با این بچه کوچولو، آمدن به این مراسم برایتان سخت نبود؟

    بغض راه گلویش را بسته بود. نگاهی به کودک در آغوشش انداخت و آرام گفت: این‌ها سخت نیست… سختیِ واقعی دیدن این صحنه‌هاست. سایه سرمان دارد می‌رود و دلمان خیلی برایش تنگ می‌شود. خدا به همه‌مان صبر بدهد. حضرت آقا همیشه تأکید می‌کردند هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم. امروز با ایشان عهد بستم که از این به بعد، هر روز یک صفحه قرآن تلاوت کنم.

    حرف‌هایش را که می‌شنیدم، احساس کردم این وداع برای بسیاری از مردم، تنها پایان یک مراسم نبود؛ آغاز عهدهایی بود که هر کس در دل خود با رهبرش می‌بست.

    چند قدم جلوتر، بانویی سالخورده را دیدم که با زحمت در میان جمعیت به دنبال جایی برای نشستن می‌گشت تا چند دقیقه‌ای نفسی تازه کند. به او نزدیک شدم و گفتم: حاج‌خانم، با این شرایط جسمانی، آمدن تا اینجا برایتان سخت نبود؟

    اشک امانش نمی‌داد. میان گریه، فقط همین جمله را گفت:نه دخترم… این سختی نیست. ما جانمان را هم برای ایشان فدا می‌کنیم.

    پاسخش کوتاه بود، اما آن‌قدر از دل برمی‌آمد که تا ساعت‌ها در ذهنم تکرار می‌شد.

    کم‌کم مراسم رو به پایان می‌رفت. جمعیت آرام‌آرام به سمت خروجی‌ها حرکت می‌کرد. ما هم باید خودمان را به ایستگاه مترو می‌رساندیم تا به محل اسکان بازگردیم. خسته بودم؛ پاهایم از ساعت‌ها راه رفتن و ایستادن توان سابق را نداشت، اما دلم هنوز نمی‌خواست از آن فضا جدا شوم.

    در مسیر بازگشت، میان هیاهوی جمعیتی که آرام‌آرام از مصلی فاصله می‌گرفت، تنها یک دعا در دلم زمزمه می‌شد؛ دعایی که بی‌اختیار بارها تکرارش کردم: آقاجان… دعا کنید امسال هم زیارت اربعین روزی‌ام شود و بتوانم بار دیگر در مسیر عاشقی قدم بردارم.

    آن دعا، پایان مراسم وداع بود؛ اما آغاز امیدی که هنوز در دلم زنده مانده بود.

    صبح دوشنبه از راه رسید؛ روزی که قرار بود آخرین بدرقه رهبر شهیدمان رقم بخورد. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده بود که خودمان را به مسیر منتهی به میدان آزادی رساندیم؛ مسیری که دیگر شبیه خیابان‌های همیشگی تهران نبود، بلکه به رودخانه‌ای از انسان تبدیل شده بود.

    از هر کوچه و خیابان، گروهی به جمعیت می‌پیوستند. موج انسان‌ها آرام اما پیوسته به سمت میدان آزادی حرکت می‌کرد. گاهی آن‌قدر جمعیت فشرده می‌شد که برداشتن چند قدم، چند دقیقه زمان می‌برد. در آن ازدحام، هیچ‌کس عجله نداشت؛ همه می‌خواستند خود را به مراسم برسانند، حتی اگر ساعت‌ها در میان جمعیت راه بروند.

    این بار هم دوربین را به دست گرفتم و میان مردم قدم زدم. هر چهره، روایتی داشت و هر نگاه، حرفی ناگفته. احساس می‌کردم اگر ساعت‌ها هم میان این جمعیت بمانم، باز هم فرصت ثبت همه روایت‌ها را نخواهم داشت. هر بدرقه‌کننده با دلی پر از ارادت آمده بود و هر کدام، جمله‌ای داشت که ارزش ثبت در حافظه تاریخ را پیدا می‌کرد.

    در میان جمعیت، نوجوانانی را می‌دیدم که سربند بر پیشانی بسته بودند. نگاهشان که می‌کردم، بی‌اختیار به یاد نسل رزمندگان هشت سال دفاع مقدس می‌افتادم. با خودم فکر می‌کردم این نسل نیز با همان روحیه رشد کرده است؛ نسلی که در نگاه من، اگر روزی وطن به حضورش نیاز داشته باشد، آماده ایستادن در کنار مردم و سرزمینش خواهد بود.

    چند قدم آن‌طرف‌تر، سالمندانی را می‌دیدم که با عصا یا ویلچر خود را به مراسم رسانده بودند. خانواده‌هایی نیز بودند که کودکانشان را در کالسکه نشانده و در میان گرمای تابستان، آرام‌آرام مسیر را طی می‌کردند. گرمای هوا نفس‌گیر بود، اما انگار هیچ‌کدام از این سختی‌ها مانع حضورشان نشده بود. هرکس به اندازه توان خود آمده بود؛ یکی با قدم‌های استوار، یکی با عصا، یکی با ویلچر و دیگری با کودکی در آغوش.

    در آن لحظه بیش از هر چیز، تنوع آدم‌ها توجهم را جلب می‌کرد؛ پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان، همه در یک مسیر کنار هم حرکت می‌کردند. شاید هر کدام انگیزه و روایت خود را از حضور در این مراسم داشتند، اما مقصد همه یکی بود؛ بدرقه‌ای که باور داشتند باید در آن سهمی داشته باشند.

    حماسه با قدم های مردم جوشید

    هرچه به میدان آزادی نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت فشرده‌تر و صداها رساتر می‌شد، اما در میان آن همه هیاهو، یک احساس مشترک در چهره‌ها دیده می‌شد؛ احساسی که هیچ دوربینی نمی‌توانست آن را کامل ثبت کند، اما در نگاه مردم موج می‌زد و در حافظه هر کسی که آن روز در آن مسیر قدم برداشت، برای همیشه باقی ماند.

    در میان انبوه جمعیت، پرچم‌های سرخ خون‌خواهی بیش از هر چیز به چشم می‌آمد؛ پرچم‌هایی که در دستان بسیاری از بدرقه‌کنندگان به اهتزاز درآمده بود و از نگاه من، نمادی از احساسات و پیام کسانی بود که برای شرکت در این مراسم آمده بودند.

    هرچه بیشتر در میان مردم قدم می‌زدم، بیشتر به تنوع چهره‌ها و روایت‌ها پی می‌بردم. آدم‌ها با ظاهرها، سلیقه‌ها و پیشینه‌های متفاوت کنار هم ایستاده بودند، اما هرکدام به شیوه خود ارادتشان را ابراز می‌کردند. یکی پرچمی در دست داشت، دیگری تصویری از شهدا را بر دوش گرفته بود، عده‌ای نوحه زمزمه می‌کردند و برخی در سکوت، تنها اشک می‌ریختند.

    در آن جمعیت، مرزی میان نسل‌ها دیده نمی‌شد. پیرمردانی که عصا به دست آمده بودند، جوانانی که پرچم‌ها را بر دوش داشتند، نوجوانانی که سربند بسته بودند و خانواده‌هایی که با چند فرزند خردسال، گرمای هوا و سختی مسیر را به جان خریده بودند؛ همه چشم‌انتظار بودند تا برای آخرین بار، رهبر شهیدشان را بدرقه کنند.

    آن روز، تهران فقط میزبان یک مراسم تشییع نبود؛ شهری بود که هزاران روایت، هزاران احساس و هزاران نگاه را در دل خود جای داده بود و هر قدمی که در میان آن جمعیت برمی‌داشتم، مرا با داستان تازه‌ای روبه‌رو می‌کرد.

    در طول مسیر، دست‌نوشته‌ها، دیوارنوشته‌ها و رجزهایی که از میان جمعیت شنیده می‌شد، هر کدام بخشی از حال و هوای آن روز را روایت می‌کردند. پلاکاردها و شعارهایی که مردم با خود حمل می‌کردند، از نگاه من، یک پیام مشترک را بازتاب می‌داد؛ اینکه حاضران خود را در مطالبه خون‌خواهی رهبر شهیدشان شریک می‌دانستند و این باور را با زبان، نوشته و حضورشان به نمایش می‌گذاشتند.

    سرانجام به میدان آزادی رسیدیم. ازدحام جمعیت به اوج خود رسیده بود. چشمم که به خودروی حامل پیکرها افتاد، برای لحظه‌ای خشکم زد. باورش برایم سخت بود.

    رو به دوستم کردم و با ناباوری گفتم: واقعاً این همان خودروی حامل پیکر حضرت آقاست؟ درست می‌بینم؟

    لبخندی زد و گفت:آره… خودشه.

    چند لحظه فقط نگاه کردم. در دل، بی‌اختیار این احساس به سراغم آمد که انگار قسمت بود درست در همین لحظه به میدان آزادی برسیم؛ انگار تقدیر این بود که آخرین نگاه ما نیز در همین نقطه رقم بخورد.

    برای آنکه بتوانم صحنه را بهتر ببینم و ثبت کنم، روی قسمت مرتفعی کنار مسیر ایستادم. از آنجا، آخرین بدرقه را نظاره می‌کردم؛ بدرقه‌ای که دیگر نه دوربین می‌توانست عظمتش را به تصویر بکشد و نه واژه‌ها می‌توانستند عمق احساسات آن لحظه را توصیف کنند.

    خودروی حامل پیکرها آرام از میان دریای جمعیت عبور کرد و مردم با اشک، صلوات و زمزمه‌هایشان، آخرین سلام را بدرقه راه کردند. من هم در میان همان جمعیت، دوربین در دست، گاهی تصویر ثبت می‌کردم و گاهی فقط نگاه می‌کردم؛ زیرا بعضی صحنه‌ها را باید با دل ثبت کرد، نه با لنز دوربین.

    وقتی کاروان از میدان آزادی عبور کرد، آرام‌آرام جمعیت نیز مسیر بازگشت را در پیش گرفت. ما هم به سمت ایستگاه متروی صادقیه حرکت کردیم. در میان شلوغی خیابان و صدای رفت‌وآمد مردم، در دل با رهبر شهیدمان عهد بستم؛ عهدی که هیچ‌گاه بر زبان نیاوردم، اما تا همیشه در خاطرم خواهد ماند؛ اینکه تا آنجا که در توان دارم، راه و آرمان‌هایی را که به آن باور دارم، با صداقت و مسئولیت‌پذیری دنبال کنم.

    اما این سفر هنوز به پایان نرسیده بود.

    یک روز بعد، راهی مشهد مقدس شدیم؛ شهری که قرار بود آخرین منزلگاه پیکر رهبر شهیدمان باشد. حال و هوای این سفر با تهران تفاوت داشت. اگر تهران، شهر بدرقه بود، مشهد، شهر وداعی آرام‌تر و سنگین‌تر بود؛ وداعی که پایان یک مسیر و آغاز ماندگاری یک نام در حافظه تاریخ به شمار می‌رفت.

    ما نیز خود را به مشهد رساندیم تا در آخرین آیین تشییع و تدفین حضور داشته باشیم. نه فقط برای انجام یک مأموریت خبری، بلکه برای آنکه شاهد بخشی از تاریخ باشیم؛ تاریخی که سال‌ها بعد، وقتی از ما بپرسند آن روزها کجا بودید، بتوانیم از روی دیده‌هایمان روایت کنیم، نه از شنیده‌ها.

    شاید سال‌ها بعد، نسل‌های آینده از آن روزهای حماسی بپرسند. آن روز، با خودم فکر کردم که خوشحالم نام من نیز در میان میلیون‌ها انسانی ثبت شده است که در این بدرقه حضور داشتند؛ نه برای آنکه بگویم «من هم بودم»، بلکه برای آنکه بتوانم روزی روایتگر صادق آنچه دیده‌ام باشم و این خاطره را برای آیندگان به یادگار بگذارم.

    وقتی به تبریز بازگشتم، بارها مسیر این چند روز را در ذهنم مرور کردم؛ از آن شب‌هایی که میان رفتن و نرفتن مردد بودم، تا لحظه‌ای که در میان سیل جمعیت، آخرین وداع را نظاره می‌کردم و سپس مشهد؛ شهری که آخرین منزلگاه رهبر شهیدمان شد.

    این سفر برای من فقط یک مأموریت خبری نبود؛ سفری بود که نگاهم را عمیق‌تر کرد و معنای دیگری به مسئولیت خبرنگاری بخشید. فهمیدم گاهی خبرنگار، تنها راوی یک خبر نیست؛ او امانت‌دار لحظه‌هایی است که شاید دیگر هرگز تکرار نشوند و باید آن‌ها را برای تاریخ به یادگار بگذارد.

    روز نخست، پیش از حرکت، تنها یک دعا در دلم بود؛ «خدایا، خودت در این سفر همراهم باش.» امروز که این سطرها را به پایان می‌رسانم، با تمام وجود خدا را شکر می‌کنم که توفیق حضور در این روزهای تاریخی را نصیبم کرد؛ روزهایی که نه‌تنها در حافظه من، بلکه در حافظه تاریخ این سرزمین ماندگار خواهند ماند.

    شاید سال‌ها بعد، نسل‌های آینده از ما بپرسند آن روزها کجا بودید و چه دیدید. آن روز، با اطمینان خواهم گفت: من آنجا بودم؛ نه برای آنکه فقط شاهد یک مراسم باشم، بلکه برای آنکه روایتگر صادق آنچه دیده بودم باشم و امانت این روزهای تاریخی را با قلمم به آیندگان بسپارم.

     

    انتهای پیام/

     

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *