ایران از منافع خود در تنگه هرمز کوتاه نمیآید
دستگیری سارق قمه بدست توسط عوامل کلانتری ۱۹ تبریز
تداوم گرمای هوا در آذربایجانشرقی تا دوشنبه
فراخوان هفتمین جشنواره سراسری تئاترخیابانی و فضای باز ” تبریزیم “
اسیر شدیم، اما تسلیم نه؛ روایت ۸۰ ماه ایستادگیِ آزاده عاشورایی
فاز توسعه شهرک های صنعتی؛ ظرفیتهای تولید و مطالبات صنعتگران
برد 6 امتیازی در اصفهان با درخشش حسینزاده
ترویج نماز در گرو همافزایی خانواده، مدرسه و رسانه
پله برقی و آسانسورها در پیچ ایمنی / وقتِ استاندارد شدن
خاموشی دوبله در یک روز! / سورپرایز جدید؛ برق شبانه هم پرید!
حرمت امام رضا(ع) خط قرمز ماست
شاکيان اين سارق به پليس آگاهی آذربايجان شرقی مراجعه کنندروایت پرویز محمدیان، روایت نوجوانی است که در ۱۶ سالگی اسیر شد، ۸۰ ماه در اردوگاههای بعثی ماند، شکنجه شد، دلتنگ شد، خبر رحلت امامش را در غربت شنید، اما آرمانش را فراموش نکرد؛ مداحی کرد، هیئت برپا کرد، در کربلا برای امام حسین(ع) خواند.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: صابر عیسیپور/ بیستوششم مرداد ماه برای بسیاری یادآور بازگشت مردانی است که سالها دور از وطن، در اردوگاههای رژیم بعث صدام روزهای سخت اسارت را پشت سر گذاشتند؛ مردانی که وقتی به میهن بازگشتند، تنها اسیر آزاد شده نبودند، بلکه روایت زندهای از مقاومت، ایمان و ایستادگی با خود به همراه داشتند.
پرویز محمدیان، از آزادگان لشکر سرافراز عاشورا، یکی از همین مردان است؛ نوجوانی که در ۱۵ سالگی نخستین بار با کاروان دانش آموزی بازدید از مناطق جنگی راهی جبهه شد و چند ماه بعد، در حالی که تنها ۱۶ سال داشت، قدم به خط مقدم گذاشت. او پنجم اسفندماه ۱۳۶۲ در عملیات خیبر به اسارت نیروهای بعثی درآمد و پس از نزدیک به ۸۰ ماه اسارت، در ۲۸ مرداد ۱۳۶۹ به میهن بازگشت.

نفر اول از سمت راست؛ پرویز محمدیان
اما قصه اسارت او از روزی که دستهایش به دست بعثیها افتاد آغاز نمیشود؛ از سالی آغاز میشود که خانوادهاش نزدیک به یک سال هیچ خبری از او نداشتند و حتی نامش در شمار مفقودالاثرها قرار گرفت و برایش مراسم هم گرفتند.

محمدیان از سال ۱۳۶۱ و زمانی که تنها ۱۵ سال داشت، پس از حضور در یک اردوی دانشآموزی و بازدید از مناطق جنگی، تصمیم گرفت راهی جبهه شود. تابستان سال ۱۳۶۲، با اصرار فراوان خود را به محل اعزام رساند؛ حتی تلاش فرماندهان برای بازگرداندن نوجوان کمسنوسال از اتوبوس اعزام نیز نتیجهای نداشت.
روایت لحظه اسارت
چند ماه بعد، سرنوشت او در عملیات خیبر رقم خورد.
خودش لحظه اسارت را اینگونه روایت میکند؛ نزدیک اذان صبح، در تپهای تنها نشسته بود، تیمم کرده و نماز خوانده بود و منتظر روشن شدن هوا بود که بالگرد عراقی را دید. نیروهای دشمن در منطقه پیاده شدند و تانکها نیز شروع به حرکت کردند. شلیک توپ و موج انفجار او را به زمین پرتاب کرد و همین اتفاق باعث شد بالگرد دشمن متوجه حضورش شود.
محمدیان خود را به حالت مرگ زد. بالگرد نزدیک شد، اما تصور کرد او کشته شده و منطقه را ترک کرد. آزاده لشکر عاشورا پس از رفتن بالگرد برخاست و به مسیر خود ادامه داد؛ اما این بار به سنگرهای عراقی نزدیک شده بود. ناگهان صدایی در فضا پیچید: «قف، قف»؛ ایست، ایست!
و اینگونه دوران ۸۰ ماهه اسارت او آغاز شد.
ما با شما جنگ نداریم؛ با صدام جنگ داریم
نخستین مواجهه با سربازان بعثی با یک سؤال عجیب همراه بود؛ سرباز عراقی از او پرسید فارس است یا ترک و سپس مدعی شد «ما مسلمانیم و شما کافر».
محمدیان پاسخ داد: «ما هم مسلمان هستیم.»
سرباز بعثی پرسید: «پس چرا با ما میجنگید؟»
و پاسخ نوجوان اسیر، کوتاه اما صریح بود: ما با شما جنگ نداریم؛ ما با صدام جنگ داریم.
شکنجهای که «یا حسین» را خاموش نکرد
آنچه در اردوگاههای بعثی بر اسرا گذشت، تنها محدود به شکنجه جسمی نبود؛ تحقیر، فحاشی و فشارهای روحی بخشی از زندگی روزمره آنان بود. محمدیان از کابل، لوله آهنی و شکنجههای طاقتفرسا میگوید؛ اما در میان همه این سختیها، یک صدا هرگز خاموش نشد: «یا حسین» و «یا مهدی».
او میگوید گاهی شکنجه به جایی میرسید که اسرا از شدت فشار به حالت سجده خشکشان میزد، اما حتی در آن شرایط نیز روحیه و ایمان بچهها از بین نمیرفت.
این آزاده عاشورایی که از کودکی در کنار پدرش مداحی را آموخته بود، این هنر را در جبهه نیز همراه خود داشت؛ اما در اردوگاه بعثی، مداحی دیگر تنها یک روضهخوانی ساده نبود، بلکه بخشی از مقاومت اسرا شده بود.

هیئتهایی که در سکوت شکل گرفتند
در اردوگاه، دعاهای ندبه، کمیل و توسل مخفیانه برگزار میشد. برای اینکه بعثیها متوجه نشوند، دو نفر از اسرا نگهبانی میدادند؛ یکی مقابل آسایشگاه و دیگری پشت سر مداح. اگر نیروهای بعثی نزدیک میشدند، با یک رمز، مراسم متوقف میشد.
حتی هیئتی ویژه اسرای سالخورده آذریزبان نیز شکل گرفته بود؛ جمعی حدود ۵۰ نفره که در همان فضای محدود اردوگاه، تلاش میکردند ارتباط خود را با فرهنگ، اعتقادات و آیینهایشان حفظ کنند.
مداح بودن البته برای حاج پرویز محمدیان هزینه بیشتری داشت. بعثیها که به فعالیتهای او و یکی دیگر از اسرا مشکوک شده بودند، بارها آنان را بازجویی کردند. او برای فرار از فشارها خود را امدادگر معرفی میکرد.
یک قدم تا شهادت
یکی از تلخترین خاطرات او، روزی است که بعثیها گروهی از اسرا را در گودالی جمع کردند و قصد داشتند آنان را تیرباران کنند.
همه چیز برای یک کشتار جمعی آماده بود، اما در نهایت این اتفاق نیفتاد. بعدها اسرا دریافتند که نیاز رژیم بعث به اسرای ایرانی برای مبادله با اسرای عراقی، مانع اجرای این تصمیم شده است.
زیارت کربلا، اما نه زیر پرچم صدام
اما شاید عجیبترین فصل این ۸۰ ماه، جایی باشد که مسیر اسارت برای ساعاتی به مسیر زیارت تبدیل شد.بعثیها یک روز اعلام کردند قصد دارند اسرا را به زیارت کربلا ببرند. اسرا که میدانستند دشمن از عشق آنان به امام حسین(ع) آگاه است، ابتدا تصور کردند این تصمیم بخشی از تبلیغات رژیم بعث است.
پاسخشان روشن بود: «زیر پرچم صدام به زیارت نمیرویم.»
مدتی بعد، یکی از اسرا که برای درمان به بیمارستانی در موصل رفته بود، پیامی از حاج آقا ابوترابی منتقل کرد؛ اینکه این زیارت را نه دعوت صدام، بلکه دعوت امام حسین(ع) بدانند.
اسرا پذیرفتند، اما شرط گذاشتند که تصویری از صدام در کاروان نباشد و از مراسم نیز فیلمبرداری نشود. شرطها پذیرفته شد.
و سرانجام، پس از سالها دوری، پای اسیران ایرانی به کربلا رسید.
سجده اسرا مقابل حرم ارباب
حاج پرویز محمدیان لحظه ورود به کربلا را یکی از فراموش نشدنیترین صحنههای زندگی خود میداند. وقتی از خودروها پیاده شدند، اسرا به صورت سینهخیز به سمت حرم امام حسین(ع) حرکت کردند. مردم عراق که برای استقبال آمده بودند، با دیدن این صحنه منقلب شدند و میخواستند به آنان بپیوندند، اما سربازان بعثی مانع شدند.
در میان جمعیت، تصویر نقاشیشده امام خمینی(ره) که یکی از اسرا روی پارچه کشیده بود، به سمت مردم پرتاب شد و فضای اطراف حرم با صلوات و فریاد مردم همراه شد.
محمدیان میگوید هرچه شعر و مداحی از پدرش آموخته بود، در حرم امام حسین(ع) خواند؛ هرچند سربازان بعثی تلاش میکردند مانع شوند.
اما در حرم حضرت ابوالفضل(ع)، ماجرا متفاوت بود. اسرا با آزادی بیشتری زیارت کردند و کسی مانع آنها نمیشد و حتی هنگام خروج، شعار «ابوالفضل علمدار، خمینی را نگهدار» سر دادند.
محمدیان از یکی از سربازان بعثی به نام «یونس» درباره علت این رفتار که «چرا در حرم حضرت عباس کاری با ما نداشتید» پرسید و پاسخی شنید که سالها در ذهنش مانده است: «این عباس آدم را سیاه میکند.»
دانشگاهی به نام اسارت
برای محمدیان، اسارت فقط مجموعهای از شکنجهها و تلخیها نبود؛ او آن سالها را «دانشگاه معنویت، استقامت و یادگیری» مینامد. در اردوگاه، اسرا زبان عربی و انگلیسی، نهجالبلاغه و دروس حوزوی میآموختند و تلاش میکردند زمان اسارت را به فرصتی برای رشد تبدیل کنند.

اما بزرگترین پشتوانه آنان، به گفته حاج پرویز محمدیان، توکل بر خدا، امید به رحمت الهی و توسل به اهلبیت(ع) بود؛ همان چیزی که به آنان اجازه نمیداد در برابر شکنجه و فشار، خود را ببازند.
آرزویی که سالها در دل ماند
وقتی از او میپرسیم کوچکترین آرزویی که در اسارت به بزرگترین آرزو تبدیل شده بود چه بود، پاسخ از جنس دلتنگی است؛ دیدار با امام خمینی(ره)، ملاقات دوباره خانوادهها و همسنگران و پایان دادن به انتظار مادرانی که سالها چشم به راه فرزندانشان بودند.
امام خمینی(ره) پیش از بازگشت آنان از میان امت رفت و آن آرزو برای همیشه در دل بسیاری از آزادگان باقی ماند؛ اما سرانجام روز موعود فرا رسید.
مرداد ۱۳۶۹، درهای اسارت باز شد و مردانی که سالها در اردوگاههای بعثی مقاومت کرده بودند، دوباره خاک ایران را لمس کردند.
روایتی برای امروز
حالا سالها از آن روزها گذشته است، اما محمدیان معتقد است مهمترین میراث آزادگان نباید تنها در خاطرات جنگ و اسارت خلاصه شود.
او میگوید نسل امروز باید از آزادگان، استقامت در برابر دشواریها، امیدواری و تسلیم نشدن در برابر مشکلات را بیاموزد؛ الگویی که به اعتقاد او میتواند در زندگی مادی، معیشتی و معنوی مردم نیز راهگشا باشد.
پرویز محمدیان، روایت نوجوانی است که در ۱۶ سالگی اسیر شد، ۸۰ ماه در اردوگاههای بعثی ماند، شکنجه شد، دلتنگ شد، خبر رحلت امامش را در غربت شنید، اما آرمانش را فراموش نکرد؛ مداحی کرد، هیئت برپا کرد، در کربلا برای امام حسین(ع) خواند و سرانجام در روز بازگشت آزادگان، از مرز اسارت عبور کرد و به وطن بازگشت.
او از اردوگاه صدام آزاد شد؛ اما آنچه از خود در آن اردوگاه به یادگار گذاشت، روایتی است که هنوز میتواند برای نسل امروز یک پیام روشن داشته باشد: در سختترین روزها، آرمان و ایستادگی را نباید به اسارت سپرد.
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید