شنبه / ۲۵ مهر / ۱۴۰۵ Saturday / 17 October / 2026
×

زینب مهلا، دختر کوچولوی دو ساله‌ای که باید این روزها در آغوش پدر می‌نشست، شمع‌های تولدش را فوت می‌کرد و با ذوق کودکانه‌اش به صدای بابا می‌خندید؛ همان صدایی که می‌توانست بگوید: «قیزیم، تولدون مبارک اولسون…»

تولد زینب مهلا دو ساله و جای خالی بابای قهرمانش
  • مهر 23, 1405
  • سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / پاییز است؛ فصل برگ‌های زرد و نارنجی، فصل باران و دلتنگی و در میان این همه برگ‌ریزان، تولد دختری دو ساله است که شاید هنوز معنای نبودن را نداند، اما جای خالی بابا را در آغوشی که دیگر تکرار نمی‌شود، روزی حس خواهد کرد.

    زینب حلما، دختر کوچولوی دو ساله‌ای که باید این روزها در آغوش پدر می‌نشست، شمع‌های تولدش را فوت می‌کرد و با ذوق کودکانه‌اش به صدای بابا می‌خندید؛ همان صدایی که می‌توانست بگوید: «قیزیم، تولدون مبارک اولسون…»

    اما بابا نیست!

    بابای زینب حلما، آن شیرمردی که برای انجام مأموریت رفت، دیگر به خانه برنگشت. او در جنگ ۱۲ روزه به دست دشمن صهیونیستی شهادت رسید و حالا دختر کوچکش در دومین سال زندگی‌اش، به جای آنکه دست‌های گرم پدر را لمس کند، با قاب عکسی از او بزرگ می‌شود.

    زینب مهلا هنوز دو سال بیشتر ندارد؛ هنوز نمی‌داند شهادت یعنی چه، چرا بعضی باباها دیگر به خانه برنمی‌گردند و چرا نام پدرش را با بغض و اشک بر زبان می‌آورند؛ اما روزی بزرگ می‌شود و قصه قهرمان زندگی‌اش را می‌فهمد.

    دخترها بابایی‌اند؛ حتی اگر هنوز زبانشان برای گفتن تمام دلتنگی‌ها نچرخد. حتی اگر نتوانند نبودن پدر را با کلمات توضیح دهند. گاهی تمام دنیای یک دختر، همان دستی است که باید موقع زمین خوردن بگیردش، همان آغوشی که باید وقت ترس پناهش باشد و همان صدایی که باید در روز تولدش بگوید: «دخترم، تولدت مبارک!»

    و زینب حلما، در دومین سال تولدش، جای خالی همان آغوش را دارد؛ آغوش پدری که برای امنیت این سرزمین رفت و جانفدا شد.

    امروز دور هم جمع شده‌ایم تا برای این دختر کوچک جشن تولد بگیریم؛ شمع روشن کنیم، دست بزنیم و لبخندش را ببینیم، اما مگر می‌شود در میان این همه شادی، جای خالی بابا را فراموش کرد؟ مگر می‌شود به چشم‌های معصوم کودکی نگاه کرد که هنوز نمی‌داند چرا پدرش در قاب عکس مانده و بغض نکرد؟

    شاید زینب حلما امروز فقط رنگ بادکنک‌ها را ببیند، با کیک تولدش ذوق کند و از دیدن آدم‌هایی که دورش جمع شده‌اند، بخندد؛ اما ما خوب می‌دانیم پشت این جشن کوچک، چه دلتنگی بزرگی پنهان است.

    زینب مهلا جان! بابایت تنها یک عکس روی دیوار نیست؛ او بخشی از تاریخ این سرزمین است. قول می‌دهیم راهش را ادامه دهیم و نگذاریم خون پاک شهدا به فراموشی سپرده شود.

    و امروز، در مراسمی که به همت بسیج جامعه زنان استان برگزار شد، برای زینب حلما جشن تولد گرفتیم؛ تا به این دختر دو ساله بگوییم: اگر پدرت امروز کنار تو نیست، ما هستیم…

    تولدت مبارک، زینب حلما جان!

    دختر کوچک شهید یوسف محسنی، امروز تو دو ساله شدی و شاید هنوز ندانی بابایت چقدر دوستت داشت؛ اما ما آرزو می‌کنیم وقتی بزرگ شدی، در میان تمام قصه‌هایی که از او برایت تعریف می‌کنند، عشق پدرت را پیدا کنی و به داشتن چنین پدری افتخار کنی.

     

     

    انتهای پیام/

    نوشته های مشابه
    کربلای زمان و زینبی وار در سنگر درمان / افتخار همسر شهید و داغ یک پرستار
    روایت ایستگاه پرستاری در ایام حمله دشمن آمریکایی - صهیونی به تبریز در گفتگو با تبریزبیدار؛

    کربلای زمان و زینبی وار در سنگر درمان / افتخار همسر شهید و داغ یک پرستار

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *