جمعه / ۲۴ مهر / ۱۴۰۵ Friday / 16 October / 2026
×
روایت ایستگاه پرستاری در ایام حمله دشمن آمریکایی - صهیونی به تبریز در گفتگو با تبریزبیدار؛

کربلای زمان و زینبی وار در سنگر درمان / افتخار همسر شهید و داغ یک پرستار

این گفتگو، روایت یکی از همان فرشتگان سپیدپوش است؛ پرستاری که روزهای جنگ را با تمام تلخی‌ها و حماسه‌هایش زندگی کرده و از روزهایی می‌گوید که پرستاری، فراتر از یک حرفه، معنای حقیقی ایثار بود.

کربلای زمان و زینبی وار در سنگر درمان / افتخار همسر شهید و داغ یک پرستار
  • مهر 25, 1405
  • سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / از پرستاری حضرت زینب(س) در کربلای سال ۶۱ هجری تا پرستاری در کربلای زمان؛ روایت عشق و ایثاری که در گذر قرن‌ها همچنان زنده است. اگر روزی حضرت زینب(س) در میان داغ و عطش، مرهم رنج مجروحان و پناه بازماندگان شد، امروز نیز پرستارانی هستند که در میانه آتش جنگ، با دستانی سرشار از مهر و قلبی آکنده از ایمان، مرز میان درد و امید را معنا می‌کنند.

    زیر آتش پای عهد پرستاری

    این گفتگو، روایت یکی از همان فرشتگان سپیدپوش است؛ پرستاری که روزهای جنگ را با تمام تلخی‌ها و حماسه‌هایش زندگی کرده و از روزهایی می‌گوید که پرستاری، فراتر از یک حرفه، معنای حقیقی ایثار بود.

    در روزهای جنگ تحمیلی دشمن آمریکایی – صهیونی علیه ایران اسلامی، بیمارستان برای کادر درمان صحنه استقامت و ایثار بود؛ جایی که مجروحان یکی پس از دیگری به آن منتقل می‌شدند، خانواده‌ها چشم‌انتظار خبر سلامت عزیزانشان بودند، اما همه مجروحان به خانه بازنگشتند و بعضی از آن‌ها به شهادت رسیدند.

    اسماعیل بنده‌خدا، کارشناس بیمارستان شهید محلاتی تبریز، یکی از پرستارانی است که در روزهای جنگ 12 روزه و 40 روزه در کنار کادر درمان به مداوای مجروحان می پرداخت. او از روزهایی می‌گوید که با شنیدن خبر حمله دشمن متجاوز به تبریز، خود را برای حضور در بیمارستان آماده کرد؛ از ساعت 5 صبح و ورود مجروحان، از انتقال پرستاران اتاق عمل به اورژانس برای رسیدگی سریع‌تر به بیماران و از صحنه‌هایی که دیدنشان برای او و همکارانش بسیار دردآور بود.

    الحمدالله که لباس نظامی بر تن داشت

    در میان خاطراتش، از شهیدی می‌گوید که پیشانی‌اش را بوسید و اتیکت لباسش را جدا کرد؛ همسر شهید پرسید آیا هنگام انتقال به بیمارستان لباس نظامی بر تن داشته است؟ وقتی پاسخ مثبت شنید، به سجده رفت و گفت: الحمدالله با لباس نظامی که آرزویش را داشت، به شهادت رسید.

    این‌ها بخشی از خاطرات اسماعیل بنده‌خدا از روزهای جنگ اخیر است؛ روایت پرستاری که در کنار وظیفه حرفه‌ای خود، با رنج مجروحان و شهادت هموطنانش نیز روبه‌رو بود.

    اسماعیل بنده‌خدا درباره مسیر تحصیلی و حرفه‌ای خود می‌گوید: من در دانشگاه بقیه‌الله درس خواندم و حدود ۱۳ سال سابقه کاری دارم. نزدیک به 8 سال است که در بیمارستان شهید محلاتی مشغول فعالیت هستم. به‌طور کلی به رشته‌های علوم پزشکی علاقه داشتم، اما رشته پرستاری انتخاب اولم نبود. توفیق این بود که در رشته کارشناسی بیهوشی قبول شدم که نوعی از پرستاری بیهوشی به حساب می‌آید. بعد از سه رشته تاپ علوم تجربی، به این رشته علاقه داشتم و دوست داشتم در اتاق عمل کار کنم.

    او با اشاره به علاقه‌اش به فعالیت در حوزه درمان، خدمت به مردم را یکی از جنبه‌های ارزشمند شغل خود می‌داند و می‌گوید: خدا را شاکر هستم که می‌توانیم به مردم خدمت کنیم. الان با این وضعیت اقتصادی، پرستاران از لحاظ معیشتی با مشکلاتی مواجه هستند، اما اینکه می‌توانیم باری از دوش مردم برداریم و کمکی برای آن‌ها باشیم، حس بسیار خوبی است.

    بیماران را مانند خانواده خود بدانیم

    این کارشناس حوزه درمان درباره نگاهش به حرفه پرستاری می‌گوید: بیماری که در بالین یک پرستار قرار دارد، باید برای آن پرستار مانند یکی از اعضای خانواده خودش باشد. اگر پرستار چنین نگاهی داشته باشد، می‌تواند دلسوزانه به بیمار خدمات بدهد. یک فرد همیشه سعی می‌کند هر کاری که در توانش هست برای پدر و مادرش انجام بدهد و به آن‌ها خدمت کند. اگر همین حس نسبت به بیمار وجود داشته باشد، پرستار می‌تواند کارش را به نحو احسن انجام بدهد.

    او معتقد است مسئولیت پرستار تنها به مراقبت از بیمار محدود نمی‌شود و این حرفه، مسئولیتی حقوقی و اخلاقی نیز به همراه دارد.

    قصه بیمارستان در صبح روز تجاوز دشمن به تبریز 

    بنده‌خدا درباره آغاز روزهای جنگ 12 روزه و تصمیمش برای رفتن به بیمارستان می‌گوید: خانه ما به بیمارستان نزدیک است. صبح شروع جنگ، اخبار را در فضای مجازی دنبال می‌کردم و متوجه شدم رژیم صهیونیستی حمله کرده است. بعد فهمیدم که به تبریز هم حمله شده است. حدس زدم احتمال دارد مجروحان زیادی به بیمارستان شهید محلاتی بیایند. به همین دلیل، سریع با پدرم تماس گرفتم و از او خواستم همسر و فرزندم را به خانه خودشان ببرد تا تنها نمانند؛ چون صدای انفجار و جنگنده‌ها زیاد بود.

    او پس از هماهنگی برای رفتن خانواده‌اش به خانه پدرش، راهی بیمارستان شد؛ جایی که با انتقال مجروحان، شرایط متفاوتی را تجربه می‌کرد.

    این پرستار ادامه می‌دهد: حدود ساعت پنج صبح بود که به بیمارستان رفتم. دیدم مجروحان را به بیمارستان منتقل کرده‌اند و تعدادی از آن‌ها را هم به اتاق عمل برده بودند.

    به گفته او، در آن شرایط، تعدادی از مجروحان به اتاق عمل منتقل شده بودند و کادر درمان باید با توجه به وضعیت بیماران، خدمات لازم را به آن‌ها ارائه می‌کرد.

    بنده‌خدا می‌گوید: پرستاران بخش اتاق عمل به اورژانس انتقال پیدا کردند تا بتوانند سریع‌تر به مجروحان خدمات بدهند و آن‌ها را مداوا کنند. اگر هم بعد از تریاژ نیاز بود، مجروحان را سریع‌تر به اتاق عمل انتقال می‌دادیم.

    او با یادآوری آن روزها می‌گوید: تلاش کادر درمان برای رسیدگی به مجروحان ادامه داشت، اما در کنار بازگشت برخی از مجروحان به خانواده‌هایشان، تعدادی نیز به شهادت رسیدند.

    دیدن شهادت عزیزانمان جلوی چشممان بسیار دردآور بود

    بنده‌خدا با اشاره به لحظات سختی که در روزهای جنگ تجربه کرده است، می‌گوید: متأسفانه تعدادی از مجروحان جنگ در بیمارستان به شهادت رسیدند و تعدادی هم به کنار خانواده‌های خود بازگشتند. دیدن این صحنه‌ها برای ما بسیار دردآور بود؛ اینکه عزیزان ما جلوی چشممان به شهادت می‌رسیدند.

    او در آن روزها، در کنار تلاش برای درمان مجروحان، شاهد شهادت تعدادی از آن‌ها نیز بوده است؛ صحنه‌هایی که برای کادر درمان، با وجود تجربه کاری و مواجهه با بیماران مختلف، بسیار دشوار بود.

    یکی از این خاطرات، مربوط به شهیدی است که در اتاق عمل به شهادت رسید. بنده‌خدا درباره این اتفاق می‌گوید: یکی از شهدا در اتاق عمل به شهادت رسید. اتیکت او را درآوردم و پیشانی‌اش را بوسیدم. بعد او را به معراج شهدا انتقال دادند. متأسفانه شهدای زیادی را دیدیم.

    او از این اتفاق به‌عنوان یکی از خاطراتی یاد می‌کند که از روزهای جنگ در ذهنش باقی مانده است؛ روزهایی که در کنار رسیدگی به مجروحان، با شهادت هموطنانشان نیز روبه‌رو بودند.

    به گفته او، دیدن رزمندگانی که برای دفاع از وطن مجروح شده بودند، فشار روحی بیشتری برای کادر درمان به همراه داشت؛ با این حال، آن‌ها باید روحیه خود را حفظ می‌کردند تا بتوانند به بیماران خدمات بدهند.

    بنده‌خدا درباره راهی که خود و همکارانش برای آرام کردن خود در آن شرایط در پیش می‌گرفتند، می‌گوید: سعی می‌کردیم با درد دل کردن و گفتن بعضی از ذکرها، خودمان را آرام کنیم تا بتوانیم به بیماران خوب خدمات بدهیم و روحیه خودمان را حفظ کنیم.

    آخرین وداع در اتاق عمل؛ بوسه شهادت

    در میان خاطرات اسماعیل بنده‌خدا از جنگ 12 روزه، ماجرای همسر یکی از شهدای جنگ، روایتی است که با یک پرسش آغاز می‌شود؛ پرسشی که پس از اعلام خبر شهادت همسرش مطرح کرد.

    بنده‌خدا درباره این اتفاق می‌گوید: در جنگ 12 روزه، یکی از مجروحان را به اتاق عمل بردیم، ولی متأسفانه به شهادت رسید. وقتی خبر را به همسرش گفتیم، از من پرسید «همسرم موقعی که به بیمارستان منتقلش کردند، لباس نظامی بر تن داشت؟» گفتم «بله هنگام انتقال به بیمارستان لباس نظامی بر تن داشته است.»

    واکنش آن خانم پس از شنیدن این پاسخ، در خاطره بنده‌خدا باقی مانده است. او ادامه می‌دهد: وقتی گفتم بله، او به سجده رفت و گفت «الحمدالله با لباس نظامی که آرزویش را داشت، به شهادت رسیده است.»

    این خاطره، در کنار صحنه‌های دیگری که بنده‌خدا در بیمارستان تجربه کرده، بخشی از روایت او از روزهای جنگ است؛ روزهایی که مجروحان برای درمان به بیمارستان می‌آمدند و کادر درمان تلاش می‌کردند به آن‌ها رسیدگی کنند، اما گاهی خبر شهادت یک مجروح، پایان تلخ این تلاش‌ها بود.

    انتهای پیام/

     

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *