دوشنبه / ۴ آبان / ۱۴۰۵ Monday / 26 October / 2026
×

بعضی عاشقانه‌ها هنوز به آغاز زندگی مشترک نرسیده، به آسمان می‌رسند؛ درست همان‌جا که عروس، با هزار رویای ناتمام، چشم‌انتظار بازگشت مردی می‌ماند که روزی به او قول داده بود با هم شهید شوند. ابوالفضل رفته بود تا از سرزمینش و آرمانش دفاع کند، اما همسرش هنوز به قول آخر او دل بسته بود؛ به همان وعده ساده‌ای که گفته بود فردا برمی‌گردم. فردا آمد، اما نه با صدای زنگ خانه و لبخند همیشگی ابوالفضل؛ این بار، او را در تابوت آوردند.

قرار بود با هم شهید شویم / قول دادی برگردی اما با تابوت آمدی / قصه دلدادگی شهید ابوالفضل اسکندری
  • آبان 4, 1405
  • سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / بعضی عاشقانه‌ها هنوز به آغاز زندگی مشترک نرسیده، به آسمان می‌رسند؛ درست همان‌جا که عروس، با هزار رویای ناتمام، چشم‌انتظار بازگشت مردی می‌ماند که روزی به او قول داده بود با هم شهید شوند. ابوالفضل رفته بود تا از سرزمینش و آرمانش دفاع کند، اما همسرش هنوز به قول آخر او دل بسته بود؛ به همان وعده ساده‌ای که گفته بود فردا برمی‌گردم. فردا آمد، اما نه با صدای زنگ خانه و لبخند همیشگی ابوالفضل؛ این بار، او را در تابوت آوردند و تمام رویاهای یک زندگی دونفره، پشت درهای بسته یک وداع ابدی جا ماند. حالا از آن یک سال و پنج ماه عاشقی، خاطراتی مانده است که هر کدامشان تکه‌ای از روح ابوالفضل را در خود دارند؛ از دعای معراج و خواستگاری سنتی تا گل‌هایی که برای دلجویی می‌خرید، از برنامه‌هایشان برای تربیت فرزند تا آخرین تماس و قولی که این بار، معنای دیگری پیدا کرد. این روایت، قصه دختری است که روزی از امام زمانش خواسته بود سربازی واقعی را سر راهش قرار دهد و نمی‌دانست پاسخ آن نجوا، روزی به یکی از تلخ‌ترین و در عین حال عزیزترین دلتنگی‌های زندگی‌اش تبدیل خواهد شد؛ قصه عشقی که فرصت زندگی مشترک نیافت، اما با شهادت پایان نگرفت.

    نجوا با امام زمان(عج)؛ آغاز قصه یک عاشقانه

    همسر شهید راه مبارزه با رژیم صهیونیستی ابوالفضل روایت آشنایی و ازدواجشان را این‌طور آغاز می‌کند: آشنایی و ازدواج ما کاملاً سنتی بود. من پیش از آن هیچ شناختی از آقا ابوالفضل نداشتم و حتی ایشان را ندیده بودم. فقط پدرم شناخت نسبی از ایشان داشتند؛ چون یکی از همکاران پدرم، خانواده ما را به خانواده آقا ابوالفضل معرفی کرده بود.

    ماجرا از روزی شروع شد که بعد از نماز، مشغول خواندن دعای معراج بودم؛ دعایی که حدود یک سال به خواندن مداوم آن پایبند بودم. در همان حال، خواهرم آمد و ماجرای خواستگاری را برایم تعریف کرد. اولین سوالی که پرسیدم، درباره شغل ایشان بود. وقتی گفتند پاسدار هستند، احساس کردم شاید همان دعایی که مدت‌ها با دلم زمزمه می‌کردم، در حال مستجاب شدن است.

    یکی از معیارهای اصلی من برای ازدواج این بود که همسر آینده‌ام پاسدار، امام‌حسینی، امام‌زمانی و چشم‌پاک باشد. چند ماه پیش از آن، در مسجد مقدس جمکران با آقا امام زمان(عج) نجوا کرده و از ایشان خواسته بودم کسی را سر راهم قرار دهند که سرباز واقعی خودشان باشد. وقتی شنیدم آقا ابوالفضل پاسدار هستند، گفتم بیایند و از نزدیک با هم آشنا شویم. به این ترتیب، نخستین جلسه خواستگاری ما در آذرماه ۱۴۰۲ برگزار شد.

    حیا و چشم‌پاکی؛ اولین چیزی که دلم را آرام کرد

    همسر شهید از نخستین دیدارشان با آقا ابوالفضل می‌گوید؛ دیداری که بیش از هر چیز، حیا و متانت او در خاطرش مانده است: ویژگی‌های خوب زیادی در ایشان وجود داشت، اما بعضی از آن‌ها از همان روزهای اول و جلسات آشنایی، بیشتر از همه توجهم را جلب کرد و باعث شد دلم به این انتخاب گرم شود.

    یکی از بارزترین ویژگی‌های آقا ابوالفضل، حیا و چشم‌پاکی فوق‌العاده‌شان بود. در تمام طول جلسات، حتی یک بار هم سرشان را بالا نیاوردند. از شدت حیا و خجالت، صورتشان سرخ شده بود. این رفتار برای من بسیار ارزشمند بود و احساس خوبی به من می‌داد.

    ویژگی دیگرشان، تواضع و فروتنی خالصانه بود. هیچ‌گونه تکبر یا خودبزرگ‌بینی در رفتار و گفتارشان نمی‌دیدم. همیشه صحبت‌هایشان را با عبارت «منِ حقیر» آغاز می‌کردند. همین نوع نگاهشان به خود، برایم نشان‌دهنده فروتنی واقعی‌شان بود.

    مردی که با احترام و صداقت دل می‌برد

    او در ادامه، از آرامش رفتار و صداقت همسرش می‌گوید؛ ویژگی‌هایی که در کنار حیا و فروتنی، تصویر روشنی از شخصیت ابوالفضل در ذهنش ساخته بود: آقا ابوالفضل با آرامش، متانت و احترام خاصی صحبت می‌کردند. در کنار این حیا و ادب، صداقت و شوخ‌طبعی دلنشینی هم داشتند که باعث می‌شد ارتباطمان صمیمی‌تر شود.

    برای ایشان صداقت اهمیت زیادی داشت و معتقد بودند باید در تمام مراحل و حتی جزئیات زندگی با یکدیگر صادق باشیم. این موضوع برای من هم بسیار مهم بود؛ چون باور داشتم زندگی مشترک زمانی می‌تواند بر پایه اعتماد شکل بگیرد که هر دو نفر، خود واقعی‌شان را از یکدیگر پنهان نکنند.

    مجموعه این ویژگی‌ها، از چشم‌پاکی و حیا گرفته تا تواضع، احترام و صداقت، باعث شد به ایشان اعتماد کنم و با اطمینان بیشتری درباره آینده مشترکمان تصمیم بگیرم.

    پاسخ مثبت به انتخابی که از دل دعا آمده بود

    همسر شهید در پایان این بخش از روایت، به روزی می‌رسد که تصمیمش برای آغاز زندگی مشترک با ابوالفضل قطعی شد: همه این ویژگی‌ها در کنار هم باعث شد به آقا ابوالفضل اعتماد کنم. من پیش از آشنایی با ایشان، از امام زمان(عج) خواسته بودم فردی را سر راهم قرار دهند که سرباز واقعی ایشان باشد و حالا احساس می‌کردم با کسی آشنا شده‌ام که بسیاری از معیارهای قلبی و اعتقادی من را دارد.

    در نهایت، روز ۲۶ دی‌ماه ۱۴۰۲ پاسخ مثبت دادم؛ تصمیمی که با امید به ساختن یک زندگی مشترک و تکیه بر همان باورها و ارزش‌هایی گرفته شد که از ابتدا برایم اهمیت داشتند.

    جوانی که خودش را از دیگران دریغ نمی‌کرد

    همسر شهید ابوالفضل از یک سال و پنج ماه دوران عقدشان می‌گوید؛ روزهایی که فرصت بیشتری برای شناختن خصلت‌های همسرش پیدا کرد و هر بار با رفتاری روبه‌رو می‌شد که او را از جوانان هم‌سن‌وسالش متمایز می‌کرد.

    او روایتش را این‌طور ادامه می‌دهد: در طول یک سال و پنج ماهی که دوران عقدمان طول کشید، آقا ابوالفضل را با رفتارها و خصلت‌هایی شناختم که او را از هم‌سن‌وسال‌هایش کاملاً متمایز می‌کرد. با تمام وجودم احساس می‌کردم داشتن چنین ویژگی‌هایی برای یک جوان ۲۲ ساله چقدر ناب، کم‌نظیر و شگفت‌انگیز است.

    یکی از ویژگی‌هایی که همیشه به آن غبطه می‌خوردم، روحیه ایثار، گذشت و دست‌ودلبازی ایشان بود. آقا ابوالفضل همیشه گره‌گشایی از کار مردم را در اولویت قرار می‌داد و برای کمک به دیگران، به‌راحتی از خواسته‌های خودش می‌گذشت. انگار خوشحالی و آسودگی دیگران برایش اهمیت بیشتری از خواسته‌های شخصی خودش داشت.

    5 میلیون تومان در حسابش بود؛ همه را به دوستش بخشید

    همسر شهید یکی از خاطرات دوران عقدشان را به یاد می‌آورد؛ خاطره‌ای از نخستین شب یلدای مشترکشان که برایش تصویری روشن از روحیه بخشندگی ابوالفضل به جا گذاشت.

    نزدیک اولین شب یلدای دوران عقدمان بود و قرار بود با هم برای خرید برویم. تمام موجودی حساب آقا ابوالفضل 5 میلیون تومان بود؛ پولی که خودمان هم برای خرید به آن نیاز داشتیم. درست در همان زمان، یکی از دوستانش تماس گرفت و از او درخواست قرض کرد.

    آقا ابوالفضل بدون هیچ معطلی، تمام موجودی حسابش را برای دوستش واریز کرد. من می‌دانستم خودمان هم به آن پول احتیاج داریم، اما او با آرامش و اطمینان عجیبی گفت: «خدا کریمه، می‌رسونه… می‌دونم که پیش تو شرمنده نمی‌شم.»

    این رفتار برایم بسیار جالب بود. او می‌توانست به نیاز خودش فکر کند و کمک به دوستش را به زمان دیگری موکول کند، اما وقتی پای گره‌گشایی از کار کسی در میان بود، بدون تردید قدم پیش می‌گذاشت. این روحیه در وجودش ریشه داشت و کمک کردن به دیگران برایش فقط یک حرف نبود؛ در عمل هم به آن پایبند بود.

    6 بار در یک روز گل خرید تا لبخند به صورتم برگردد

    از بخشندگی و گذشت که می‌گذرد، همسر شهید به لطافت روح ابوالفضل می‌رسد؛ مردی که به گفته او، حتی از دلخوری ناخواسته دیگران هم آرامش نداشت.

    در تمام مدتی که با هم بودیم، ندیدم آقا ابوالفضل حتی یک بار عمداً دل کسی را بشکند؛ به‌ویژه دل من را. اگر ناخواسته و بدون قصد باعث ناراحتی کسی می‌شد، روزها آرام و قرار نداشت و تا از دل آن فرد درنمی‌آورد، لب به غذا نمی‌زد.

    یک بار خودم از موضوعی کمی دلخور شده بودم. هنوز جزئیات آن روز را به خاطر دارم؛ آقا ابوالفضل در طول همان یک روز، شش مرتبه برایم گل خرید تا دوباره لبخند را به چهره‌ام برگرداند و از دلم دربیاورد.

    برای او مهم بود کسی که دوستش دارد، از رفتارش ناراحت نماند. حتی اگر دلخوری کوچک بود یا خودش قصدی برای ناراحت کردن نداشت، باز هم تلاش می‌کرد رضایت طرف مقابل را به دست بیاورد. این اندازه از دل‌رحمی و حساسیت نسبت به احساسات دیگران، یکی از ویژگی‌هایی بود که همیشه در ذهنم مانده است.

    قولی که حتی پس از شهادت فراموش نشد

    همسر شهید در ادامه، از خوش‌قولی ابوالفضل می‌گوید؛ ویژگی‌ای که خاطره انگشتر عقیق او را به یکی از ماندگارترین یادهای زندگی مشترکشان تبدیل کرده است.

    نمی‌شد آقا ابوالفضل حرفی بزند یا قولی بدهد و به آن عمل نکند. وفای به عهد برایش اهمیت زیادی داشت و همیشه سعی می‌کرد پای حرفی که می‌زند بایستد.

    یک انگشتر عقیق داشت که حرزی همراهش بود. چند روز پیش از شروع جنگ 12 روزه، به او گفته بودم دوست دارم این انگشتر پیش من بماند تا وقتی به دانشگاه می‌رود و از هم دور هستیم، مایه آرامش دلم باشد.

    وقتی جنگ شد و می‌خواست به محل کارش برود، آمد و با محبت از من خواست انگشتر را به او امانت بدهم تا همراهش باشد. موقع گرفتن انگشتر گفت: «قول می‌دم برش گردونم.»

    بعد از شهادتش، انگشتر نامزدی‌مان مفقود شد و دیگر پیدا نشد، اما همان انگشتر عقیق سالم به دستم بازگشت. وقتی به این اتفاق فکر می‌کنم، برایم یادآور همان قولی است که آقا ابوالفضل داده بود؛ انگار حتی در آخرین مسیر زندگی‌اش هم پای عهدی که با من بسته بود، ماند.

    اخلاص مردی که دنبال دیده‌شدن نبود

    همسر شهید در آخر، از تواضع و گمنامی ابوالفضل می‌گوید؛ ویژگی‌هایی که در کنار ایثار و مهربانی، بخش دیگری از شخصیت او را شکل می‌دادند.

    آقا ابوالفضل اهل دیده شدن و خودنمایی نبود. هیچ‌وقت در رفتارش غرور و تکبر نمی‌دیدم و فروتنی و اخلاص در تمام حرکات و نگاهش موج می‌زد.

    او نیازی نداشت خودش را به دیگران ثابت کند یا برای دیده شدن کاری انجام دهد. آنچه برایش اهمیت داشت، انجام وظیفه و کمک به دیگران بود، نه اینکه کسی از کارهایش تعریف کند یا او را به خاطر رفتارهایش تحسین کند.

    هرچه بیشتر در کنار ایشان بودم، بیشتر متوجه می‌شدم که این ویژگی‌ها فقط به روزهای خاص یا موقعیت‌های ویژه محدود نمی‌شوند؛ بخشی از شخصیت و سبک زندگی‌اش بودند. همین خصلت‌ها بود که باعث می‌شد با وجود سن کم، نگاه متفاوتی به زندگی داشته باشد و در خاطرم به‌عنوان انسانی مهربان، متواضع و اهل گذشت باقی بماند.

    سهم ما از زندگی مشترک؛ فقط یک هفته در ماه

    همسر شهید ابوالفضل از روزهای دوری در دوران عقد می‌گوید؛ روزهایی که شرایط کاری و تحصیلی همسرش اجازه نمی‌داد آن‌طور که دلشان می‌خواست کنار هم باشند، اما ابوالفضل تلاش می‌کرد نگذارد فاصله‌ها، شیرینی زندگی‌شان را کم‌رنگ کند.

    او روایتش را این‌طور ادامه می‌دهد: دوران عقد ما به‌خاطر شرایط کاری و تحصیلی ابوالفضل، پر از فاصله بود. در واقع، از آن یک سال و پنج ماه، سهم ما از زندگی مشترک فقط یک هفته در ماه بود و باقی روزها به دوری و مأموریت می‌گذشت. دوری برای هر دوی ما سخت بود، اما ابوالفضل اجازه نمی‌داد این فاصله باعث رنجش من شود.

    با وجود خستگی‌های زیادی که داشت، هر شب برایم وقت می‌گذاشت و با خوش‌رویی تماس می‌گرفت. حتی برای اینکه حالم را بهتر کند، شعرهایی را که خودش سروده بود، پشت تلفن برایم می‌خواند. همیشه می‌گفت: «مگه می‌شه من برای بهترین نعمت زندگیم وقت نداشته باشم؟»

    این جمله برایم خیلی شیرین بود؛ چون با وجود تمام مشغله‌ها و خستگی‌هایش، هیچ‌وقت احساس نمی‌کردم از یادش رفته‌ام. هر بار هم که به مرخصی می‌آمد، با گل و هدیه سعی می‌کرد دوری آن روزها را جبران کند. در همان یک هفته‌ای که کنار هم بودیم، از آشپزی و کتاب خواندن گرفته تا تفریح، تلاش می‌کرد بهترین لحظات را برایمان بسازد. در تمام آن مدت، حتی یک بار هم از او بداخلاقی ندیدم.

    رویای زندگی ساده‌ای که برایش برنامه داشتیم

    همسر شهید می‌گوید دوری‌ها نتوانسته بود شوق ساختن آینده‌ای مشترک را از آن‌ها بگیرد. آن‌ها مانند هر زوج جوان دیگری برای زندگی‌شان آرزوها و برنامه‌هایی داشتند؛ برنامه‌هایی که قرار بود با همراهی یکدیگر به واقعیت تبدیل شوند.

    او ادامه می‌دهد: با وجود تمام این دوری‌ها، هیچ‌وقت از ساختن آینده‌مان غافل نمی‌شدیم. ما هم مثل همه زوج‌های جوانی که برای شروع زندگی مشترک شوق و ذوق دارند، برای تک‌تک لحظات زندگی‌مان برنامه می‌ریختیم.

    البته نگاه هر دوی ما به زندگی بر پایه اعتدال بود؛ نه دنبال تجملات افراطی بودیم و نه می‌خواستیم نسبت به آینده‌مان بی‌تفاوت باشیم. دوست داشتیم در کنار هم رشد کنیم؛ هم از نظر مادی، تا بتوانیم پایه‌های زندگی‌مان را محکم کنیم و هم از نظر معنوی، تا دست یکدیگر را بگیریم و در مسیر کمال قدم برداریم.

    برای ما مهم بود که زندگی مشترکمان فقط به گذراندن روزها در کنار هم محدود نشود، بلکه فرصتی باشد برای بهتر شدن و رسیدن به هدف‌هایی که به آن‌ها باور داشتیم. می‌خواستیم هم در زندگی دنیایی‌مان پیشرفت کنیم و هم در مسیر معنوی، همراه و پشتیبان یکدیگر باشیم.

    از میان تمام برنامه‌هایی که برای آینده داشتند، موضوع تربیت فرزند جایگاه ویژه‌ای در گفت‌وگوهایشان داشت؛ موضوعی که به گفته همسر شهید، ابوالفضل با حساسیت و اشتیاق زیادی درباره آن صحبت می‌کرد.

    او با یادآوری آن روزها می‌گوید: بیشتر از هر چیزی، وقت ما صرف صحبت درباره تربیت فرزند می‌شد. ابوالفضل روی این موضوع تاکید عجیبی داشت و همیشه با ذوق از مسئولیت سنگینی حرف می‌زد که در آینده بر عهده خواهیم داشت.

    برایمان مهم بود بدانیم چطور باید فرزندانی تربیت کنیم که هم‌قدم اهداف الهی‌مان باشند. ابوالفضل به این موضوع فقط به چشم یکی از مراحل زندگی نگاه نمی‌کرد، بلکه برایش مسئولیتی جدی بود که باید از همان ابتدا برای آن فکر و برنامه‌ریزی می‌کردیم.

    حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، احساس می‌کنم ابوالفضل حتی زمانی که برای آینده‌مان و فرزندانی که قرار بود داشته باشیم برنامه می‌ریخت، خودش در مسیر کمال قدم برمی‌داشت. ما برای سال‌های پیش رو آرزوهای زیادی داشتیم و فکر می‌کردیم فرصت داریم در کنار هم آن‌ها را به واقعیت تبدیل کنیم، اما او خیلی زودتر از من به آن چیزی که از زندگی می‌خواست، یعنی شهادت، رسید.

    من هنوز به آینده‌ای فکر می‌کردم که قرار بود با هم بسازیم، اما ابوالفضل به مقصدی رسید که برایش آرزو داشت؛ مقصدی که رسیدن به آن، تمام رؤیاهای مشترکمان را در خاطره‌ها باقی گذاشت.

    روزهای جنگ؛ ابوالفضل انگار از زمین دل کنده بود

    همسر شهید ابوالفضل می‌گوید با شروع زمزمه‌های جنگ، حال‌وهوای همسرش تغییر کرده بود؛ سکوت‌های طولانی و لبخندهایی که معنایشان را آن روزها نمی‌دانست، حالا برایش رنگ دیگری دارند.

    او با مرور آن روزها روایت می‌کند: از وقتی زمزمه‌های جنگ شروع شد، ابوالفضل انگار آدم دیگری شده بود؛ گویی از این دنیای خاکی دل کنده بود. حال‌وهوایش تغییر کرده بود، کم‌حرف شده بود و بیشتر سکوت می‌کرد. گاهی فقط نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد.

    حتی آن سؤال‌ها و دغدغه‌های مادی که شاید برای من اهمیت زیادی داشت، دیگر برای او مثل گذشته نبود. وقتی درباره بعضی مسائل با او صحبت می‌کردم، فقط نگاهم می‌کرد و لبخند می‌زد. آن روزها نمی‌دانستم در دلش چه می‌گذرد، اما حالا که به گذشته فکر می‌کنم، احساس می‌کنم چیزی در وجودش تغییر کرده بود؛ انگار تمام فکر و ذکرش به کار و مسئولیتی معطوف شده بود که بر عهده داشت.

    دستانی کبود و چشمانی سرخ؛ مرخصی کوتاهی که به خانه رسید

    همسر شهید از روزهایی می‌گوید که ابوالفضل با شروع جنگ 12 روزه، ابتدا در ایست بازرسی حضور داشت و سپس راهی پادگان و بخش پدافند شد؛ روزهایی پر از کار و خستگی که آثارشان را می‌شد به‌وضوح در چهره و دستان او دید.

    از زمان شروع جنگ (جمعه) تا روز دوشنبه، ابوالفضل در ایست بازرسی می‌ایستاد و از سه‌شنبه به پادگان رفت و در بخش پدافند مشغول شد.

    پنجشنبه بالاخره برای مرخصی کوتاهی به خانه آمد. وقتی دیدمش، دستانش سیاه و کبود بود، صورتش از آفتاب سوزان سوخته بود و چشمانش هم سرخ شده بود. با نگرانی پرسیدم: ابوالفضل! این چه وضعی است؟

    با همان ذوق و آرامش همیشگی‌اش جواب داد: خرابی‌ها را درست می‌کردم، نور آفتاب است، چیزی نیست؛ نگران نباش.

    از ظاهرش می‌شد فهمید که چقدر خسته است. آن‌قدر توانش تحلیل رفته بود که همان‌جا خوابش برد و دیگر فرصتی نشد با هم صحبت کنیم. دلم می‌خواست بیشتر کنارش باشم و از روزهایی که گذرانده بود بپرسم، اما خستگی اجازه نمی‌داد. نمی‌دانستم این مرخصی کوتاه، آخرین باری است که او را در خانه و در کنار خودم می‌بینم.

    آخرین خداحافظی؛ نگاهش را از من دزدید تا راحت دل بکند

    جمعه صبح، ابوالفضل باید دوباره به محل کارش برمی‌گشت. همسرش می‌گوید آن روز، با وجود کوتاهی لحظات، حال‌وهوای متفاوتی در چهره او دیده می‌شد؛ آرامشی آمیخته با خوشحالی که پیش از آن کمتر تجربه کرده بود.

    او ادامه می‌دهد: صبح جمعه، وقت رفتن بود. ابوالفضل با عجله آماده شد و حتی صبحانه‌اش را هم برای مسیر برداشت. قرار شد مرا به خانه پدرم برساند تا خودش به کارش برسد. در همان فرصت کوتاهی که کنار هم بودیم، کمی صحبت کردیم.

    آرام بود، اما خوشحالی عجیبی در چهره‌اش می‌دیدم؛ خوشحالی‌ای که تا آن روز به آن شکل ندیده بودم. مدام نگاهش را از من می‌دزدید. شاید می‌دانست اگر در چشمانم نگاه کند، دل کندن برایش سخت‌تر می‌شود.

    به او سفارش کردم: حتماً آیت‌الکرسی بخوان و زودبه‌زود از خودت خبر بده.

    خودم هم حال عجیبی داشتم. نمی‌دانم چرا، اما ته دلم احساس می‌کردم این دیدار با بقیه فرق دارد. بغض گلویم را گرفته بود و دلم نمی‌خواست برود. بالاخره نتوانستم حرفی را که در دلم بود، پنهان کنم.

    قول می‌دهی با هم شهید شویم؟

    همسر شهید هنوز آن گفت‌وگوی کوتاه را به خاطر دارد؛ گفت‌وگویی که در میان دلتنگی و نگرانی، به وعده‌ای تبدیل شد که بعدها معنای آن برایش عوض شد.

    با بغض به ابوالفضل گفتم: یک چیزی بگویم؟ قول می‌دهی تنهایی شهید نشوی؟ قول می‌دهی با هم شهید شویم؟

    باز هم نگاهش را از من دزدید، خندید و گفت: باشه، با هم شهید می‌شویم.

    از او پرسیدم: اگر شهید شوی، من چه کار کنم؟

    این بار هم با همان آرامش و لبخندی که انگار به حقیقت دیگری نگاه می‌کرد، جواب داد: نترس، من این آدمی نیستم که شهید بشوم…

    آن لحظه نمی‌دانستم باید به کدام حرفش دل خوش کنم؛ به وعده‌اش که گفته بود با هم شهید می‌شویم یا به اطمینانی که می‌داد و می‌گفت قرار نیست شهید شود. فقط می‌خواستم برگردد؛ می‌خواستم دوباره ببینمش و زندگی‌مان همان‌طور که برایش برنامه ریخته بودیم، ادامه پیدا کند.

    آخرین تماس؛ قول می‌دهم فردا بیایم

    شنبه ظهر، آخرین تماس آن دو برقرار شد؛ تماسی که در ظاهر، گفت‌وگویی معمولی میان یک زوج جوان بود، اما تنها چند ساعت بعد به آخرین مکالمه‌شان تبدیل شد.

    همسر شهید با بغض از آن لحظه می‌گوید: شنبه ظهر با هم صحبت کردیم. ابوالفضل از من پرسید: «اجازه می‌دهی دو روز بیشتر بمانم؟ قول می‌دهم به‌جای آن، کنار تو بیشتر بمانم.»

    به او گفتم: «نه، فردا بیا.»

    بعد دوباره پرسیدم: قول می‌دهی؟

    گفت: باشد، قول می‌دهم فردا بیایم.

    آن روز نمی‌دانستم این آخرین باری است که صدایش را می‌شنوم. ابوالفضل حدود دو ساعت بعد، هنگام اذان مغرب روز ۳۱ خرداد به شهادت رسید. هنوز فاصله زیادی از آخرین گفت‌وگوی ما نگذشته بود که زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرد.

    یکشنبه اول تیر؛ به قولش عمل کرد، اما در تابوت

    همسر شهید مکثی می‌کند و به وعده‌ای می‌رسد که پس از شهادت ابوالفضل، معنایی تلخ و ماندگار برایش پیدا کرد؛ وعده بازگشت به خانه، در روزی که دیگر قرار نبود مانند همیشه کنار هم باشند.

    او می‌گوید: ابوالفضل قول داده بود فردا بیاید و یکشنبه اول تیرماه آمد؛ اما این بار مثل همیشه نبود. دیگر نیامده بود که کنارم بماند. او را در تابوت آوردند…

    من مانده بودم و تمام قول‌هایی که به هم داده بودیم؛ قول‌هایی که برایم بخشی از زندگی مشترکمان بودند. قرار بود برگردد، کنار هم باشیم و آینده‌ای را که برایش برنامه داشتیم، بسازیم. قرار بود با هم شهید شویم، اما او زودتر از من رفت.

    هنوز هم وقتی به آخرین دیدارمان فکر می‌کنم، حرف‌ها و لبخندهایش جلوی چشمم می‌آیند. آن روز وقتی از او خواستم قول بدهد تنهایی شهید نشود، نمی‌دانستم این جمله قرار است تا این اندازه در زندگی‌ام ماندگار شود.

    شاید من آن روز، معنای این وعده را در دنیای خودمان می‌فهمیدم؛ در کنار هم بودن، زندگی کردن و رسیدن به آرزوهایی که داشتیم. اما ابوالفضل رفت و به مقصدی رسید که من هنوز در ابتدای مسیرش مانده بودم. از آن روز، من ماندم و خاطرات مردی که قول داده بود برگردد؛ مردی که به قولش عمل کرد، اما این بار بازگشتش برای همیشه با رفتنش گره خورده بود.

    مگر نگفتی با هم می‌رویم؟؛ شبی که سکوت ابوالفضل، دنیا را متوقف کرد

    همسر شهید از تلخ‌ترین ساعات زندگی‌اش می‌گوید؛ شبی که انتظار برای شنیدن صدای ابوالفضل، به کابوسی بی‌پایان تبدیل شد و سکوت او، لحظه‌به‌لحظه اضطراب را در دلش بیشتر کرد.

    آن شب برای من، بلندترین و تاریک‌ترین شبِ عمرم بود. ساعت ۱۹:۵۴ آخرین پیامی بود که برایش فرستادم و بعد، سکوتی آغاز شد که تا صبح ادامه داشت. هر ثانیه، عقربه‌های ساعت روی قلبم می‌کوبید. مدام با خودم تکرار می‌کردم: حتماً خسته است، حتماً خوابیده… اما دلم مثل پرنده‌ای در قفس، بی‌قرار و بی‌تاب بود.

    صبح که دیگر طاقتم تمام شده بود، با تماس مادرش فهمیدم که زخمی شده است. همان لحظه، انگار دنیا برایم متوقف شد. با همان حال پریشان، خودم را به بیمارستان رساندم؛ جایی که تمام راهروهایش را برای پیدا کردن کسی می‌گشتم که همه دنیایم بود. میان هق‌هق گریه می‌دویدم و صدایش می‌زدم: ابوالفضل! کجایی؟ آمدم دنبالت… چرا جواب نمی‌دهی؟

    در میان آن همه اضطراب و آشفتگی، هنوز به دنبال نشانی از او بودم؛ هنوز نمی‌توانستم تصور کنم که ممکن است دیگر صدایش را نشنوم و چشمم به دیدارش روشن نشود.

    تا اینکه مردی با نگاهی که انگار می‌خواست سقف آرزوهایم را بر سرم خراب کند، گفت: «همسرتان وادی رحمت است.»

    با شنیدن این جمله، انگار زمین دهان باز کرد و مرا در خودش فرو برد. نمی‌توانستم باور کنم. همه‌چیز شبیه کابوسی وحشتناک بود که منتظر بودم هر لحظه از آن بیدار شوم و بفهمم ابوالفضل هنوز هست؛ هنوز می‌توانم پیدایش کنم و دوباره صدایش بزنم.

    اما در آن هیاهوی ویرانگر و در اوج شوک، نخستین چیزی که ذهنم را درگیر کرد، خودِ شهادتش نبود؛ شکستن عهد عاشقانه‌ای بود که میانمان بسته شده بود. تصویر خنده‌هایش جلوی چشمم آمد؛ همان لحظه‌ای که به من قول داده بود با هم شهید شویم.

    مدام این سؤال‌ها در ذهنم تکرار می‌شد: مگر نگفتی با هم می‌رویم؟ پس چرا تنهایی پر کشیدی؟ پس آن‌همه برنامه‌ای که برای عروسی‌مان داشتیم چه شد؟

    برای همسر شهید، آن لحظه فقط لحظه از دست دادن ابوالفضل نبود؛ لحظه روبه‌رو شدن با تمام آینده‌ای بود که با هم ساخته بودند؛ عروسی‌ای که قرار بود برگزار شود، زندگی‌ای که قرار بود آغاز شود و عهدی که قرار بود هر دو را در یک مسیر به مقصد برساند. حالا او مانده بود و خاطره مردی که قول بازگشت داده بود، اما این بار، قرار نبود با همان لبخند همیشگی از راه برسد.

    ابوالفضل، دستم را بگیر؛ عهد عاشقانه‌ای که به دعایی برای عاقبت‌به‌خیری رسید

    همسر شهید، این روزها که ادامه مسیر زندگی را بدون ابوالفضل تجربه می‌کند، حرف‌هایی دارد که اگر تنها یک دقیقه فرصت گفت‌وگو با او را پیدا کند، بی‌تردید به زبان می‌آورد؛ حرف‌هایی آمیخته با دلتنگی برای روزهای ساده و شیرین گذشته، افتخار به انتخاب همسرش و امید به همراهی او در ادامه راه.

    او از زبان دلش خطاب به ابوالفضل می‌گوید:ابوالفضل جان، اگر همین حالا یک دقیقه فرصت داشتم، اول از همه می‌گفتم چقدر دلم برای آن زندگی ساده و وعده‌هایمان تنگ شده است؛ برای همان روزهایی که حالا با یاد تو سپری می‌شوند. اما در کنار این دلتنگی، می‌خواستم بگویم که به انتخابت افتخار می‌کنم. تو به آن چیزی که لایقش بودی، رسیدی.

    حالا که این راه را تنها ادامه می‌دهم، یک خواسته از تو دارم؛ ابوالفضل، تو که نزد خدا قرب و جایگاهی داری، دستم را بگیر. کمکم کن در این مسیر پرفرازونشیب زندگی خسته نشوم و ثابت‌قدم بمانم.

    برایم دعا کن بتوانم در این دنیا طوری زندگی کنم و در مسیر تو قدم بردارم که در نهایت، پیش امام زمان (عج) روسفید باشم. تو که از ماجرای عاشقی‌مان باخبر بودی، حالا هم برای عاقبت‌به‌خیری‌ام واسطه شو تا این مسیر را تا رسیدن به مقصد اصلی، با سربلندی طی کنم.

    دلتنگی او هنوز برای همان زندگی ساده‌ای است که فرصت ساختنش را با ابوالفضل نیافت؛ اما در پس این دلتنگی، آرزویی بزرگ‌تر جریان دارد: اینکه راهی را که همسرش انتخاب کرد، ادامه دهد و روزی به مقصدی برسد که بتواند با سربلندی از این عشق و همراهی سخن بگوید. حالا سهم ابوالفضل از زندگی او، خاطره وعده‌ها و روزهای عاشقانه است و سهم او از این دلتنگی، دعا برای ثابت‌قدم ماندن در مسیری که روزی قرار بود دوشادوش هم طی کنند.

     

     

    انتهای پیام/

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *