سرویس فرهنگی تبریزبیدار؛ دکتر میرنبی عزیززاده
از شباهت های انقلاب اسلامی با انقلاب انبیاء الهی و جنبش های پیشوایان دینی، یکی هم ظهور یاران راستین انقلاب از طبقات پایین جامعه است. یارانی که با تحمل شکنجه های سخت و طاقت فرسا از سوی دشمنان انقلاب، هرگز از ایمان خود دست برنداشته و اغلب شان، به شهادت رسیده اند.
یکی از این مردان مرد در تاریخ انقلاب اسلامی «شهید اسکندر محبی» است که با وجود تعلق به طبقه ی مستضعف، در سایه ایمان و به برکت شهادت در راه خدا، گوی سبقت از همرزمانش ربوده و در اذهان مردم منطقه «مغان» به عنوان یکی از مشاهیر شهدای دوران دفاع مقدس شناخته شده است.
اسکندر، در سال 1330 شمسی در «بیله سوار» مغان، در خانواده «علی بابا» از طایفه طالش میکائیل لوی شاهسون متولد شد. دو ماهه بود که مادرش، خانم صفوره دختر هدایت از طایفه علی بابالوی شاهسون- دار فانی را وداع گفته و اسکندر را تنها گذاشت. مادر بزرگش استیفاءخانم، مسئولیت تربیت این کودک را بر عهده گرفت و چون به هفت سالگی رسید، او را به دبستان گذاشت و تا کلاس سوم دبستان درس خواند. اما به علت فقر مالی خانواده، مجبور به ترک تحصیل شده و از نوجوانی در اردبیل و پارس آباد مغان به چوپانی مشغول شده و «ناخیرچی» و «نوکر» خانواده های متمکن و ثروتمند گردید.
اسکندر سخنگوی انقلابیون پارسا آباد مغان
اسکندر، حدود بیست و هفت سال در گمنامی و محروم از هرگونه شأن و منزلت اجتماعی زندگی کرد. تا اینکه، نسیم عدالتخواهی آحاد مردم ایران در سال 1357 در ایران وزیدن گرفت. نور نهضت اسلامی و پیام امام خمینی(ره) در قلب اسکندر پرتو افکنده و سراسر وجودش را به تلاطم انداخت. این پیام رهایی بخش چنان طوفانی در جان اسکندر برپا کرد که همچون «بلال حبشی» از نوکری و چوپانی، به مقام والای سخنگویی انقلابیون پارس آباد مغان رسید. او در اوج مبارزات انقلابی، در تظاهرات و راهپیمایی اعتراضی اهالی آن منطقه، بر دوش جوانان قرار گرفته و با شور و حال و لحن خاصی فریاد «مرگ بر شاه»، «مرگ بر آمریکا»، «زنده باد خمینی»و… سر می داد.
در جریان اعتصاب کارگران صنعت نفت در دی ماه 1357، که هنوز حرکت های اساسی مبارزه با رژیم پهلوی، در شهرهای کوچک آغاز نشده بود، اسکندر در کنار گله گاو، بچه ها را دور خود جمع کرده و شعار می داد:
یالان گئرچه ک بیلمه ره م
سوت وئرسه لر ایچمه ره م
شاه تخت دن یئره دوشمه سه
من ناخیرا گئتمه ره م
اسکندر در برهه ای از زمان با کارگران صنعت نفت ایران در مبارزه با رژیم پهلوی اعلام همبستگی می کرد که هنوز هیچ گونه حرکت اعتراض آمیز جمعی از سوی هیچ یک از اقشار مردم منطقه مغان به صورت علنی مشاهده نمی شد.
به یاد دارم که در همان روزها، عده ای از دانش آموزان دبیرستان پارس آباد مغان می خواستند با فریاد عدالتخواهی و آزادی طلبی مردم شهرهای بزرگ ایران همصدا شوند. به همین خاطر کلاس های درس را ترک کرده و در محوطه دبیرستان جمع شدند. وقتی معاون دبیرستان از آنها پرسید: خواسته تان چیست؟ هیچ کس نتوانست احساس قلبی خود را بیان کند. ناگهان یکی از دانش آموزان پاسخ داد: «ما بوفه می خواهیم» لیکن این دانش آموزانِ بوفه خواه، هنگامی که از مدرسه به منازل خود بازمی گشتند، در جنگلهای سازمان آب، اسکندر جلوی آنها را گرفته و با شجاعت تمام شعار می داد:
شاه تخت دن یئره دوشمه سه
من ناخیرا گئتمه ره م
یعنی «تا زمانی که شاه از سلطنت خلع نشود، در اعتصاب هستم و گله گاو را به چرا نمی برم.»
تصور نکنید که گفتن این شعارها آسان و بدون دردسر بود. بعضی روزها، او با صورتی خون آلود و ورم کرده دیده می شد. طرفداران رژیم پهلوی بارها این آزادمرد انقلابی را مورد ضرب و شتم قرار دادند. اما اسکندر مغانی، سخت ترین شکنجه ها، صورت خونین و شدیدترین آزار و اذیت ها و توهین ها را تحمل می کرد، اما وقتی از دست ضاربین رهایی می یافت، با لحن شیرین و جذابش بازهم فریاد می آورد:
شاه تخت دن یئره دوشمه سه
من ناخیرا گئتمه ره م
این آلام و دردها زمانی به پایان رسید که محمدرضا شاه پهلوی در 26 دی 1357 از ایران فرار کرد. و اسکندر بر دوش جوانان انقلابی با ابراز خوشحالی شعار داد:
مین اوچ یوز اللی یئدی
شاه خائن چمداندا گئتدی
اسکندر آماده دفاع از انقلاب اسلامی می شود
با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357، پابرهنگان و توده مردم ایران خوشحال شده و انقلاب را از آن خود دانستند. اسکندر از همه خوشحال تر بود، زیرا بیشتر از همه زحمت کشیده و شکنجه دیده بود. اسکندر، حالا با عشق و علاقه به عضویت بسیج رهایی بخش مستضعفان مرکز پارس آباد مغان درآمده، آموزش نظامی و عقیدتی را گذرانده، آماده پاسداری از انقلاب عزیزش شد. همزمان با فعالیت های انقلابی، مدتی به شغل دوره گردی و فروش کالا در روستاهای اطراف پارس آباد مشغول شد. سپس کارگر شهرداری آن شهر شده و شب ها را در ساختمان مرکزی بسیج مستضعفان خوابید. تا اینکه تهاجم سراسری ارتش متجاوز عراق با پشتیبانی استکبار جهانی و به رهبری آمریکا به ایران اسلامی در 31 شهریور 1359 آغاز شد. اولین ماه جنگ بود که اسکندر به همراه اولین گروه بسیجیان داوطلب پارس آباد مغان عازم میادین نبرد شد. عشق به وطن و غیرت اسکندر در دفاع از ناموس این ملت آتشی در دل وی برپا کرده بود که هیچ مانعی نمی توانست او را از رفتن به جبهه باز دارد.
این عشق به وطن را «مغان اوغلو» بهتر از همه درک کرده و از زبان این عاشقان چنین می سرود:
آی ائل لر، اوبالار وطن بیزیمدیر
قویمایاق وطنه نامرد یول آچسین
اولماز آزادلیغا چاتان اؤکله نین
اوستونه نامردلر دورسون قول آچسین…
اسکندر انقلابی و بسیجی حالا رزمنده و مدافع وطن شده بود. چندبار به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد و در عملیات های مختلف رزمندگان اسلام در آزادسازی اراضی اشغالی وطن شرکت کرد. گاهی تفنگ به دست گرفته و با شجاعت با نیروهای دشمن درگیر می شد و گاهی در وظیفه بسیار سنگین «قاطرچی» آب و آذوقه رزمندگان را در مناطق کوهستانی و صعب العبور تأمین می کرد. این نقش «سقای کربلای ایران» به مراتب سخت تر از رزم مستقیم با دشمن بود و فرماندهان جنگ با التماس از داوطلبان بسیجی- که سابقه کار با اسب و قاطر داشتند – می خواستند در این مسئولیت به رزمندگان خدمت کنند.
اسکندر با عشق و علاقه در میادین نبرد می جنگید و پیمان بسته بود تا قیام حضرت مهدی (عج) از انقلاب عزیزش دفاع کند. اما سرانجام در فروردین 1362 در عملیات والفجر 1 در خطوط مقدم نبرد به شهادت رسید و پیکر مطهرش در خاک دشمن ماند. حدود 12 سال خبر دقیقی از این شهید والامقام به دست نیامد تا اینکه در اسفند 1373 به وسیله نیروهای تفحص شهدا، شناسایی شد و آثار جنازه مطهرش در شهر بیله سوار مغان با شکوه فراوان تشییع شده و در مزار شهدای آن شهر در منزلگاه ابدی به خاک سپرده شد.
دیدگاهتان را بنویسید