مسئولان به سو مدیریتها پایان دهند
مهران، جاده بیقراری برای مسیر اربعین
آچار فرانسه هسته ای
عزت ایران، میراث ماندگار شهدا / مهندس مکانیک که آگاهانه لباس سبز پاسداری به تن کرد
اعزام کاروان مردمی «از آذربایجان تا خلیج فارس؛ جان فدای ایران» از تبریز
جمهوری اسلامی دفاع از مجاهدان لبنان را به عنوان سیاست راهبردی خود تعیین کرده است
مطالبه نیروهای شرکتی را به «پرداخت مستقیم حقوق» تقلیل ندهید
چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبینعلی اصغر شعر دوست نماینده اسبق تبریز و سفیر سابق ایران در تاجیکستان در صفحه شخصی خود روایت جالب از دیدار با بزرگ علوی نویسنده و از فعالان حزب توده در ایران ذکر کرده است.
به گزارش تبریز بیدار ، علی اصغر شعر دوست نماینده اسبق تبریز و سفیر سابق ایران در تاجیکستان در صفحه شخصی خود روایت جالب از دیدار با بزرگ علوی نویسنده و از فعالان حزب توده در ایران ذکر کرده است. شعر دوست نوشته است:
در اوايل دههٰ هفتاد مدتى رايزن فرهنگى ايران در آلمان بودم… بزرگانى از استادان ايرانى از شهرهاى مختلف آلمان براى اولين بار در سمينارى در محل سفارت جمهورى اسلامى ايران كه در آن زمان در بن بود شركت كردند، خاطرات ماندگارى از آن جلسات و حواشى آن دارم، از جمله گفتگوهائى كه با استاد بزرگ علوى معروف به آقا بزرگ مؤلف كتابهاى معروفى همانند ٥٣ نفر، ورق پاره هاى زندان ،ميرزا، ديو، سالاريها و رمانهاى معروف چمدان و چشمهايش و… داشتم، كه بيان آنها مجال و محلى مناسبتر مى طلبد، اما آنچه باعث نگارش اين پست شد، عكسهائى است كه مدتى پيش پسران عزيزم آقايان دكترمهدى يار و دكتراحسان از مجموعه هاى گذشته در بايگانيهاى فراموش شده پيدا كرده اند….
استاد را بهمراه همسرشان به سمينارى در بن دعوت كردم ، از برلين با قطار آمدند، شبى در لابى هتل گفتگوئى طولانى با ايشان داشتم كه ضبط شده است ، در پايان گفتگو احساس كردم خسته شده است، گفتم استاد دو سؤال نهائى ام را هركدام در يك جمله پاسخ بدهيد، موافقت كرد، پرسيدم از آثارتان كداميك را بيشتر دوست داريد؟ گفت، من مى خواستم اين سؤال را از تو بپرسم، هرچند خودم حدس مى زنم، گفت حالا تو بگو، گفتم، چشمهايش ، خنديد و گفت مى دانستم، ديگر پاسخ نداد، در حاليكه نيم خيز شده بود، پرسيدم، آقا بزرگ در اين سن و سال، با اينهمه تجربه اگر يكبار ديگر متولد شويد و مختار به انتخاب مسير زندگى، دوباره اين مسير را برمى گزينيد؟ گفت كدام مسير، گفتم، جزء ٥٣ نفر باشيد، بخاطر حزب توده زندان برويد والى آخر…؟ در حاليكه بلند شده بود گفت: پسرم مگر من خرم ؟ ولى افسوس كه زندگى يكبار است
دیدگاهتان را بنویسید