ناگفته هایی از راهبرد حاج قاسم و یاران آذربایجانی او؛

حاج قاسم؛ صدای انسانیت در میدان / از تبریز تا قلب بوکمال برای امنیت وطن

«سردار حاجی داداشی» معروف به «حاج عباس» از فرماندهان محوری جبهه مقاومت روایتی ناب از نقش تعیین‌کننده سردار شهید قاسم سلیمانی در دور نگه داشتن جنگ از مرزهای ایران گرفته تا جایگاه تبریز و آذربایجان در محور مقاومت داشته و از مدیریت نبردهای سخت با داعش و جبهه‌النصره تا نگاه انسانی و مردمی حاج قاسم در دل عملیات‌های نظامی پرده برمی دارد.

سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی/ شهادت سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی، تنها فقدان یک فرمانده نظامی نبود؛ بلکه از دست رفتن شخصیتی بود که امنیت ملی ایران، انسجام جبهه مقاومت و پیوند میان ملت‌ها را با نگاهی عمیق، فراتر از مرزهای جغرافیایی، معنا کرده بود؛ هر چند او اکنون بین ما نیست اما راه او و فکر او در رگ های جبهه مقاومت جاری است و این مسیر تداوم دارد.

روایت صریح حاج عباس از ایرانمرد

روایت نقش و اندیشه حاج قاسم، زمانی دقیق‌تر و ملموس‌تر می‌شود که از زبان کسانی شنیده شود که سال‌ها در میدان‌های واقعی نبرد، در کنار او زیسته و تصمیم‌هایش را از نزدیک لمس کرده‌اند؛ رزمندگانی که تولید امنیت پایدار را نتیجه همان نگاه راهبردی می‌دانند.

در همین چارچوب، گفت‌وگوی پیش‌رو با «سردار حاجی داداشی» معروف به «حاج عباس» از فرماندهان محوری جبهه مقاومت در منطقه استراتژیک بوکمال سوریه، تلاشی است برای بازخوانی بخشی از ناگفته‌های میدان؛ از نقش تعیین‌کننده سردار سلیمانی در دور نگه داشتن جنگ از مرزهای ایران گرفته تا جایگاه تبریز و آذربایجان در محور مقاومت، و از مدیریت نبردهای سخت با داعش و جبهه‌النصره تا نگاه انسانی و مردمی حاج قاسم در دل عملیات‌های نظامی.

این مصاحبه، صرفاً یک روایت نظامی نیست؛ بلکه بازتاب‌دهنده مکتبی است که در آن، امنیت، انسانیت، وطن‌دوستی و فراملی‌نگری در هم تنیده شده‌اند. روایتی صریح، میدانی و بدون واسطه از فرمانده‌ی که ایران را «خیمه‌ستون» جبهه مقاومت می‌دانست و حفظ جان مردم را حتی در سخت‌ترین شرایط جنگی، خط قرمز خود قرار داده بود.

گفت‌وگویی که پیش‌روی شماست، تلاشی است برای ثبت بخشی از حافظه تاریخی مقاومت، آن‌گونه که در میدان شکل گرفت و در دل رزمندگان باقی ماند.

تبریزبیدار: اگر بخواهیم نقش سردار سلیمانی در تقویت جبهه مقاومت و حفظ امنیت ملی ایران را مورد بررسی قرار دهیم، کدام نکات حائز اهمیت است؟

حاج عباس: زمان شروع درگیری های منطقه ای، در مرز مهران جلسه‌ای میان فرماندهان محوری برگزار شد. در آن مقطع، گروه‌های داعشی به‌تدریج به مرز نزدیک می‌شدند و تا فاصله ۲۰ کیلومتری مرز رسیده بودند. در همان‌جا سردار سلیمانی گفت اگر جنگ از مرز آغاز شود، تمام نیروهای داعش در این منطقه جمع خواهند شد و باید این خطر دفع شود. حاج قاسم برای حفظ ایران، که همواره آن را به چشم حرم می‌دیدند، نخستین اقدامش از حلب سوریه آغاز شد تا پایتخت سوریه حفظ شود و با یک تیر چند نشان زده شود. با گسترش جنگ در حلب سوریه، تمام نیروهای داعش و جبهه النصره در آن منطقه متمرکز شدند. این موضوع نشان داد که دیدگاه سردار سلیمانی نگاهی ملی و فرامنطقه‌ای بود و همواره تلاش می‌کرد جنگ و درگیری را از مرزهای ایران دور نگه دارد. همیشه اعتقاد داشت ایران ستون خیمه است و نگاه سردار در همه موارد وسیع‌تر بود و همواره به فکر مردم سوریه، عراق، ایران و دیگران بود و نگاهشان بسیار متفاوت‌تر بود.

تبریزبیدار: با توجه به تجربه سالها حضور شما در محور مقاومت، نقش تبریز و آذربایجان در محور مقاومت را چگونه ارزیابی می کنید؟

حاج عباس: تمام بچه‌های محور مقاومت تبریز و آذربایجان را می‌شناسم. در سال ۹۶ یا اواخر سال ۹۵، در یکی از محورهای سخت اولین باری که می‌خواستیم علیه جبهه داعش عملیات کنیم، اولین گروهی که وارد میدان شدند نیروهای مقاومت آذربایجان بودند و تمام کادر فرماندهی اهل آذربایجان بود و رزمندگان سوری تحت امر آنها بودند.

اولین عملیات سخت علیه داعش به فرماندهی عاشوراییان آذربایحان

در سوریه تا سال ۹۵ غالبا با گروه جبهه‌النصره جنگ‌های بسیاری داشتیم، جبهه‌النصره خطرناک‌تر از داعش بود. آن‌ها نیروهای جداشده از ارتش سوریه بودند و خودشان را ارتش آزادی‌بخش اعلام کرده بودند و شاکله اصلی جبهه‌النصره را تشکیل می‌دادند و افراد نظامی و کاربلدی بودند.

اولین باری که می‌خواستیم به مواضع داعش حمله کنیم، همه نیروهای محور مقاومت، نیروهای آذربایجان بودند و برنامه‌ریزی کرده بودیم هر روز ۱۰ کیلومتر پیشروی کنیم. در روز هفتم به سه‌راهی زازا رسیدیم و تا آنجا با داعش روبه‌رو نشده بودیم و سرزمین ناشناخته بود. فردی به نام میثم که اهل شبستر بود، در منطقه فرمانده عملیات بود.

نیروهای عاشورایی تبریز پیشگام در محو داعش

۲۵ روز با کل نیروها در محاصره داعش افتادیم و جنگ بسیار خطرناک و تمام‌عیاری محسوب می‌شد. تا آن روز با داعش روبه‌رو نشده بودیم و در منطقه زازا احساس کردیم که یک درگیری بزرگ خواهد شد. قوی‌ترین توپخانه را در منطقه زازا جمع کردم که حدود ۲۸ قبضه بود و نزدیک به دو گردان می‌شد. روزانه حدود دو ساعت راه باز بود و بقیه ساعات در محاصره بودیم. روز دوازدهم، میثم با من تماس گرفت و گفت: حاج عباس، یک انتحاری دنبال توپخانه می‌گردد تا در آنجا خود را منفجر کند. مقر ما جای بزرگی بود و شب حدود ساعت ۲، یک انتحاری نزدیک مقر فرماندهی خود را منفجر کرد. حدود ده تن مواد منفجره بود و موج انفجار سنگر بتنی ما را جابجا کرده بود و تقریباً بین ۱۰ تا ۱۵ نفر شهید شدند. آنجا فهمیدم بعد از عملیات انتحاری قرار است حمله کنند، به نیروها اعلام کردم شلیک کنند.

شش ماه بعد، مسئول اطلاعات مرا صدا زد و گفت یک اسیر گرفته‌ایم. آن اسیر می‌گفت ما در حمله زازا بودیم و اگر توپخانه شلیک نمی‌کرد، قرار ما این بود که به نیروها حمله کنیم. تعداد نیروهای آن‌ها ۱۵۰۰ نفر بود و اگر حمله می‌کردند، یک قتل‌عام بزرگ اتفاق می‌افتاد. یک حمله توپخانه باعث شده بود آن‌ها درجا بزنند و دچار تردید شوند که حمله بکنند یا نه، و تمام کادر فرماندهی این عملیات آذربایجانی بودند.

تبریزبیدار: نگاه حاج قاسم به‌رزمندگان تبریزی و آذربایجان چکونه بود؟

مرزها را شکست و دل ها را به هم گره زد

حاج عباس: اگر می‌خواهید حاج قاسم را بشناسید، باید بدانید دیدگاه او با امثال ما خیلی فرق می‌کرد. برای حاج قاسم مرزی وجود نداشت و همه را با یک نگاه می‌دید. حاج قاسم شعری را بسیار دوست داشت که دقیقاً فکر و نگاه او را نشان می‌دهد:

کوه باشی، سیل یا باران، چه فرقی می‌کند

سرو باشی یا باد یا طوفان، چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمین‌اند و تو سهم آسمان

آسمان شام یا آسمان ایران، چه فرقی می‌کند

در دیدگاه خداوند، آسمان آنجا و اینجا فرقی می‌کند؟

آسمان، آسمان است

مرز ما عشق است، هر جا اوست آنجا خاک ماست

سامرا، غزه، تهران چه فرقی می‌کند؟

قفل باید بشکند یا قفس را بشکنیم

حصرالزهرا و آبادان چه فرقی می‌کند؟

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست

این شعر نگاه حاج قاسم را بیان می‌کند. برای او اهل غزه و آذربایجان هیچ فرقی نداشت؛ خداوند همه را خلق کرده است و برای او شخصیت انسان‌ها اهمیت داشت. نیروهایش اهل ایران، سوریه، عراق و افغانستان بودند و همه عاشق سردار سلیمانی بودند. حتی بعد از شهادت نیروهایم تازه می‌فهمیدم که اهل کدام شهر بوده‌اند.

تبریز بیدار: شخصیت حاج قاسم را به عنوان یک ایرانی وفادار به وطن چگونه تحلیل می کنید؟

ایران امن؛ میراث مکتب سلیمانی

حاج عباس: او ایران را به‌عنوان یک مرکز و خیمه‌گاه شیعه می‌دانست و همیشه اعتقاد داشت ایران باید حفظ شود؛ اگر اینجا سقوط کند، بقیه جاها اهمیت ندارد. باور داشت هر طور شده باید جنگ را از ایران دور کنیم و نگذاریم در این سرزمین ناامنی ایجاد شود. به‌عنوان یک فرد ایرانی، چنین نگاهی به ایران داشت و هیچ‌وقت برای خودش فخر نمی‌فروخت.

در مناطق محور مقاومت، حاج قاسم را با عنوان «شیعه علی‌بن‌ابی‌طالب» می‌شناختند و می‌گفتند شیعه یعنی حاج قاسم. جغرافیا برایش اهمیت نداشت و به‌عنوان یک ایرانی، برای کشور ایران اهمیت بسیار زیادی قائل بود.

تبریز بیدار: اگر خاطره ناگفته با حاج قاسم دارید لطفا بفرمایید؟

حاج عباس: یک روز در عملیات آزادسازی ابوکمال، تا حدود ۱۵ کیلومتری شهر پیش رفته بودیم و خانه‌های شهر از دور مشخص بود. بعد از اذان مغرب جلسه‌ای برگزار شد. در آن جلسه به حاج قاسم عرض کردم که شهر پر از جمعیت است و داعش هم در میان مردم حضور دارد و اگر با این شرایط درگیر شویم، مردم آسیب می‌بینند. نگرانی اصلی حاج قاسم این بود که چگونه مردم را از داعش جدا کنیم.

گفتم اگر اجازه بدهید، راه‌حلی برای جدا کردن مردم از داعش دارم. گفت بفرما. گفتم داخل شهر با ۱۸۰ قبضه توپ، یک دیوار آتش ۳ کیلومتری ایجاد کنیم طوری که هر ۵۰ متر یک گلوله به زمین بخورد. ۱۸۰ گلوله را پشت سر هم چیدم و گفتم از فردا هر ۲۰ دقیقه یک شلیک انجام دهیم تا مردم متوجه شوند ما در حال نزدیک شدن به شهر هستیم. این کار از نظر روانی باعث می‌شود مردم به داعش فشار بیاورند و داعش نتواند جمعیت را کنترل کند و در نتیجه مردم از شهر خارج شوند.

حاج قاسم گفت سه روز است که به این موضوع فکر می‌کنم و بهترین راه همین است، از فردا اجرا کنیم. از روز بعد این طرح را اجرا کردیم، چون دغدغه اصلی حاج قاسم این بود که مردم آسیب نبینند و تا جایی که می‌توانستیم نمی‌گذاشتیم مردم و خانه‌هایشان صدمه ببینند.

دو روز این آتش را ادامه دادیم. وقتی به ۳ کیلومتری شهر رسیدیم، دیدیم مردم در حال خروج از شهر هستند و داعش دیگر نمی‌تواند آن‌ها را کنترل کند. مردم از طریق پل فرات به سمت شرق فرات خارج می‌شدند و به این ترتیب مردم و داعش از هم جدا شدند.

روز بعد به حاج قاسم گزارش دادم که در شهر دیگر مردم عادی وجود ندارد و کل شهر در اختیار داعشی‌هاست. گفتم اگر اجازه بدهید آتش دیگری بریزیم. پرسید پیشنهادت چیست؟ گفتم تمام جاده‌های اصلی را بزنیم تا داعش نتواند تردد کند، چون اگر تردد داشته باشند شهر را مین‌گذاری می‌کنند. داعشی‌ها برای هر چیزی تله گذاشته بودند و تمام مکان‌ها مین‌گذاری شده بود و چندین نفر هم بر اثر همین تله‌ها شهید شده بودند. در مین‌گذاری بسیار حرفه‌ای بودند. گفتم باید شریان‌های اصلی را بزنیم تا نتوانند رفت‌وآمد کنند و تجهیزات بیاورند و این کار آن‌ها را کلافه می‌کند.

تا ۷ کیلومتری ابوکمال رسیده بودیم که یکی از نیروهایم گفت حاج عباس، هر چقدر جلوتر می‌روید یک خانواده پشت سر شما حرکت می‌کند. تقریباً یک روز آن‌ها را زیر نظر گرفتم و دیدم همچنان دنبال ما می‌آیند. به یکی از نیروها گفتم من جلو می‌روم، حواست باشد هر وقت پرچم را زمین انداختم معطل نکن و سریع شلیک کن.

در همان لحظه دیدم یک خانم حدود ۴۵ ساله از خانه بیرون آمد و می‌لرزید. از او پرسیدم انتحاری نیستی؟ یک دور چرخید و گفت نه، چیزی نیست. گفتم اینجا چه کار می‌کنی؟ گفت همسرم ما را اینجا گذاشته است. گفتم هر کسی داخل خانه است بگو بیرون بیاید. دیدم پنج یا شش بچه قدونیم‌قد از خانه بیرون آمدند و دور مادرشان جمع شدند. همه بچه‌ها از شدت ترس می‌لرزیدند و خودشان را کثیف کرده بودند.

یک لحظه به خودم آمدم، انگار از خواب بیدار شدم. کنار ماشین ایستاده بودم و یک سیلی محکم به خودم زدم و گفتم حاج عباس، آمدی اینجا زن و بچه مردم را بترسانی؟ لحظه‌ای مکث کردم و به نیروهای فاطمیون نگاه کردم، دیدم انگار می‌خواهند برای آن‌ها اسلحه بکشند. سرشان داد زدم و گفتم کنار بکشید و از اینجا بروید. اسلحه‌ام را هم به یکی از نیروها دادم و گفتم بروید. در دستم فقط بی‌سیم مانده بود.

پاسدار جانفدای مردم

می‌دیدم بچه‌های کوچک به مادرشان می‌گویند «طعام، طعام» و متوجه شدم همه گرسنه‌اند. از مادر پرسیدم گرسنه‌اید؟ گفت ۱۲ روز است غذا نخورده‌ایم. یک سفره روی زمین پهن کردم و کنسروهایی که در ماشین بود گرم کردیم تا غذا بخورند. وقتی آن‌ها غذا می‌خوردند، من هم گریه می‌کردم و گریه من به آن‌ها آرامش می‌داد و این حس را منتقل می‌کرد که ما هم انسان هستیم و آن‌ها را درک می‌کنیم.

از مادرشان پرسیدم چرا هر وقت ما جابه‌جا می‌شویم شما هم دنبال ما می‌آیید؟ گفت همسرم برای حزب‌الله لبنان و ایرانی‌ها کار کرده و برای تهیه غذا رفته و نمی‌دانم الان کجاست. به ما سفارش کرده هر جا ایرانی یا حزب‌اللهی دیدید به آن‌ها نزدیک شوید، آن‌ها آدم‌های خوبی هستند. چون فهمیدیم شما ایرانی هستید، خواستیم به شما نزدیک باشیم.

به او گفتم هر وقت همسرت آمد، بگو با من تماس بگیرد و جلوی در خانه‌تان یک پرچم بزنید تا متوجه شوم آمده است. از این ماجرا فهمیدم در شهر مسئولیت‌های زیادی بر گردن من است. همسر آن خانم بعدها نیروی ما شد و از طریق او نیروها را ساماندهی می‌کردیم. تمام این موارد را به حاج قاسم گزارش دادم. او مرا محکم در آغوش گرفت و گفت تمام حواست به مردم باشد. سپس به پشتیبانی دستور داد بسته‌های غذایی و خوراکی آماده کنند تا هر جا متوجه شدید مردم گرسنه‌اند، به آن‌ها برسانید.

سردار سلیمانی هیچ‌وقت از توپخانه اظهار نارضایتی نکرد و در یکی از عملیات‌ها یک انگشتر را به‌عنوان هدیه به من داد.

تبریز بیدار: حرف پایانی؟ 

تولید امنیت با پیوند ملی‌گرایی و فرهنگ عاشورا 

سردار سلیمانی همواره تلاش داشت مفهوم ملی‌گرایی را با فرهنگ عاشورا و خون حسینی پیوند بزند. تحلیل او این بود که اگر این دو عنصر در هم تنیده شوند، ملت ایران به قدرتی مهارناپذیر تبدیل خواهد شد. او معتقد بود ملت ایران «شیر خفته‌ای» است که هرچه بیشتر بیدار شود، توان و اراده‌اش افزون‌تر خواهد شد و تمام تلاش خود را به کار بست تا این نگاه را به مرحله تحقق برساند.

ایران بیدار با آرمان ظلم ستیزی سلیمانی

سردار سلیمانی می‌کوشید پیوند تشیع و فرهنگ حسینی را با ریشه‌های تاریخی و هویتی ملت ایران تقویت کند تا انسجام ملی بیش از پیش شکل بگیرد. باور داشت اگر این پیوند جایگاه واقعی خود را پیدا کند، ایران هرگز زیر سلطه ظلم نخواهد رفت. این رویکرد در عمل نیز موفقیت‌آمیز بود؛ چرا که او برای هویت ملت‌ها ارزش قائل می‌شد و همین نگاه سبب می‌شد ملت‌ها به او جذب شوند و شیفته شخصیت و منش حاج قاسم شوند.

 

 

 

انتهای پیام/

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *