یادداشت تبریزبیدار/ طاهره اشرفیان: این جمله، سنگینترین سندی است که میتواند آغاز روایت آیتالله سید محمدعلی آلهاشم باشد؛ جملهای که در سنت شیعه معنایی فراتر از احترام خانوادگی دارد. در این سنت، «پدر خواندنِ فرزند» یعنی برتری معنوی او بر معیارهای ظاهری. یعنی کسی در خانه چنان زیسته که پدر، او را پیشرو میبیند نه پیرو. همین نقطهی آغاز، شخصیت او را از بسیاری از روایتهای مشابه جدا میکند.
از اعتماد خانه تا محبوبیت جامعه
اعتماد خانوادگی، نخستین سرمایهی او بود؛ سرمایهای که وقتی وارد جامعه شد، به محبوبیتی کمنظیر تبدیل شد. گزارشهای متعدد از تبریز نشان میدهد که مردم او را «امام جمعهی همهروزه» مینامیدند؛ چون امامت برای او فقط خطبه نبود، حضور بود.
در بازار کنار کسبه مینشست و حرفهایشان را میشنید.
با جوانان گفتوگو میکرد و دغدغههایشان را جدی میگرفت.
در سفرها امکانات ویژه نمیپذیرفت و همانگونه زندگی میکرد که مردم زندگی میکنند.
این حضور بیواسطه، امامت جمعه را از یک جایگاه رسمی به یک رابطهی زنده و روزمره تبدیل کرد؛ رابطهای که در گزارشهای محلی از آن با عنوان «سرمایهی اجتماعی تازهی تبریز» یاد شده است.
امامت در امتداد مکتب اهلبیت
سیرهی او ادامهی همان مکتبی بود که امامت را در «میان مردم بودن» معنا میکند.
امام علی(ع) در کوچههای کوفه، امام صادق(ع) در حلقههای گفتوگو، و او در خیابانهای تبریز؛ یک خط ممتد از امامتِ نزدیک، ساده و شنوا.
سادهزیستیاش نمایشی نبود؛ طبیعی بود. حضورش تشریفاتی نبود؛ ضروری بود. همین طبیعیبودن، او را برای مردم «قابل لمس» کرد و امامت جمعه را از فاصلهی منبر و جایگاه رسمی به متن زندگی روزمره آورد.
علم، میدان و مدیریت در یک مسیر
تحصیل طولانی در قم و حضور در درس خارج، پشتوانهی علمی او بود. اما این علم در میدان معنا پیدا کرد.
در ارتش و سازمان عقیدتی–سیاسی، اخلاق را با نظم، و فقه را با عمل پیوند زد.
گزارشها نشان میدهد که او در دفاع مقدس نیز حضور فعال داشت و با فرماندهان برجسته همکاری میکرد؛ تجربهای که بعدها در مدیریت اجتماعیاش دیده میشد.
او نمونهی روحانیای بود که دانش را از کلاس به جامعه میبرد و مدیریت را از دستور به رفتار.
سادهزیستی بهعنوان روش، نه شعار
روایتهای نزدیکانش نشان میدهد که او در سفرها همان غذای سادهی کاروان را میپذیرفت و از امکانات ویژه استفاده نمیکرد.
این رفتار، ریشه در آموزههای اهلبیت داشت و برای شاگردانش به یک درس عملی تبدیل شده بود: تقوا در جزئیات زندگی روزمره معنا پیدا میکند، نه در شعارها.
شهادت؛ پایان یک زندگی نبود، پایان یک روش بود
حادثهی سقوط بالگرد در اردیبهشت ۱۴۰۳، پایان زندگی او بود؛ اما پایان روایتش نه.
او در لحظهی حادثه در حال انجام وظیفه بود؛ یعنی همانگونه که زیست، همانگونه هم رفت: در مسیر خدمت.
در مکتب شیعه، شهادت وقتی معنا دارد که ادامهی طبیعی یک مسیر باشد، و مسیر او دقیقاً چنین بود.
آیتالله آلهاشم فقط یک امام جمعه نبود؛ یک «سبک زیست» بود.
از خانهای که در آن پدر به پسر اقتدا میکرد، تا شهری که در آن مردم به امام جمعهشان نزدیک شدند؛
از علم تا میدان، از اخلاق تا شهادت—همه در یک خط روشن و قابللمس.
روایتی که نه تکراری است، نه کلیشهای؛ روایت انسانی که آموزههای اهلبیت را از کتابها بیرون آورد و در زندگی روزمره نشاند.
انتهای پیام/
