چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفاین مصاحبه، روایتِ ناگفتهها از خواهرِ شهید میرزاده؛ درباره کودکی که با معجزه زنده ماند و میراثدارِ راهِ پدر، مادر و خواهر و برادرِ شهیدش خواهد بود.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: در میان آوارهایی که بوی دود و باروت میدهند، گاهی قصهای جوانه میزند که تمام معادلات دنیا را به هم میریزد. قصه «حلما»، تنها بازمانده خانواده شهید حمید میرزاده، از آن دست روایتهایی است که شنیدنش هم دل را میلرزاند و هم بهت و حیرت میآفریند. در حملهای وحشیانه که خانهای گرم را به تلی از خاک تبدیل کرد و پدر، مادر، خواهر و برادر را از حلما گرفت، تقدیر الهی بر آن شد که این دختر خردسال، چون مرواریدی در میان صدف آوار، زنده بماند تا راویِ سبک زندگیِ مجاهدانه خانوادهاش باشد.
آنچه در ادامه میخوانید، حاصل گفتگوی صمیمانه و جانسوز نسرین میرزاده، خواهر شهید است که در گفتگو با تبریزبیدار، گوشههایی از زیستِ مومنانه برادرش و روزهای سختی که بر تنها یادگار او میگذرد را روایت کرده است؛ روایتی از تربیت ولایی، ایثار در خانه و رازی که در وابستگیهای پیش از حادثه نهفته بود.

معجزهای میان آوار؛ وقتی تقدیر حلما را نگه داشت
نسرین میرزاده با بغضی در گلو از حلمایی میگوید که شباهت عجیبی به بچگیهای خواهر شهیدش، زهرا، دارد. او میگوید: خدا حلما را با معجزه نگه داشت. او بحران بزرگی را رد کرده و لحظات سختی را زیر آوار گذرانده است؛ جایی که حتی تکهای از وسایل خانهشان هم سالم نماند. حتماً حکمتی در این ماندن است و خدا برای او برنامهای بزرگ دارد تا به کمال برسد.
او حلما را مرواریدی میداند که باید با تمام توان در صدف آرامش و امنیت حفظ شود.
مشق غیرت در باران و برف؛ تربیت به سبک آرمانها
بخش مهمی از خاطرات خواهر شهید به تربیت دینی و سیاسی فرزندان خانواده اختصاص دارد. او روایت میکند که شهید میرزاده و همسرش، کودکان خود را از همان کودکی با مفاهیم ایمان و ولایتمداری آشنا کرده بودند، برای آنها حضور در راهپیماییها و تجمعات یک واجب بود؛ حتی اگر برف و باران میبارید. حلما عادت کرده بود از داخل ماشین پرچم به دست بگیرد و امروز هم با دیدن پرچم، شعار مرگ بر آمریکا سر میدهد.
پدری که میان خستگیِ شیفت و مشقِ شب، ایثار را معنا میکرد
نسرین میرزاده میگوید: برادرم علیرغم خستگیهای ناشی از شیفت کاری، در کارهای خانه و نگهداری از بچهها پا به پای همسرش تلاش میکرد. از تهیه شیر خشک تا حمام بردن و عوض کردن لباس بچهها و حتی خانهتکانی؛ او هرگز نمیگفت خستهام. اولویتش درس بچهها بود و با وجود علاقه زیاد به خواب، بیدار میماند تا به امیرحسین در درسهایش کمک کند، شهید حمید میرزاده، نمونه یک پدر انقلابی و در عین حال همراه در خانه بود
امیرحسین؛ نابغهای که در داغ رهبر میگریست
در این گفتگو از امیرحسین، برادرِ شهیدِ حلما نیز یاد شد؛ پسری باهوش و بااستعداد که تمام پرچمهای کشورهای دنیا را حفظ بود.
عمهاش میگوید: امیرحسین ۹ ساله بود که در زمان شنیدن خبر شهادت حضرت آقا در زمان حیات ایشان و بر اساس علایق قلبیاش به رهبر، چنان گریه میکرد که گویی عزیزترین فرد خود را از دست داده است.
آنها فرزندانشان را به نماز اول وقت و حجاب و احترام تشویق میکردند و حتی پیش از سن تکلیف، آنها را با پوشش حجاب مأنوس کرده بودند.

رازی که در وابستگی عمه نهفته بود
نسرین میرزاده در پایان از حس عجیبی میگوید که پیش از این حادثه نسبت به حلما داشته است.او میگوید: از روزی که حلما به دنیا آمد، وابستگی شدیدی به او داشتم. هر روز باید عکس یا فیلمی از او میدیدم. همیشه تعجب میکردم که چرا اینقدر بیقرار او هستم و به خدا میگفتم هر اتفاقی هست برای من بیفتد نه او. حالا میفهمم که آن وابستگی شدید، پیشدرآمدی برای روزهایی بود که حلما تنها یادگار برادرم برای من باشد.
امروز تمام تلاش خانواده میرزاده این است که حلما لبخند بزند و آرامش داشته باشد؛ دختری که در چشمانش، یاد پدر، مادر، خواهر و برادر شهیدش برای همیشه زنده است.

گفتگو: فاطمه حبیبپور
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید