چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفزندگی شهید سید جابر غفاری، تابلویی تمامعیار از غیظ عظیم برای دشمن پای لانچرهای موشکی و عطوفت و مهر در سنگر خانواده است، شهیدی که در جنگ رمضان فدایی ایران و ایرانیان شد.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: در تقویمِ عشق، روزهایی هست که تاریخ را به لرزه در میآورد؛ روزهایی که مردانی از جنس نور، برای حفظ حریمِ دین و وطن، پا روی تمام دلبستگیهای دنیوی میگذارند.
شهید «سید جابر غفاری» یکی از همین ستارههای درخشان است؛ مردی که نامش با تواضع و ایثاری بیمرز گره خورده است. او که در میدان نبرد با اشقیای عالم، لرزه بر هیمنه دشمن انداخته بود، در حریم خانه پدری مهربان و همسری نمونه بود که حتی در اوج خستگی، دغدغهای جز رزق حلال و تربیت ولایی فرزندانش نداشت.
زندگی این شهید راه مبارزه با دشمن آمریکایی صهیونی، تابلویی تمامعیار از غیظ عظیم برای دشمن پای لانچرهای موشکی و مهر و عطوفت در سنگر خانواده است، شهیدی که در جنگ رمضان فدایی ایران و ایرانیان شد.
روایت زیر، حاصل دیدار جمعی از اعضای جامعه زنان بسیج تبریز و تحریریه تبریزبیدار و گفتگوی صمیمی با خانم اعظم زارع همسر مقاوم و اسما غفاری فرزند برومند این شهید است.

روایتی که از هشت ماه چشمانتظاری آغاز شده و به لحظهای ختم میشود که خبر شهادت، نه از زبان مردم، بلکه از طریق الهامی درونی داده میشود. در ادامه، شرح این دیدار و واکاوی سبک زندگی این شهیدِ والامقام را میخوانید.
اعظم زارع همسر شهید غفاری میگوید: سید جابر بعد از جنگ ۱۲ روزه هشت ماه دوری از خانه را به جان خرید تا جبهه اسلام پیروز باشد، در این مدت خیلی کم به خانه سر می زد و در پادگان در حالت آماده باش بود.
دست تقدیر چنان بود که فرزندش «محمد صدرا» دو هفته پس از شهادت پدر به دنیا بیاید. در این گفتگو، از رازی پرده برداشته میشود که نشان میدهد روح شهدا چگونه پس از عروج، همچنان در جبههها یار و یاور رزمندگان هستند.
رزق حلال؛ ریشه نبوغی که پس از شهادت فاش شد
اعظم زارع، گفتگو را با یادی از پشتکار بیبدیل او آغاز میکند: او مردی بود که تمام وجودش را وقف خدمت کرده بود. چه با مال و چه با جان، هر جا نیازی بود، او نفر اول بود. در شغلش چنان جدیتی داشت که گاهی به او میگفتم: «جابر، خسته نمیشوی از این همه رفتوآمد؟» و او با لبخندی لبریز از ایمان میگفت: «میخواهم بچههایم با نان حلال بزرگ شوند؛ این نان حلال است که عاقبتبخشی میآورد.»

همسر شهید از تواضع مثالزدنی او میگوید؛ مردی که هیچگاه از درجات علمی و توانمندیهای فنیاش در خانه سخنی به میان نمیآورد. می گوید: ما تازه بعد از شهادت ایشان فهمیدیم که او در کارش یک نابغه به تمام معنا بوده است. او میخواست گمنام بماند و مزدش را فقط از خدا بگیرد.
رؤیای صادقه و بوی خوش گلهای پرپر
در لایههای این گفتگو، به ماجرای شگفتانگیزی برمیخوریم که نشان از پیشآگاهی شهید از سرنوشت سرخ خود دارد. همسر شهید روایت میکند: حدود یک ماه و نیم قبل از شهادت، یکی از همکارانشان در خواب دیده بود که گلهای بسیاری در حال پرپر شدن هستند. در آن رویا به آنها گفته شده بود اگر نبرد با آمریکا آغاز شود، این گلها فدا خواهند شد. در همان خواب، سید جابر و همکارش را دیده بودند که آماده رفتن بودند، اما به آنها گفته شده بود هنوز وقت شما نرسیده است. این خواب، گویی پیامی بود تا سید جابر خود را برای عروجی ابدی آماده کند؛ عروجی که در نهایت او را به آرزوی دیرینهاش، یعنی شهادتِ در عطش و به سبک سیدالشهدا(ع) رساند.
فرزندی که حسرت آغوش پدر بر دلش ماند
یکی از سوزناکترین بخشهای این گزارش، مربوط به فداکاری شهید در میدان جنگ ۱۲ روزه و ایام پس از آن است. خانم زارع با بغضی در گلو میگوید: سید جابر بعد از جنگ، ۱۲ روز شبانهروز تلاش کرد تا پیروزی جبهه حق تثبیت شود و خیلی کم به خانه میآمد. محمد صدرا، دو هفته بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد؛ فرزندی که حالا باید از روی عکسها، با قهرمانی به نام پدر آشنا شود.

وصیت در تماس آخر؛ مراقب بچهها باش، من رفتم
همسر شهید درباره روزهای شهادت سید جابر میگوید: ما از شدت جنگ و درگیریها اطلاع دقیقی نداشتیم. در آخرین تماس، انگار میدانست این آخرین باری است که صدایش را میشنویم. فقط گفت «مراقب بچهها باش، من رفتم…» و این «رفتن» چه اوج گرفتنی بود. شهید غفاری که خود دائمالوضو بود و همیشه فرزندانش را به نماز اول وقت، تحصیل و خدمت به جامعه تشویق میکرد، در آخرین پیامش نیز دغدغه تربیت نسل آینده را داشت.
روح جاویدان و عهدی برای انتقام
همسر شهید میگوید: سید جابر بعد از شهادت به خوابمان آمد و گفت «جسم من در این دنیا نیست، اما روح ما اینجا برای رزمندگان کار میکند و پشتوپناه آنها هستیم.»
امروز اسما و برادرانش، با سلاح درس و ایمان، عهد بستهاند که راه پدر را ادامه دهند. آنها میگویند انشاءالله منتقم خون پدر و تمام شهدایی خواهند بود که خونشان لاله رویانده و هرگز بر زمین نخواهد ماند.

الهام سرخ در برابر آینه؛ روایت دخترانه اسما
اسما غفاری، دختر نوجوان شهید، با صلابتی که یادآور حضرت صبر زینبی است، از پدرش چنین میگوید: پدر من فقط یک نظامی نبود؛ او مردی تحصیلکرده و همهفنحریف بود. در خانه هر چه خراب میشد، خودش با تحقیق و جستجو در اینترنت تعمیر میکرد تا به ما یاد بدهد که باید مستقل و نترس باشیم.
او لحظه باخبر شدن از شهادت را اینگونه توصیف میکند: آن روز، خبر مربوط به شهادت رهبر عزیزمان را شنیده بودیم. من برای مرتب کردن روسری مشکیام جلوی آینه رفتم. ناگهان حس عجیبی تمام وجودم را گرفت؛ حسی که به من میگفت تو دیگر یک دختر معمولی نیستی، تو “دختر شهیدی”. این الهام درونی چنان قوی بود که حتی قبل از اینکه کسی به من حرفی بزند، آن را باور کردم. بعد از افطار، با دیدن گریههای خاله و لباس مشکی مادربزرگ، فهمیدم که آن حسِ مقابل آینه، حقیقت محض بوده است.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید