چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفاو بیست سال تمام در قامت یک خادم، قامت استوار کرد تا روزی برسد که آرزوی دیرینهاش، یعنی فدا کردن جان در راه نبرد با دشمن آمریکایی صهیونی و مسیر نابودی باطل، محقق شود.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: قصه برخی آدمها، شبیه یک غزلِ ناتمام است که بیتی از آن در زمین و بیت دیگرش در آسمان سروده میشود. حکایت شهید حسین ظروفی ، حکایت مردی است که مسیر زندگیاش را از همان روز نخست، با امضای سبز خورشید هشتم آغاز کرد. او که در فرخنده روز میلاد امام رضا(ع) پیمان همسفری با شریک زندگی خود بست، ۱۶ سال تمام، زندگی را نه در میان روزمرگیهای دنیا، که در لایهلایهی صداقت و اخلاص جستجو کرد.
او بیست سال تمام در قامت یک خادم، قامت استوار کرد تا روزی برسد که آرزوی دیرینهاش، یعنی فدا کردن جان در راه نبرد با دشمن آمریکایی صهیونی و مسیر نابودی باطل، محقق شود؛ اما در این میان، او تنها یک سرباز نبود، او در خانه بابای پایهی زهرا بود و در خانواده، مجتهدی که کلامش گره از دلها میگشود.
حالا در بهاری که بوی فراق میدهد، پای صحبتهای صبورانه همسری مینشینیم که شاهد آخرین نجوای دل نبستنِ او بود و دختری که هنوز در رویاهایش، از آرامشِ خوابِ ابدی پدر پاسبانی میکند. این گزارش، روایتی است از ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴؛ روزی که زمین یکی از صادقترین فرزندانش را به خاک سپرد، در حالی که او پیشتر، جای پایش را در گلزار شهدا رزرو کرده بود.

داستان از روز میلاد امام رضا(ع) در سال ۱۳۸۸ آغاز شد؛ پیوندی که با نام مبارک ضامن آهو گره خورد و ۱۶ سال تماشایی را رقم زد. فاطمه نصراللهی، همسر شهید حسین ظروفی، از روزهایی میگوید که صداقت، حرف اول و آخر خانهشان بود. مردی که ۲۰ سال لباس خدمت به تن داشت و دلبستگیاش به دنیا، به اندازه یک لبخند هم نبود. او تمام عمر را به شوقِ وصال و با آرزوی نابودی باطل سپری کرد.
نجوایی برای جدایی: «به من دل نبندید»
دو روز پیش از آنکه آسمانی شود، انگار به او الهام شده بود که وقتِ پرواز است. در جمع خانوادگی، رو به همسرش حرفی زد که بوی رفتن میداد؛ فاطمه، این روزها دیگر به من دل نبند؛ در موقعیتی هستم که نباید به من وابسته باشید. حسین رفت و فردای آن روز، انتظارِ تلخی آغاز شد که سرانجامش، خبرِ بمباران توسط جنگندههای آمریکا و اسرائیل و شهادت بود؛ خبری که عصر همان روز، قلبِ خانوادهاش را به لرزه درآورد.
وقتی گلزار شهدا آغوش گشود
پس از شهادت، سخن از تدفین در قبرستان بقائیه مارالان به میان آمد، اما تقدیرِ حسین جای دیگری نوشته شده بود. او که عاشق گلزار شهدای وادی رحمت بود و هر هفته زائر آن قطعه از بهشت میشد، جایش را از قبل انتخاب کرده بود.
همسرش با ناباوری حکایتی را چنین نقل میکند: در لحظه تحویل سال خانمی در مزار شهدا به خواهرم گفت دو هفته قبل، همین آقا را با مرد دیگری اینجا دیدم؛ میان دو قبر فاتحه میخواند و به دوستش میگفت اینجا قبر من است. چند روز بعد از آن یعنی در ۲۶ اسفند، او درست در همانجایی که نشان کرده بود، آرام گرفت.
مشقِ صبوری برای «زهرا» و بیقراریهای «حلما»
شهید ظروفی، زهرا دختر بزرگش را با تاسی از فرزندانِ بزرگِ شهدا آماده کرده بود. به او میگفت خدا در این خانه هوای شما را دارد. زهرا حالا صبوری میکند، اما حلمای کوچک، هنوز با هر صدای کلیدی در قفل در، سراسیمه به استقبال آغوش پدر میرود. این روزها گوشی موبایل، تنها پلِ ارتباطی حلما با پدر است؛ او برای بابایش فایل صوتی میفرستد و در خیالِ کودکانهاش، در خانه پدربزرگ منتظر است تا زودتر به خانهشان برگردند، چون باور دارد پدر در خانه منتظر اوست.
میراثی ماندگار؛ شفاعت در ازای شهادت
به گفته همسر، شهید حسین ظروفی همواره بر حجاب و تربیت دینی فرزندانش تاکید داشت. او در برابر دلواپسیهای همسرش از آینده، یک پاسخ محکم داشت: خون فرزندان من از فرزندان امام حسین (ع) رنگینتر نیست.
همسر شهید در این باره میگوید: حسین شهادت را زیباترین نوع رفتن میدانست و به خانواده وعده میداد که اگر با شهادت برود، در روز واقعه شفیع ما خواهد بود. او حتی از سفر خود به شمال هم فیلمی برای روزهای پس از شهادتش به یادگار گذاشته بود، حالا از فراز ابرها، نظارهگر بیقراریهای فرشتههای کوچک خویش است.
بابای پایهی من؛ روایت «زهرا» از مجتهدِ خانه
در میانِ اشکها و دلتنگیها، «زهرا» دختر بزرگ شهید، تصویری متفاوت و صمیمی از پدرش ترسیم میکند. او از مردی میگوید که فراتر از یک نظامیِ مقتدر، رفیقِ شفیقِ لحظههای کودکیاش بود. زهرا با لبخندی که از یادآوری خاطرات روی لبش مینشیند، میگوید: بابا همیشه به من میگفت زهرا جان، اگر روزی شهید شدم و با تو مصاحبه کردند، بگو پدر من یک بابای پایهی تمامعیار بود؛ بگو هیچ کارتون و فیلم جدیدی نبود که با هم تماشا نکرده باشیم.

حسینآقا؛ گرهگشایِ سوالات بیجواب
در خانواده و فامیل، حسینآقا حکم یک مجتهد را داشت. زهرا از هوش و معرفت پدر اینگونه روایت میکند: هر کسی هر سوالی داشت، از پدرم میپرسید. همه میگفتند حسینآقا مجتهدِ خانواده است. در خانه برای ما از سبک زندگی امامان میگفت و هرگز هیچکدام از سوالات ما را بیجواب نمیگذاشت؛ او با صبر و حوصله، دنیای ما را با نور معرفت روشن میکرد.
رویایی صادقانه: «بگذارید بابا بخوابد…»
زهرا از خوابی عجیب و بیداریِ تلخِ پس از شهادت میگوید؛ روایتی که مرز میان خیال و حقیقت را در هم مینوردد. او چنین تعریف میکند: بابا اغلب وقتی از اداره برمیگشت، خسته بود و میخوابید. بعد از شهادتش، در عالم رویا دیدم بابا در خانه خوابیده است. عدهای آمدند و میخواستند او را بیدار کنند و با عصبانیت میگفتند چرا خوابیدی؟ من با همان غیرتِ دختری، سینه سپر کردم و از او طرفداری کردم. به آنها گفتم چرا اذیتش میکنید؟ موقع شهادت همه داشتید خون گریه میکردید، حالا که بابا شهید شده و آرام گرفته، بگذارید کمی بخوابد…
اینها واگویههای دختری است که پدرش به او یاد داده بود خدا در خانه شهید، هوای همه را دارد. حالا زهرا مانده است و خاطرهی پدری که هم رفیقِ کارتوندیدنهایش بود و هم مجتهدِ گرهگشایِ زندگیاش.

گفتنی است این دیدار با همراهی جامعه زنان سپاه ناحیه تبریز و حوزه ۴ بسیج خواهران ام البنین انجام شد.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید