چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفیوسف، عاشق امام حسین(ع) بود و ایشان را از عمق وجود دوست داشت؛ همین ارادت نیز باعث شد اباعبدالله به او عزت بدهد و شهادت نصیبش شود. همانطور که امام حسین(ع) در کربلا ارباً اربا شده بود، این شهید نیز به همان شکل به شهادت رسید.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: برخی انسانها گویی از همان ابتدا برای آسمان برگزیده شدهاند؛ کسانی که واژه «مسئولیت» را نه در پشت میزهای اداری، که در دل میدانهای نبرد و لابلای قنوتهای غریبانه معنا میکنند. شهید یوسف زمانی، یکی از همین ستارههای زمینی بود؛ مردی که تواضعش اجازه نمیداد کسی از درجه و رتبهاش باخبر شود و چنان با سادگی میگفت شغلم آزاد است که گویی آزادگی را از مکتب اربابش حسین(ع) به ارث برده بود.
ستارهای که در زمین «شغلش آزاد» بود و در آسمان «سردار»
او که عاشقانه زیست و به اعلی ترین رتبه عاقبتبهخیری یعنی شهادت در راه مبارزه با دشمن آمریکایی صهیونی در جنگ رمضان رسید، نه تنها در میدان جنگ، که در سنگر خانواده نیز الگوی تمامعیار اخلاق و نظم بود. مردی که با صدای بلند قرآن میخواند، پابهپای فرزندانش فوتبال بازی میکرد و در روزهای سخت نبرد، دغدغهاش پرداخت خمس و حلالیت گرفتن از اطرافیان بود.

در گفتگو با همسر صبور و مقاوم این شهید والامقام رقیه ایمانابی، به بازخوانی زوایای پنهان زندگی مردی نشستهایم که معتقد بود بیسوادی بد است و باید تا آخرین نفس برای اعتلای نام ایران و اسلام کوشید. در ادامه، روایت این زندگی عاشقانه، از روزهای شیرین پیادهروی اربعین تا لحظهی تلخ اما افتخارآمیز شنیدن خبر شهادت بدست اشقیای عالم را از زبان همراه و همسنگر او میخوانیم.
بابایِ فوتبالی و معراجِ خونین در برابرِ صهیونیسم
تبریزبیدار: از شخصیت و ویژگیهای اخلاقی شهید برایمان بگویید؟
رقیه ایمانابی همسر شهید: آقا یوسف بسیار مهربان، خوشاخلاق و خوشخنده بود؛ حضورش در هر جمعی باعث میشد به همه خوش بگذرد، اصلاً اهل غیبت نبود، صبوری و حیای خاصی داشت و در بیرون از خانه همیشه مراقب بود چشمش به خطا نرود. بسیار رازدار بود؛ هرگز سخن چینی نمیکرد و آبروی کسی را نمی برد. به نماز اول وقت خیلی مقید بود و فردی متعهد و سختکوش به شمار میرفت. عاشق امام حسین(ع) بود و ایشان را از عمق وجود دوست داشت؛ همین ارادت نیز باعث شد اباعبدالله به او عزت بدهد و شهادت نصیبش شود. همانطور که امام حسین(ع) در کربلا ارباً اربا شده بود، این شهید نیز به همان شکل به شهادت رسید. برای بچهها وقت میگذاشت و با آنها بازی میکرد؛ اغلب با آنها فوتبال بازی میکرد و چون خودش به این ورزش علاقه داشت، بچهها را هم فوتبالی کرده بود. آنها را به پارک میبرد و بسیار با ملاطفت رفتار میکرد.
وسواس در بیتالمال؛ حتی به یک «خودکارِ اداری» هم مدیون نشد
تبریزبیدار: شهید در زندگی خانوادگی چگونه بود و چه نقشی در خانه داشت؟
همسر شهید زمانی: در زندگی خانوادگی فردی متعصب، باغیرت و مسئولیتپذیر بود و هیچگاه از زیر بار مسئولیت شانه خالی نمیکرد. بسیار با سلیقه بود؛ وقتی به خانه میآمد، لباسها را با نظم خاصی در کمد مرتب میکرد. هرگز از ایشان بینظمی ندیدم. به حلال و حرام بسیار تقید داشت؛ حتی اگر در جیب لباسهای اداریاش یک خودکار یا باطری پیدا میشد، حتماً به من میسپرد که مواظب آنها باشم تا در خانه مصرف نشود. گاهی هم خودش وسایل اضافه میخرید و به اداره میبرد تا مدیون نباشد و از بیتالمال استفاده نکند.
حسرتِ کربلایِ آخر؛ وقتی حسین به نیابتِ بابا رفت
بسیار خانواده دوست بود، در خانه ما را میخنداند و سعی میکرد به ما خوش بگذرد. در هر جمعی طوری رفتار میکرد که از کوچک تا بزرگ، دوستش داشتند؛ بچههای کوچک به محض دیدنش به آغوشش میدویدند. عاشق مسافرت، بهویژه سفرهای زیارتی بود. تا جایی که مقدور بود، به محض آنکه پولی دستمان میآمد به سفر میرفتیم، مخصوصاً مشهد و کربلا. دو سال پیش توفیق حاصل شد که با هم به زیارت اربعین برویم. پیش از آن چند بار تنها با دوستانش رفته بود و میگفت زیارت برای خانمها به دلیل شلوغی سخت است و راضی به اذیت شدن من نبود. اما آن سفر دو نفره، بهترین، شیرینترین و در عین حال سختترین سفرمان بود؛ در طول پیادهروی همصحبت شدیم، با هم خندیدیم و گریه کردیم وخیلی خوش گذشت. اما حیف که همان یک بار شد. سال گذشته شرایط کاریاش اجازه نداد برویم و از این بابت بسیار ناراحت بود، میگفتیم انشاءالله امسال میرویم که ایشان شهید شدند و قسمت نشد.
در مهر ماه، از طرف شهرداری قرعه سفر کربلا برای پسرم حسین درآمد؛ اما حسین که تنها نمیتوانست برود باید به همراه پدر یا مادر میرفت، آقا یوسف به دلیل شرایط کاریش نتوانست بیاید و بسیار دلگیر بود. من به همراه مادرشوهر و پسرم رفتیم. پسرم مدام اصرار میکرد که «بابا تو هم بیا»، اما او به حسین گفت: «فعلاً با مادرت برو، اربعین با هم میرویم»؛ که آن هم میسر نشد.

تبریزبیدار: آیا خاطرهای خاص یا جملهای بهیادماندنی از ایشان دارید که در ذهنتان مانده باشد؟
همسر شهید زمانی: در خانه با صدای بلند قرآن میخواند و من واقعاً لذت میبردم، به بچهها میگفت بیایید با هم قرآن بخوانیم؛ یکییکی با آنها تمرین میکرد و اشکالاتشان را برطرف مینمود. واقعاً آن روزها بهترین دوران زندگیمان بود. صلواتها را با صدای بلند میفرستاد. هر جا که بودیم (بازار، مراسم و…) اگر صدای اذان بلند میشد، میگفت: بیا همینجا نماز بخوانیم و بعد به کارمان برسیم. وقتی به مسجد میرفتیم، من از صدای صلوات بلندش میفهمیدم که هنوز داخل مسجد است یا نه.
هنگام سوار شدن به ماشین، همیشه برای سلامتی رزمندگان و شادی روح شهدا صلوات میفرستاد و این را به بچهها هم یاد داده بود. به تحصیل خیلی اهمیت میداد و بر درس بچهها تأکید داشت. خودش هم با اینکه دو مدرک لیسانس داشت، همچنان دانشجو بود و ادامه تحصیل میداد. میگفت بیسوادی خیلی بد است و تا روز مرگم درس میخوانم. خودش به درس بچهها رسیدگی میکرد و ریاضی سالهای بعد را به آنها یاد میداد؛ بچهها کلاس چهارم بودند اما او مسایل همچون توان، رادیکال و مباحث دیگر را یادشان داده بود. در ماشین و خانه مدام از آنها سوال میپرسید و بچهها هم پاسخ میدادند.
در جنگ ۱۲ روزه که دوستانش در کنارش به شهادت رسیده بودند، بسیار منقلب شده بود. تا یک ماه نمیتوانست به حال عادی برگردد. ناراحت بود و میگفت حتماً من لیاقت شهادت نداشتم. افسوس میخورد که مردان پاکی مثل دوستانش دیگر در کنارمان نیستند و میگفت آنها عاقبتبهخیر شدند و ما ماندیم.
در جنگ ۱۲ روزه، یک هفته با من تماس نگرفته بود؛ بعد از یک هفته که زنگ زد، فقط گفت من را حلال کن و مراقب بچهها باش. تأکید کرد که حتماً خمسش را بپردازم و از چند نفر هم برایش حلالیت بطلبم. به حسین هم سپرده بود که اگر اتفاقی برای او افتاد، حتماً مراقب مادرش باشد. حسین آن زمان چیزی به من نگفت و بعد از شهادت پدرش بود که گفت بابا چنین توصیهای به من کرده بود.
در آن ایام، حسین خودش خیلی بیتابی میکرد و مدام میگفت: اگر اتفاقی برای بابا بیفتد من چه کار کنم؟ من دوست دارم با بابا به ورزشگاه بروم، اگر بابا نباشد با چه کسی بروم؟ اما اینبار شرایط متفاوت بود و آرامش بیشتری داشت.
بدرقه با نانِ تازه / پنجشنبهای که بویِ بهشت گرفت
تبریزبیدار: آخرین دیدار یا صحبتتان با ایشان چگونه بود؟
همسر شهید زمانی: در این نبرد اخیر، آقا یوسف تا جمعه سر کار بود؛ شیفت کاریاش به صورت دو روز کار و دو روز منزل بود. جمعه تازه به خانه آمده بود. شنبه صبح بیرون رفت و همانجا تماس گرفت و گفت حمله کردهاند و باید بروم. ماشین را هم برای تعمیر گذاشته بود و به من سپرد که خودم آن را تحویل بگیرم. با عجله به خانه آمد و وسایلش را جمع کرد. پرسیدم نمیشود نروی؟ گفت اصلاً! الان جنگ است و اگر ما نرویم پس چه کسی برود؟ رفت و یک هفته خبری از او نشد؛ ما آن یک هفته را با زبان روزه و استرس سپری کردیم. بعد از یک هفته آمد، اما وقتی هم که میآمد در خانه نمینشستیم و هر شب به میدان ساعت میرفتیم؛ اگر یوسف خانه بود با او میرفتیم و اگر نبود خودمان میرفتیم.
روایت روزهای آخرحسین و تسبیحی که بویِ صبر میداد؛ «مامان! بابا به آرزویش رسید»
در روزهای آخر، واقعاً گرد شهادت بر چهرهاش نشسته بود. بعد از شبهای قدر، هر شب بدون استثنا نماز شب میخواند. وقتی با خستگی از میدان ساعت برمیگشتیم، ابتدا نماز شب و سپس نماز صبح را بهجا میآورد. قرآن میخواند و تا صبح با خدا را و نیاز میکرد. دو سه ساعت میخوابید بعد برای خرید نان تازه بیرون میرفت. گاهی به او میگفتم تو اصلاً میخوابی؟ میگفت:آره نگران نباش.
روزهای آخر انگار میدانست که رفتنی است؛ با حسرت به بچهها نگاه میکرد و مدام میسپرد که مراقبشان باشم. به دلیل شرایط موجود، روزهای آخر نمیتوانستیم در خانه بمانیم و مجبور بودیم به منزل نزدیکان برویم؛ به همین خاطر جمع خانوادهمان یکجا نبود و من و بچهها به او اعتراض میکردیم که اصلاً تو را یک دل سیر ندیدیم. یوسف میگفت عیبی ندارد، ناراحت نباشید؛ بگذار اینبار هم بروم و برگردم، انشاءالله جنگ با پیروزی اسلام و نابودی دشمنان تمام میشود و با هم به مشهد میرویم.
آشنایان به او میگفتند: آقا یوسف، شما بچه کوچک داری، نرو و بگذار کمی بزرگتر شوند. یوسف از این حرف ناراحت میشد و میگفت این چه حرفی است! همه همکاران من بچه کوچک دارند؛ اگر قرار باشد من نروم و دیگری هم نرود، پس چه کسی باید برود؟ اگر مشیت خدا باشد، ما را نزد خودش میبرد و اگر نه که هیچ. نترسید، اتفاقی برای من نمیافتد؛ شهادت لیاقت میخواهد که من ندارم!
پسرم، درجه در آبگرمکن است!
درباره کارش اصلاً در خانه صحبت نمیکرد و ما نمیدانستیم آنجا چه میکند. وقتی حسین میپرسید درجه دوستت بالاتر است یا شما؟، پدرش با خنده جواب میداد: پسرم، درجه در آبگرمکن است! بحث را عوض میکرد تا موضوع ادامه پیدا نکند. بسیار متواضع و بیریا بود. در قنوتهایش چنان با تواضع سر خم میکرد و دعا میخواند که اکنون میفهمم او طلب شهادت میکرده است. اهل شهرت نبود و هیچجا خودش را نشان نمیداد؛ هر کس میپرسید، میگفت شغلم آزاد است. اکنون که شهید شده، تمام دوستان و آشنایان افسوس میخورند. در بحثهای بیهوده شرکت نمیکرد و با بصیرت سخن میگفت؛ هرگز دل کسی را نمیشکست. برای مصائب حضرت زینب(س) بسیار گریه میکرد و در تبریز به اکثر هیئتها می رفت و همه را می شناخت. از کودکی همینگونه بود؛ ارادتش به امام حسین (ع) ربطی به شغلش نداشت و از بچگی عاشق این راه بود.
همیشه در راهپیماییها، بهویژه راهپیماییهای اخیر که اهمیت زیادی داشت، شعار «حسین حسین شعار ماست / شهادت افتخار ماست» را سر میداد. بعد شهادتش وقتی عکسش را آوردند که زیر آن نوشته شده بود شهادت افتخار ماست؛ آن لحظه به یاد آن روزها افتادم و صدایش در گوشم زمزمه شد که این شعار را میخواند.

۱۵ سال زندگیِ بیخزان؛ نازکتر از گل به هم نگفتیم
تبریزبیدار: وقتی خبر شهادت را شنیدید، چه حسی داشتید و چگونه باخبر شدید؟
همسر شهید زمانی: خبر شهادت را پنجشنبه به ما دادند. یوسف چهارشنبه رفته بود و ما هم با بچهها مشغول تمیز کردن و بازی بودیم؛ تلویزیون را روشن نکردیم و من هم گوشی نداشتم. شب با بچهها به میدان ساعت رفتیم و من هنوز خبر نداشتم که شهر میانه را زدهاند؛ چون اگر میشنیدم، قطعاً نگران میشدم و احتمال شهادتش را میدادم. ما با مادرشوهرم در یک ساختمان هستیم؛ پنجشنبه صبح که میخواستیم صبحانه بخوریم، از طبقه پایین صدای گریه آمد، ترسیدم و سراسیمه به پایین رفتم.
اصلاً فکرم به سمت یوسف نرفت؛ گمان کردم برای یکی از اقوام اتفاقی افتاده است. وقتی وارد شدم و دیدم همه بیتابی و شیون میکنند، مدام میپرسیدم چه شده؟ اما کسی پاسخی نمیداد. بچهها هم کنارم بودند. ناگهان نام یوسف را صدا زدم؛ یوسف؟ یوسف؟ و آنجا بود که فهمیدم حادثه برای ما رخ داده است.
وقتی دیدم مهمانها از راه میرسند، نتوانستم پایین بمانم و به طبقه بالا، به خانه خودمان رفتم. دیدم حسین تسبیح به دست گرفته، در حالی که بغض گلویش را فشرده بود، دور خانه میچرخید و سوره توحید را میخواند. وقتی دید من گریه میکنم رو به من کرد و گفت: مامان ناراحت نباش، بابا شهید شده و من به او افتخار میکنم. من هم انشاءالله شهید میشوم. مگر دوست داشتی بابا جور دیگری از دنیا برود؟ چه ایرادی دارد؟ خیلی هم خوب است که شهید شده و به بهشت رفته و آنجا منتظر ماست.
دوقلوها هم هر کدام گوشهای بیصدا اشک میریختند. واقعاً شوکه بودم، اما میدانستم شهادت آرزوی قلبیاش بود. همیشه در خانه میگفت: من نگران شما هستم و دوست ندارم در خانه برایم اتفاقی بیفتد؛ آرزو دارم اگر قرار است بروم، پای تجهیزات و در حال خدمت باشم. او واقعاً عاشق شهادت بود. من که عاشق یوسف بودم، باید آنچه را او دوست داشت، دوست میداشتم؛ باید از عاقبتبهخیریاش خوشحال میبودم، چرا که میدانم خوشبختی واقعی او در این شهادت بود و این توفیق نصیب هر کسی نمیشود. در آن لحظات، حس مبهم و عجیبی داشتم؛ لحظات بسیار سختی بود که تا ابد از یادمان نمیرود.
من از شهادتش ناراضی نیستم و ناشکری نمیکنم. خدا را شکر میکنم که او را به این صورتِ باشکوه از دست دادم؛ همین شهادت به ما صبر میدهد. یادم است وقتی میرفتیم میدان ساعت آنجا بنری زده بودند که سخن رهبر شهید مان را نوشته بود که: شهادت مرگ تاجرانه است هر کس شهید نشود میمیرد؛ همیشه آقا یوسف به آن بنر نگاه میکرد و میگفت چه سخن زیبایی؛ و دوست داشت که مرگش تاجرانه باشه. منم وقتی میبینم در راه خدا رفته و جایش خوب است، آرام میشوم. شاید اگر به گونهای دیگر از میان ما میرفت، تحملش برایمان بسیار دشوارتر بود، چون زندگی ما سرشار از عشق و محبت بود. شکر خدا در این ۱۵ سال، زندگی بسیار خوبی داشتیم و نازکتر از گل به هم نگفتیم. اگر مشکلی هم بود از جانب من بود و یوسف هرگز مرا آزرده نکرد. انسان قانعی بود و من شاکرم که سالها با یک شهید زندگی کردم؛ گرچه کوتاه بود، اما همیشه به او افتخار میکنم.
خونِ شهید؛ شعلهای که تا نابودیِ دشمن خاموش نمیشود
تبریزبیدار: انتقام شهدا چگونه باید گرفته شود؟ در برابر دشمنان چه باید کرد؟
همسر شهید زمانی: انشاءالله انتقام شهیدانمان گرفته خواهد شد و خون هیچ شهیدی پایمال نمیشود. امیدوارم خداوند به حق امام زمان(عج)، دشمنان را به غضب خود دچار کند و به زودی شاهد نابودی و محو آنها باشیم، همانگونه که رهبر شهیدمان نوید داده بودند. ما راضی به داغداری هیچ خانوادهای نیستیم، اما اگر خانوادههای شهدا ببینند که شعلههای مبارزه بدون رسیدن به نتیجه مطلوب خاموش شده، واقعاً دلسرد میشوند. انشاءالله این مسیر به پیروزی نهایی ملت ایران و نابودی کامل اسرائیل و حذف امریکا از منطقه ختم شود. دعا میکنم شرمنده شهدا نشویم و خونشان باعث بیداری بیشتر ملتها شود؛ این قدرت خون شهید است که انسانها را به راه راست هدایت میکند.
ما فرزندانمان را برای سربازی امام زمان (عج) آماده کردهایم. من برای خودم، فرزندانم و عزیزانم آرزوی شهادت دارم، البته پس از نابودی دشمنان. ما با استواری راه شهیدانمان را ادامه میدهیم و میدان را خالی نمیگذاریم. همانگونه که با رهبر شهیدمان بیعت داشتیم، اکنون نیز در کنار رهبر عزیزمان، آقا سید مجتبی، ایستادهایم و گوش به فرمان ایشان هستیم. هرچه امر کنند، اطاعت خواهیم کرد.
انشاءالله پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلیاش، امام زمان (عج) خواهیم رساند و از خدا میخواهیم ظهور ایشان را نزدیک گرداند تا انتقام خون پاک شهدای کربلا و شهدای اسلام را از دشمنان بستانند.

میراثِ یوسف برای بچهها؛ نانِ حلال و غیرتِ ایرانی
به فرزندتان چگونه دربارهی پدرش توضیح میدهید؟ از چه چیزی برای تربیت فرزندتان الهام میگیرید؟
همسر شهید: بچهها دیگر تقریباً بزرگ شدهاند و انشاءالله در یادشان میماند که پدرشان یک قهرمان بود؛ کسی که از دشمن نترسید و حتی یک روز هم از کارش مرخصی نگرفت. با اینکه حق داشت در ماه دو روز مرخصی برود، اما تا مجبور نمیشد، هرگز این کار را نمیکرد و میگفت: چرا باید بیهوده در خانه بمانم؟ در کارش بسیار مصمم بود و تا وظیفهاش را به سرانجام نمیرساند، دست از تلاش نمیکشید. همیشه میگفت: دوست ندارم فرزندانم نان حرام بخورند، پس باید تا جایی که میتوانم کارم را به درستی انجام دهم.
او واقعاً کارش را به بهترین نحو انجام داد و بچهها هم به خاطر خواهند داشت که پدرشان برای وطن، جوانیاش را فدا کرد و مقابل دشمن سر خم نکرد تا ما در آرامش زندگی کنیم. من حتماً به بچهها خواهم گفت که شهید همیشه زنده و در کنار ماست؛ او همیشه در قلب ما جای دارد و هیچگاه فراموش نخواهد شد. فرزندانم نیز اینگونه میآموزند که وطن و دینمان برای ما در اولویت است؛ میآموزند که راه ما راه امام حسین (ع) است، منتظر آقا صاحبالزمان (عج) هستیم و خود را سرباز ایشان میدانیم. آرزوی قلبی من و فرزندانم شهادت در این مسیر است. انشاءالله خودِ شهید هم در کنار ما خواهد بود و به بزرگ شدن و هدایت بچهها در راه راست کمک خواهد کرد. تنها دعایم این است که روح مطهرش دعاگوی ما باشد تا هرگز از مسیر حق منحرف نشویم.
برای بچه ها از شجاعت و رشادت پدرشان خواهم که با عزت و اقتدار زندگی کرد و تن به ذلت نداد از خاک وطنش دفاع کردو جان عزیزش را تقدیم دین و قرآن کرد تا بچه هایش زیر بار خفت نباشند و بچه ها هم باید حسینی و ابوالفضلی بزرگ شوند؛ خوب درس بخوانند تا باعث پیشرفت و اقتدار ایران عزیزمان باشند و مثل پدرشان به هموطنانشان خدمت کنند.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید