یکشنبه / ۴ مرداد / ۱۴۰۵ Sunday / 26 July / 2026
×

بامداد چهارم فروردین ۱۴۰۵، زمانی که آسمان محله شهید قره‌باغی تبریز به جای سپیده صبح، با آتش کینه تجاوزگران آمریکایی_ صهیونی سرخ شد، آرشِ رضایی، مزد سال‌ها خوش‌اخلاقی و دست‌گیری از مردم را با مدال سرخ شهادت گرفت. او که تکیه‌گاه خانواده و امیدِ دل مادر بود، در حمله‌ای به یک منطقه غیرنظامی و مسکونی، نشان داد که واژه‌ی «ایثا» برای او تنها یک کلمه نبود، بلکه تمامِ زندگی‌اش بود.

سحرگاه خونین محله پایین شهر و قصه سرخ میان آوار کینه دشمن / میراث آرشِ؛ 20 جوانی که به برکت او نان آور خانه هایشان اند
  • اردیبهشت 22, 1405
  • سرویس فرهنگی تبریزبیدار/ گاهی شهادت، نه در دل میدان جنگ، که در میان دیوارهای امن خانه‌ای رقم می‌خورد که ناجوانمردانه هدف کینه دشمنان قرار گرفته است. شهید آرش رضایی، جوان تبریزی متولد سال ۱۳۷۲، یکی از همین ستاره‌های آسمانی است؛ پسر پرتلاشی که در حرفه نصاب پرده، نه تنها رزق حلال می‌جست، بلکه راه و رسم زندگی و نان‌آوری را به چندین جوان دیگر نیز می‌آموخت.

    بامداد چهارم فروردین ۱۴۰۵، زمانی که آسمان محله شهید قره‌باغی تبریز به جای سپیده صبح، با آتش کینه تجاوزگران آمریکایی_ صهیونی سرخ شد، آرشِ رضایی، مزد سال‌ها خوش‌اخلاقی و دست‌گیری از مردم را با مدال سرخ شهادت گرفت. او که تکیه‌گاه خانواده و امیدِ دل مادر بود، در حمله‌ای به یک منطقه غیرنظامی و مسکونی، نشان داد که واژه‌ی «ایثا» برای او تنها یک کلمه نبود، بلکه تمامِ زندگی‌اش بود.

    در دیدار با خانواده این شهید مردمی، پای صحبت‌های مادر و برادر او می‌نشینیم تا از دریچه نگاه آن‌ها، با زندگی و منش این جوانِ غیرتمند بیشتر آشنا شویم.

     

    نصاب پرده که شهیدگونه زیست و گلچین شد

    از پشت پلک‌های لرزان و چشمانی که هنوز برق مهربانی «آرش» را در خود دارند، صدایی می‌آید که نه بوی گلایه می‌دهد و نه نشان از شکسته شدن؛ صدایی که از عمق جان یک مادر برمی‌آید. او صحبت‌هایش را با دعایی خیر برای تمام جوانان این مرز و بوم آغاز می‌کند و می‌گوید: من همیشه و در هر قنوت نمازم، جوان‌های این سرزمین را دعا می‌کنم؛ آرزو دارم همه‌شان عاقبت‌بخیر شوند و در پناه خدا سلامت بمانند.

    این مادر صبور، آرش را جوانی توصیف می‌کند که لبخند، امضای همیشگی لبانش بود و دست‌گیری از دیگران، مرام نانوشته‌اش. او چنین می‌گوید: آرش من از آن جوان‌هایی بود که هیچ‌کس را ناامید نمی‌کرد؛ خیلی خوش‌اخلاق بود. هر جا می‌دید کسی گرفتار است، تا جایی که توان داشت دستش را می‌گرفت و گره از کارش باز می‌کرد.

    با عشق حسین(ع) قد کشید و کربلا را در تبریز دید

    حالا که جای خالی پسر در خانه سنگینی می‌کند، او با منطقی از جنس ایمان، دلتنگی‌هایش را التیام می‌دهد و می‌گوید: هر وقت که دلتنگی امانم را می‌برد، با خودم زمزمه می‌کنم که این دنیا برای هیچ‌کس ماندنی نیست. با خودم می‌گویم آرش هم باید می‌رفت، اما چه رفتنی بهتر از شهادت؟ او واقعاً لایق این مقام بود و خدا گلچینش کرد.

    ریشه‌های این ایثار را باید در روضه‌های کودکی جستجو کرد؛ آنجا که نام اباعبدالله (ع) بند دل آرش را پاره می‌کرد. مادر می‌گوید: پسرم از کودکی با عشق امام حسین (ع) بزرگ شد؛ وقتی نام ارباب می‌آمد، شانه‌هایش از گریه می‌لرزید. حالا هم که به یادش اشک می‌ریزم، گریه‌ام را به صبوری حضرت زینب (س) پیوند می‌زنم و با یاد مظلومیت حضرت علی‌اکبر (ع) آرام می‌گیرم.

    چه رفتنی بهتر از شهادت؛ مادر به فدایت!

    این روایتِ سرخ مادرانه با زمزمه‌ای پرافتخار به اوج می‌رسد: فرزندم در راه اسلام و اعتقاداتش از باارزش‌ترین دارایی‌اش گذشت؛ برای همین همیشه با افتخار به او می‌گویم؛ آرش جان، مادر به فدایت! خوش به سعادتت که در بهترین مسیر قدم گذاشتی و عاقبتت به زیباترین شکل، ختم به خیر شد.

    ویرانه های کوچه سند افشای دروغ ترامپ و نتانیاهو

    در امتداد روایتِ بی‌تابی‌های مادر، امین رضایی، برادر بزرگ‌تر آرش، از زخمی می‌گوید که سحرگاه چهارم فروردین‌ماه ۱۴۰۵ بر پیکر محله شهید قره‌باغی نشست. او از ویرانه‌های باقی‌مانده از کوچه شهید پناهپور، پرده از حقیقتی تلخ برمی‌دارد و می‌گوید: کسانی که مدعی هستند آمریکا و اسرائیل فقط به مراکز نظامی حمله می‌کند، بیایند و این صحنه‌ها را ببینند. این یک ادعا کاملاً اشتباه است؛ آن‌ها به قلب خانه‌های مردم هجوم آوردند، حادثه‌ای که در آن ۹ نفر پرکشیدند، خانه‌هایی آوار شد و مادر خانواده نیز به مقام جانبازی نائل گشت.

    امین که هنوز باورش نمی‌شود تقدیر، او و همسرش را در آن لحظه از خانه دور کرده بود تا بمانند و روایت‌گر این حماسه باشند، با غروری آمیخته به اشک می‌گوید: افتخار می‌کنم که مدال شهادت سهم خانواده ما شد. اگر نیاز باشد، من هم از جانم دریغ نمی‌کنم و با تمام وجود آماده‌ام تا در راه وطن و اسلام فداکاری کنم.

     

    او از برادری می‌گوید که اگرچه کوچک‌تر بود، اما تکیه‌گاهی پولادین برای خانواده به‌شمار می‌رفت؛ و چنین روایت می‌کند: در هر مشکلی، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که اول خدا و بعد هم آرش؛ می‌دانستم حتماً راهی پیدا می‌کند. او واقعاً شهیدگونه زندگی کرد.

    بخش دیگری از میراث آرش، در دستان جوانانی است که نان‌آور خانه‌هایشان شده‌اند. امین در ادامه حرف هایش می گوید: آرش، نصاب پرده‌ای بود که نگاهش از افق درآمد فراتر می‌رفت؛ او برای بیش از ۲۰ نفر کارآفرینی کرد و فوت‌وفن کار را رایگان به آن‌ها یاد داد. وقتی می‌پرسیدم چرا برای این آموزش‌ها دستمزدی نمی‌گیری؟ فقط می‌گفت؛ بی‌خیال! بگذار یاد بگیرند و نانی سر سفره خانواده‌شان ببرند.

    اما جان‌سوزترین بخش این روایت، پیوند ناگسستنی میان مادر و پسر است. امین با صدایی لرزان از شب‌هایی می‌گوید که مادر، خواب را بر چشمانش حرام می‌کرد تا قامت آرش را در آستانه در ببیند؛ او چنین می‌گوید: مادرم وابستگی عجیبی به آرش داشت؛ تا به خانه نمی‌رسید، نمی‌خوابید. می‌گفت بیدارم و منتظرم پسرم بیاید…حالا آرش آمده است، اما نه به رسم هر شب؛ این بار با ردایی از نور و مدالی بر سینه که تا همیشه مایه سربلندی خانه‌ کوچکشان در کوچه پناهپور خواهد بود.

    این دیدار توسط حوزه ۸ حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها و سپاه ناحیه غدیر انجام شده است.

    گفتگو از الهه مهدوی 

    انتهای پیام/

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *