چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفگاهی در جمعها میشنیدیم که میگفتند پاسدارها ویلا و حقوقهای کلان دارند؛ ما فقط سکوت میکردیم. وقتی حسین آقا شهید شد، حتی برخی فکر میکردند تشابه اسمی است، اما وقتی به خانه ۵۹ متری ما آمدند و سادگی زندگیمان را دیدند، منقلب شدند. گفتند چرا نگفته بودید او پاسدار است؟
سرویس فرهنگی تبریزبیدار / در روزگاری که هیاهوی زندگی، فرصت دیدن آدمهای بیادعا را از ما گرفته است، گاهی روایت یک خانه کوچک، یک زندگی ساده و چند جمله صادقانه، پرده از حقیقتی بزرگ برمیدارد؛ حقیقت مردانی که بیآنکه نام و نشانی بخواهند، سالها آرام و گمنام زیستند، از آسایش خود گذشتند و در نهایت نیز بیصدا، جانشان را فدای امنیت و آرامش مردم کردند. مردانی که نه در قاب تجمل و شعار، بلکه در متن زندگی روزمره، با نماز اول وقت، حساسیت به بیتالمال، دلدادگی به اهلبیت(ع) و تحمل زخمهای خاموش، معنای واقعی شهیدگونه زیستن را معنا کردند.
شهیدانه زیست و غریبانه پرکشید
روایت زندگی سردار شهید حسین فیضی نهر، تنها روایت یک فرمانده یا یک رزمنده نیست؛ روایت مردی است که در میان تمام سختیها، هم برای خانوادهاش تکیهگاه بود، هم برای دوستانش پناه، هم برای کودکان محله معلم قرآن و درس، و هم برای همرزمانش نماد اخلاص و ایثار. مردی که سالها بیادعا در لباس خدمت زیست و حتی نزدیکترین اطرافیانش نیز نمیدانستند چه مسئولیت سنگینی بر دوش دارد. زندگی او، تصویری روشن از نسلی است که بیهیاهو از وطن دفاع کردند و سهم خود را نه در رفاه و شهرت، بلکه در مجاهدت و غربت جستوجو کردند.

در میان تمام روایتهای پس از شهادت، شاید تلخترین و در عین حال باشکوهترین بخش ماجرا، سخنان همسری باشد که با صبری زینبی، از مردی سخن میگوید که آگاهانه مسیر شهادت را انتخاب کرده بود. زنی که حالا در میانه دلتنگیهای بیپایان، رسالتی بزرگ را بر دوش خود احساس میکند؛ تربیت فرزندانی که یادگار راه پدری هستند که عاشقانه برای آرمانهایش ایستاد. خانهای کوچک، سالها زندگی ساده، اشکهای پنهان برای زیارت، گلایههای عاشقانه زیر پرچم اهلبیت(ع) و انتظار کودکی که هنوز چشم به جهان نگشوده، همه و همه قطعات روایتی هستند که از دل آن میتوان عظمت یک سبک زندگی را دید؛ سبک زندگی مردانی که پیش از شهادت، سالها شهیدانه زندگی کرده بودند.
اکنون، در میان بغضهای فروخورده همسر، دلتنگی خواهر، بیقراری فرزندان و خاطراتی که یکییکی جان میگیرند، نام شهید حسین فیضی نهر نه فقط به عنوان یک رزمنده، بلکه به عنوان نماد اخلاص، گمنامی و وفاداری در ذهنها ماندگار شده است؛ مردی که حتی در واپسین روزهای عمرش نیز گویی بوی رفتن را حس کرده بود و آرامآرام خود را برای پرواز آماده میکرد.
رقیه بابایی، همسر شهید جنگ رمضان حسین فیضی نهر، با آرامشی ستودنی از راهی میگوید که همسرش با آگاهی انتخاب کرد، او میگوید: در مراسمهای مختلف، بسیاری از دوستان ابراز مدیونی و شرمندگی میکنند، اما حقیقت این است که حسینآقا خودش این مسیر را برگزید. من و خانوادهاش در تمام این سالها تنها یک وظیفه داشتیم و آن هم همراهی با او بود. حسین به تکلیف خود عمل کرد و اکنون نوبت من است؛ تکلیف من این است که اگر لایق باشم، فرزندان او را در همان مسیری که خودش به آن عشق میورزید، تربیت کنم.

همسر شهید، حسینآقا را فراتر از یک همسر و در قامت یک استاد توصیف میکند که بسیاری از حقایق زندگی را با رفتار و زبان بیزبانی به او آموخته بود. او از روزهای پس از شهادت به عنوان بزرگترین شوک زندگیاش یاد کرده و خاطرهای از جنگ دوازده روزه را چنین روایت میکند: همیشه برای سلامتیاش نذر و نیاز میکردم. در آن جنگ، او بال برای پرواز داشت اما انگار دست و پایش بسته بود تا بماند و در زمانی دیگر پر بکشد.
لحظات وداع و مراسمهای پس از شهادت، برای این همسر صبور سرشار از بیم و امید بوده است. او با صداقتی تکاندهنده میگوید: وقتی در مسجد طوبی پرچم حضرت ابوالفضل (ع) را آوردند، دلم شکست. از دور که پرچم را دیدم با لحنی پر از گلایه گفتم «من اینهمه نذر و نیاز کردم، حالا باید اینگونه امتحان شوم؟» حتی وقتی پرچم را نزدیک آوردند، از شدت غصه با اخم دستم را روی آن کشیدم. چند روز بعد در فرهنگسرای الغدیر، در حالی که دیگر توان و حوصله نداشتم، پرچم حضرت معصومه (س) را آوردند. آنجا بیشتر گریه کردم؛ چرا که در ۱۱ سال زندگی مشترکمان، فقط یکبار قسمت شد به زیارت مشهد برویم. همیشه تشنه زیارت بودم و با شنیدن خبر سفر دیگران، پشت تلفن اشک میریختم. آن روز به حضرت معصومه (س) اعتراض کردم و گفتم برادرت سهم ما را از زیارت کم کرد. اما خیلی زود عنایتشان را نشان دادند؛ خادمان بدون اطلاع قبلی، اول اردیبهشتماه برای تولد همسرم سر مزارش آمدند و من آنجا حس کردم که تنها نیستم؛ حسین و ائمه(ع) حواسشان به ما هست.

فرماندهی که برای آب وضویش هم استعلام و مرخصی گرفت
خانم بابایی به مصداق کلام حاج قاسم اشاره میکند که فرمود شهید باید شهیدانه زندگی کند، از تقوای بالای همسرش چنین میگوید: حسین آقا روی شرعیات و نماز اول وقت بسیار حساس بود. مدتی بود که قبض آب خانه ما کمتر از حد معمول میآمد. او چندین بار با سازمان آبیاری تماس گرفت اما وقتی جوابی نگرفت، یک روز مرخصی گرفت و حضوری پیگیر شد. دو مأمور را به خانه آورد تا کنتور را تعویض کنند؛ تأکید داشت که ما با این آب وضو میگیریم و نباید شبههای در آن باشد.
پایان ۱۱ سال تهمت؛ ویلای ۵۹ متری در بنبست پایین شهر! / ما را حلال کنید؛ نمیدانستیم تو پاسداری!
همسر شهید از مظلومیت و گمنامی همسرش در زمان حیات میگوید: کسی شغل او را نمیدانست. هر جا میپرسیدند، میگفت در شرکت خصوصی شاغل است. گاهی در جمعها میشنیدیم که میگفتند پاسدارها ویلا و حقوقهای کلان دارند؛ ما فقط سکوت میکردیم. وقتی حسین آقا شهید شد، حتی برخی فکر میکردند تشابه اسمی است، اما وقتی به خانه ۵۹ متری ما آمدند و سادگی زندگیمان را دیدند، منقلب شدند. گفتند چرا نگفته بودید او پاسدار است؟ ما به این قشر بدبین بودیم، ما را حلال کنید ما بعد از یازده سال زندگی مشترک، تازه اقساط خانه ۵۹ متریمان را تمام کرده بودیم.

آخرین امانتِ بابا؛ مسافری که پدر را ندید
امروز از شهید حسین فیضی، دو فرزند به نامهای مهدیار ۹ ساله و مهرسا ۶ ساله به یادگار مانده است، اما این حماسه فصلی دیگر نیز دارد. همسر شهید با افتخار پرده از رازی برمیدارد که هم جانسوز است و هم نویدبخش قرار است تا چند ماه آینده، فرزند سوم ما به دنیا بیاید؛ فرزندی که پیش از آمدنش، ردای شهادت پدر را دیده و میراثدار راه مردی خواهد بود که در راه دفاع از وطن و آرمانهایش از عزیزترین کسانش گذشت.
همسر شهید در پایان تاکید میکند: اگرچه دلتنگی اذیت میکند، اما وقتی سر مزارش میروم، حس میکنم کنارم نشسته و حرفهایم را میشنود. چون میدانم جایش خوب است، من هم حالم خوب است.

در ادامه این روایتها، معصومه فیضی، خواهر شهید حسین فیضی، از برادری میگوید که از همان کودکی با ایثار و صبوری قد کشید، او روایتش را از روزهای سخت یتیمی آغاز میکند: حسینآقا تنها ده سال داشت که سایه مادرمان از سرمان رفت و غبار یتیمی بر چهرهاش نشست. او از ۹ سالگی با اشتیاق تمام فعالیت در بسیج را از پایگاه حضرت ابوالفضل(ع) محلهمان شروع کرد. انس عجیبی با کلام وحی داشت؛ هم قاری قرآن بود و هم مؤذن مسجد. با آنکه خودش هنوز کودک بود، بچههای محله را دور خود جمع میکرد و به آنها قرآن درس میداد.
او در دروس مدرسه، بهویژه ریاضی، عربی و زبان بسیار توانمند بود. همین توانمندی باعث شده بود خانهمان پناهگاه بچههایی شود که توان مالی برای شرکت در کلاسهای تقویتی نداشتند؛ حسین با سعهصدر دمِ در میایستاد و اشکالات درسیشان را رفع میکرد. رابطه ما فراتر از خواهر و برادری بود؛ صمیمیترین رفیق و همدم هم بودیم و تمام درد و دلهایمان را با هم میگفتیم. هر بار که به خانه ما میآمد، با خودش صفا و آرامش میآورد.

مردی که نخواست دیده شود تا خدا او را خرید
خواهر شهید از صبوریِ برادر در تحمل جراحتهای جنگ روایت میکند: در جنگ دوازده روزه، موج انفجار او را گرفته بود و گوشهایش سنگین شده بود، اما لب به قرص و مسکن نمیزد. همسرش با نگرانی میگفت حسین درد شدیدی دارد اما دکتر نمیآید. هر چه اصرار کردم، با همان لبخند همیشگیاش میگفت چیزی نیست، خوب میشوم. حتی در همین نبرد اخیر، چند روز قبل از شهادت ترکش خورده بود. وقتی به خانه ما آمد، به برادرزادهام گفت بعد از افطار پاهایم را ماساژ بده، اما هر کار کردیم جورابهایش را درنیاورد؛ نمیخواست چشم ما به زخم ترکشها بیفتد و بیتاب شویم. بعدها فهمیدیم به او دستور استراحت داده بود، اما او گفته بود «خون من رنگینتر از بقیه رزمندگان نیست.»
بخش تکاندهنده این روایت، آگاهی شهید از زمان پروازش است، حسین انگار از رفتنش خبر داشت. چند روز قبل از شهادت، مقداری خرما خرید و به همسرش گفت: اینها را در یخچال بگذار، لازم میشود؛ گویا برای مراسم خودش پیشبینی کرده بود. یکشنبه آخر که طبق عادت همیشگی به خانهمان آمد، گفت فردا نمیآیم چون شیفت هستم. با شنیدن این جمله انگار دلم پاره شد؛ حسی به من میگفت این آخرین دیدار است. به او گفتم کاش جنگ تمام شود یا حداقل آتشبس شود، اما نگاه او جای دیگری بود.
آخرین روزی که عازم شیفت شد، در مسجد زیارت عاشورا خواند. بعد از دعا رو به دوستانش کرده و با اطمینان گفته بود: این آخرین زیارت عاشورایی است که من برایتان میخوانم؛ از هفته بعد پسرم، مهدیار، بهجای من خواهد خواند. حالا حسین به آرزویش رسیده و دختر کوچکش، بیش از همه ما، بیقرارِ پدری است که خود میدانست مسافر آسمان است.
سردار شهید حسین فیضی نهر، متولد ۱۳۶۰ و از رزمندگان حوزه موشکی سپاه پاسداران پس از سالها مجاهدت و زندگی شهیدگونه، در تاریخ ۲۶ اسفندماه ۱۴۰۵ در پی حملات اسرائیلی_ آمریکایی به یکی از روستاهای تبریز، شهد شیرین شهادت را نوشید و به همرزمان شهیدش پیوست.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید