چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفدر خانهای که عطر ایثار در فضای آن پیچیده است، زنی صبور نشسته که نامش با افتخارِ همسری و مادریِ شهید گره خورده است. «خدیجه فرزانه»، همسر شهید اکبر فرزانه و مادر شهید هادی فرزانه، لب به سخن میگشاید و از روزهایی میگوید که تقدیر، میان تولد و تکلیف، راهی به سوی آسمان برای عزیزانش گشود.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: مردی که «به روی چشم» کلامش بود؛ شهید اکبر فرزانه جوانمرد بازاری از محله قراملک تبریز که بسیجی وار همراه با فرزند بسیجیاش هادی جانفدای اسلام و ایران شد.
زنی که دو کوه استوارش را از دست داد اما نلرزید
آنچه در خاطر اهل خانه و محله حک شده، مرام و معرفت مردی است که شادی دیگران را به آرامش خود ترجیح میداد.
در خانهای که عطر ایثار در فضای آن پیچیده است، زنی صبور نشسته که نامش با افتخارِ همسری و مادریِ شهید گره خورده است. «خدیجه فرزانه»، همسر شهید اکبر فرزانه و مادر شهید هادی فرزانه، لب به سخن میگشاید و از روزهایی میگوید که تقدیر، میان تولد و تکلیف، راهی به سوی آسمان برای عزیزانش گشود.
از قراملک تا ملکوت؛ قصه امنیت آفرینان محله
همسر شهید فرزانه با لبخندی که از سالها خوشبختی در کنار او حکایت دارد، میگوید: اکبر در تمام ۲۴ سال زندگی مشترکمان، هیچگاه نگذاشت قند در دلم آب شود. هر درخواستی از او داشتم، با همان لحنِ مهربانش میگفت «روی چشمم». او نه تنها در خانه، که در کل منطقه قراملک به خوشاخلاقی و شوخطبعی شهرت داشت و حضورش در هر جمعی، مایه نشاط و دلگرمی بود.

قهرمان گمنامِ خدمت به محرومین
روح بزرگ این شهید، فراتر از دیوارهای خانهاش بود. همسر شهید از دست به خیر بودن او چنین روایت میکند: از لحاظ جانی و مالی از هیچ کمکی به دیگران دریغ نمیکرد. کافی بود کسی زنگ بزند و از او کمکی بخواهد؛ با تمام وجود و به قول معروف «با کله» برای رفع مشکلش میرفت. اکبر، پناهگاه گرفتاران بود.
او به سنتِ نیکوی خانواده همسرش در روز شهادت حضرت زهرا(س) اشاره کرده و میگوید: پدر شوهرم هر سال در ایام فاطمیه احسان و نذری داشتند. اکبر همیشه اصرار میکرد که توزیع غذاها را به او بسپارند. یکبار که از او پرسیدیم این غذاها را به کجا میبری، متوجه شدیم که او چقدر دقیق و دغدغهمندانه عمل میکند. میگفت در کوچهها میگردم و هر پیرمرد یا پیرزنی را که میبینم، به آنها غذا میدهم؛ او بهویژه به سراغ خانوادههایی میرفت که میدانست از لحاظ معیشتی در مضیقه هستند تا برکت نذری حضرت زهرا(س) را به سفرههایشان برساند.

فرزندی که تکیهگاه والدین بود
مهر و محبتِ شهید اکبر فرزانه به پدر و مادرش، زبانزد همسرش است. خانم فرزانه در اینباره میگوید: اکبر همیشه به فکر والدینش بود و هیچگاه آنها را فراموش نمیکرد. هر جمعه با تاکید میگفت که باید به باغ برویم تا آنها تنها نباشند. او معتقد بود که برکت زندگیاش از دعای خیر پدر و مادر است و تا آخرین لحظه، سایهای امن و دلسوز برای آنها باقی ماند.
این بخش از زندگی شهید نشان میدهد که او پیش از آنکه با جامه شهادت به ملکوت برسد، در کوچهپسکوچههای قراملک و در قلب خانوادهاش، رسم ایثار و مردمداری را به کمال رسانده بود.

خانم فرزانه با یادی از بیستوچهار سال زندگی مشترک، همسرش را اینگونه توصیف میکند: اکبر مثل یک کوه همیشه پشت من بود و حالا که او و هادی رفتهاند، انگار دو کوه بزرگ را از دست دادهام.
او به تقویمی اشاره میکند که برگی از آن هرگز از یادش نمیرود و میگوید: همسرم درست یک روز مانده به سالروز تولدش شهید شد؛ گویی میخواست تولد واقعیاش را در عالم ملکوت جشن بگیرد.
درس عشق را پیش از جشن تکلیف آموخت
داستان هادی، پسر نوجوان این خانواده، اما رنگ و بوی دیگری دارد. مادر هادی با بغضی در گلو میگوید: پسرم خودش را برای جشن تکلیف آماده میکرد، اما پیش از آنکه روی زمین به تکلیف برسد، مدال شهادت بر سینه چسباند و آسمانی شد.
آخرین آغوش؛ پیشگوییِ معصومانه یک شهید
بخش جانسوز روایت این مادر، به آخرین شب حضور هادی در خانه برمیگردد. او با لحنی که از عمق دلتنگیاش حکایت دارد، تعریف میکند: آخرین شبی که فردایش هادی رفت، پیش من آمد و گفت «مامان، امشب مرا بغل کن؛ میخواهم پیش تو بخوابم. من که باور نمیکردم این آخرین دیدار باشد». به شوخی به او گفتم «مادر جان، تو دیگر برای خودت مردی شدهای، گشت میروی، فعالیت میکنی؛ خجالت نمیکشی میخواهی پیش مادرت بخوابی؟»
مادر شهید فرزانه در حالی که اشک چشمانش را پاک میکند، ادامه میدهد: هادی با نگاهی که انگار از رازی بزرگ خبر داشت، به من گفت «مامان، این آخرین شبی است که با تو میخوابم؛ دیگر هیچوقت از تو نخواهم خواست که پیش تو بخوابم…»
خانم فرزانه میگوید: هادی فردای آن شب رفت و همانطور که گفته بود، دیگر هیچوقت برنگشت تا دوباره در آغوش مادرش آرام بگیرد. او رفت تا در آغوش امن الهی برای همیشه آرام بگیرد.
عهدی که در خیمه خانواده بسته شد؛ مگر من از حسین فهمیده کمترم؟
در روزهایی که داغِ بزرگِ شهادتِ رهبرمان بر دلها سنگینی میکرد، در خانه شهید فرزانه عهدی متفاوت بسته شد. همسر شهید با مرور آن لحظاتِ پُرشور میگوید: آن روزها که غم در چشمان همه موج میزد، در خانه دور هم جمع شدیم و عهد بستیم که نگذاریم حرف آقا بر زمین بماند. اکبر و هادی مهیای رفتن شدند؛ گفتند ما برای گشتزنی و پاسداری از امنیتِ کوچهها میرویم.
او از بیتابیهای پسر نوجوانش، هادی، برای حضور در میدان نبرد میگوید؛ نوجوانی که سنِ کم، مانعی برای روحِ بزرگش شده بود. مادر هادی روایت میکند: هادی سن و سالی نداشت و ابتدا او را برای گشتزنی قبول نمیکردند. اما او با همان غیرتِ نوجوانانهاش ایستاد و گفت: مگر من به اندازه حسین فهمیده نیستم؟ من حتی یک سال هم از او بزرگترم!
خانم فرزانه ادامه میدهد: وقتی اصرار و اشتیاق هادی را دیدم و پدرش هم گفت که اگر اجازه بدهی، هادی هم با من بیاید، دلم لرزید اما قرص ماند. رو به هر دویشان کردم و گفتم «بروید؛ بروید و خیابانها را خالی نگذارید.» راهیشان کردم چون میدانستم وطن و آرمانمان حالا به این بازوها نیاز دارد.
زینب وار در خیابان میمانیم
اما حماسه این خانواده تنها به مردانش ختم نشد. خدیجه فرزانه از نقش خود و دخترش در آن روزهای حساس اینگونه پرده برمیدارد: وقتی آنها رفتند، من و دخترم هم در خانه نماندیم. شبها پا به پای مردم به خیابانها میرفتیم تا به همه بگوییم پرچم ایران هرگز بر زمین نخواهد ماند. ما میخواستیم ثابت کنیم که دفاع از این خاک و انقلاب، پیر و جوان یا زن و مرد نمیشناسد.

مادر و همسر شهید فرزانه، با نگاهی روشن به آینده، بر ادامه این مسیر تاکید کرده و میگوید: آنها راهشان را پیدا کردند و به مقصودی که میخواستند رسیدند. ما نیز تا روزی که رهبرمان حکم کنند، در وسط این میدان خواهیم ماند. عهد بستهایم که انشاءالله زینبوار در این راه استوار بمانیم و اجازه ندهیم جای خالی عزیزانمان احساس شود.
در میان سطور زندگی شهید اکبر فرزانه، فصلی وجود دارد که از سالها مجاهدت بیادعا حکایت میکند. او مردی از تبار بازار بود که رزق حلال را با عطر بسیج پیوند زده بود. همسر شهید با افتخار از سوابقِ درخشان او میگوید: اکبر از همان دوران کودکی، جانش با فرهنگ بسیجی عجین شده بود. او هرچند در بازار مشغول به کار بود، اما هیچگاه نسبت به بحرانها و تلاطمهای کشورش بیتفاوت نبود. رد پای او در تمامی صحنههای سخت دیده میشد؛ از حضور در جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان گرفته تا ایستادگی در برابر اغتشاشات دیماه و دیگر میدانهای دفاع از امنیت.
خانم فرزانه به تفاوت آخرین حضورِ همسرش اشاره کرده و از تصمیمی بزرگ پرده برمیدارد: هر بار که غبار حادثهای بر کشور مینشست، اکبر خودش بهتنهایی راهی میشد. اما این بار، تقدیر به گونه دیگری رقم خورد. ما با هم تصمیم گرفتیم که هادی را هم همراه پدرش بفرستیم؛ میخواستیم او هم در مکتبِ پدر، درس دفاع از وطن را بیاموزد و یاد بگیرد که در روزهای سخت، چگونه باید پشتِ مردم و رهبرش بایستد.
هادی زودتر رفت تا شهادت پدر را نبیند
رابطه هادی و پدرش، رابطهای فراتر از یک نسبتِ فرزندیِ ساده بود. مادرِ هادی از وابستگیِ عمیق این دو میگوید: هادی وابستگی شدیدی به پدرش داشت؛ آنقدر که جدا کردن این دو از هم ناممکن به نظر میرسید. حتماً در این میان حکمتی الهی نهفته بود که خداوند هر دوی آنها را با هم برگزید و نامشان را کنار هم در دفتر سرخ شهادت ثبت کرد.
او با کلامی که از عمقِ جانش برمیآید، به نکتهای ظریف و دردانگیز اشاره میکند: هادی کمی زودتر از پدرش به مقام شهادت رسید. من فکر میکنم این هم از مهربانیِ خدا بود؛ هادی زودتر رفت تا شاهدِ لحظه شهادتِ پدر نباشد و با دلی آرام، پیش از او به استقبال ابدیت برود. او رفت تا در بهشت، چشمانتظار پدری بماند که تمامِ زندگیاش را از او الگو گرفته بود.
داستان زندگی هادی، سالها پیش از آنکه در میدان شهادت رقم بخورد، در قنوتهای پر تمنّای یک مادر آغاز شده بود. خانم فرزانه با مرور خاطرات شیرینِ انتظار برای تولد فرزندش، از پیمانی معنوی پرده برمیدارد: ما از خدا فرزند پسر میخواستیم؛ اما من با خدای خود عهدی داشتم. هر روز بعد از نماز مغرب و عشا، سر بر آستانش میساییدم و دعا میکردم که خدایا، اگر پسری به من میدهی که قرار است باعث سرافکندگیام شود، آن را نمیخواهم؛ اما اگر فرزندی عطا میکنی که مایه سربلندی و افتخار باشد، با جان و دل پذیرا هستم.
حکایت انتخاب نام هادی
استجابتِ این دعا، با نشانهای آسمانی همراه بود. مادر شهید روایت میکند: درست در روز شهادت امام هادی (ع) بود که فهمیدیم فرزندمان پسر است. همانجا در دلم گذشت که نامش را به یمنِ این روز، «هادی» بگذارم. وقتی موضوع را با همسرم در میان گذاشتم، او هم با آرامش پذیرفت و هیچ اصراری بر نام دیگری نداشت؛ انگار نامِ هادی از پیش در آسمانها برای او انتخاب شده بود.
اگرچه هادی هنوز به سن رسمی تکلیف نرسیده بود، اما منش و رفتار او از بلوغی فکری و معنوی حکایت داشت. مادرش او را اینگونه توصیف میکند: هادی پسری بسیار باایمان، سربهزیر و مؤدب بود. با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، اما چندین سال بود که با عشق و علاقه نماز میخواند. او حتی دو سالِ آخر زندگیاش را با وجود سنِ کم، تمام روزههایش را کامل گرفت. هادی فقط به فکر خودش نبود؛ او در میان دوستانش هم مثل یک چراغ راهنما بود و همیشه آنها را تشویق میکرد که نمازشان را اول وقت بخوانند.
عشق به ولایت در جانِ نوجوانِ انقلابی
بخش دیگری از هویتِ این شهید نوجوان، در پیوند عمیق او با رهبر و مقتدایش خلاصه میشد. خانم فرزانه از اشتیاقِ هادی برای شنیدن سخنان رهبری میگوید: هادی بهشدت ولایی بود. او منتظر نمیماند تا کسی به او چیزی بگوید؛ خودش شخصاً سخنرانیهای حضرت آقا را دانلود میکرد، با دقت گوش میداد و سعی میکرد در زندگیاش به کار ببندد. او در همان نوجوانی، راهش را با بصیرت انتخاب کرده بود.
این مادر صبور در پایان با نگاهی به گذشته میگوید: خداوند دقیقاً همان چیزی را که خواسته بودم به من بخشید؛ پسری که نه تنها باعث سرافکندگی نشد، بلکه امروز با شهادتش، سرِ مرا در دو جهان بلند کرد.
گفتنی است شهیدان اکبر و هادی فرزانه در ۲۷ اسفند ماه سال ۱۴۰۴ در حال ماموریت تامین امنیت شهروندان در منطقه قراملک به همراه ۱۱ نفر از بسیجیان این محله در پی حمله هوایی دشمن متجاوز آمریکایی صهیونی به شهادت رسیدند.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید