چرا کارت آزاد به همه نمیرسد؟ / «کارت آزاد نداریم»؛ شائبه فروش زیر ذرهبین
نباید به اختلافات سیاسی و گسلهای قومی دامن زد
تهاجم دشمن آمریکایی به یک منطقه نظامی در تبریز
حاج عباس؛ پاسدار اقتدار ایران/ تولدی در معراج شهادت
فراخوان جذب 33 نیروی جدید در کمیته امداد آذربایجان شرقی
حمله تروریستی آمریکا به منطقه نظامی جنوب غرب تبریز / یک شهید و چند مجروح
صدای انفجار در غرب تبریز
روحانیِ قرآنیِ مجاهد و مرد میدانهای تکلیفآنچه در این مصاحبه میخوانید، روایت صمیمانه دختران پاسدار شهید جواد نجفیان از پدری است که در ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، در حمله رژیم صهیونیستی به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت، رسید.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار / بعضی روایتها با اشک آغاز میشوند، اما به امید ختم میشوند. روایت دختران سردار شهید جواد نجفیان از همین جنس است؛ روایتی که از روزهای کودکی در مسجد و چادر کوچک نماز شروع میشود، از جادههای طولانی که پدری برای آینده فرزندانش پیمود، عبور میکند، به زیارتهایی میرسد که با توکل گره میخورد و سرانجام در صبحی تلخ، به خبر شهادت ختم میشود.

برای فرزندان شهید نجفیان، پدر تنها نانآور خانه نبود؛ معلم نماز، همراه روزهای کودکی، تکیهگاه لحظههای سخت و مردی بود که با رفتار خود، ایمان، محبت و مسئولیتپذیری را به آنها آموخت و برای ساختن آینده دخترانش، ساعتها مسیرهای طولانی را پیمود، بیآنکه از سختی راه سخنی به میان بیاورد.
اکنون اگرچه جای او در خانه خالی است، اما خاطراتش در گوشهگوشه زندگی خانواده جریان دارد؛ از نماز اول وقتی که بر آن تاکید داشت، تا توکلی که در زیارت حضرت معصومه(س) به فرزندانش آموخت و حتی خوابهایی که پس از شهادتش، مرهم دلهای داغدار دخترانش شد.

آنچه در ادامه میخوانید، روایت صمیمانه دختران پاسدار شهید جواد نجفیان از پدری است که در ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، در حمله رژیم صهیونیستی به مرکز آموزشی شهید تجلایی به آرزوی دیرینه خود، یعنی شهادت، رسید؛ اما برای خانوادهاش، هنوز هم همان پدری است که آرام در گوششان زمزمه میکند: چرا گریه میکنید؟ من که کنار شما هستم.
چادر کوچکم را بابا خریده بود…
مهدیه نجفیان هنوز هم وقتی از پدرش حرف میزند، اولین خاطرهای که به یاد میآورد، یک چادر کوچک است؛ چادری که پدر و مادرش زمانی برای او خریدند که تازه دو ساله شده بود و میتوانست راه برود.
او با لبخندی که دلتنگی در آن پیداست، میگوید: از همان دو، سه سالگی بابا دستم را میگرفت و با خودش به مسجد میبرد. تا قبل از اینکه به سن تکلیف برسم، نماز خواندن را از بابا یاد گرفته بودم و کنار او نماز میخواندم.
برای شهید نجفیان، نماز اول وقت فقط یک توصیه نبود؛ بخشی از سبک زندگیاش بود. دخترش میگوید: پدر نسبت به نماز اول وقت حساسیت زیادی داشت و گاهی همین موضوع باعث میشد میان آنها بحثهای پدر و دختری شکل بگیرد؛ بحثهایی که آن روزها شاید برای یک کودک سخت بود، اما امروز به شیرینترین خاطرات زندگیاش تبدیل شده است.
بابا هیچوقت نگذاشت کسی بگوید چون دختر هستید…
مهدیه کمی سکوت میکند و بعد از روزهایی میگوید که بعضیها به پدر و مادرش میگفتند شما دو دختر دارید، کاش یک پسر هم داشتید. برای دخترها این همه هزینه نکنید، آخرش ازدواج میکنند و میروند. اما پدرش هیچوقت چنین نگاهی نداشت.
به خاطر محل کارش در شهرستان، امکانات آموزشی در محل زندگیشان وجود نداشت، اما این موضوع باعث نشد از آموزش دخترش صرفنظر کند. او هر هفته مهدیه را برای شرکت در کلاسهای آموزشی به شهرستان دیگری میبرد؛ مسیری که نزدیک به یک ساعت طول میکشید و گاهی فقط برای یک کلاس، چهار تا پنج ساعت در راه بودند.

مهدیه با بغض میگوید: بابا هیچوقت نگفت ببین چقدر راه میآیم یا چقدر برایت زحمت میکشم. هیچوقت منتی سرم نگذاشت. انگار همه این سختیها برایش عادی بود؛ فقط میخواست ما درس بخوانیم و پیشرفت کنیم.
گفتند… وادی رحمت
نوبت به مهدیس، دختر کوچک شهید نجفیان، که میرسد، روایت رنگ دیگری میگیرد؛ روایتی که با گریههای مادر آغاز میشود.
او میگوید: روز شهادت بابا با صدای گریههای مادرم از خواب بیدار شدم. فقط گفت محل کار پدرت را بمباران کردهاند. فکر میکردیم مجروح شده و برای همین به بیمارستان شهید محلاتی رفتیم.
خانواده از اتاقی به اتاق دیگر میرفتند و هنوز کسی چیزی از شهادت نمیگفت. تا اینکه یکی از کارکنان بیمارستان از آنها پرسید منتظر چه کسی هستند. مهدیس نام پدرش را گفت. پاسخ کوتاه بود: حالش بد بود… به جای دیگری منتقلش کردیم.
با نگرانی پرسید: کجا؟
کارمند بیمارستان فقط گفت: وادی رحمت.

مهدیس میگوید: آن لحظه متوجه منظورش نشدم. میخواستم بروم این خبر را به مادرم بدهم، اما همان موقع فهمیدم کسانی را به وادی رحمت میبرند که دیگر به خانه برنمیگردند…
خواهر امام رضا(ع) هوایمان را داشت
در میان خاطرات تلخ، مهدیس از خاطرهای یاد میکند که هر بار تعریفش میکند، لبخند کوتاهی روی صورتش مینشیند؛ خاطرهای از سفری که برای خانواده نجفیان، تنها یک سفر زیارتی نبود، بلکه نشانهای از توکل همیشگی پدر به اهلبیت(ع) بود.
او میگوید: یک بار با ماشین شخصی میخواستیم به مشهد برویم. تصمیم گرفتیم یک شب در قم بمانیم، حرم حضرت معصومه(س) را زیارت کنیم و بعد راهی مشهد شویم. از قبل برای قم هتل رزرو نکرده بودیم. آن روز حتی غذا هم نخورده بودیم.
مهدیس میگوید: در آن شرایط، پدرش با آرامش همیشگی گفت اول برویم زیارت، بعد ببینیم چه میشود. خواهر امام رضا(ع) حواسش به همه چیز هست.
او ادامه میدهد:همه چیز را به همان توکل سپردیم و وارد حرم شدیم. هنوز دقایقی از حضورمان نگذشته بود که یکی از خادمان به سمت ما آمد، احوال پرسید و وقتی فهمید مسافر هستیم، تعداد اعضای خانواده را سؤال کرد. خادم گفت امروز مهمان حضرت معصومه(س) هستید. با اینکه چندین بار به قم آمده بودیم، هیچوقت غذای نذری قسمت ما نشده بود، اما آن روز بدون اینکه چیزی بخواهیم، خودشان ما را دعوت کردند. آن لحظه، پدر با همان لبخند همیشگی رو به خانواده کرد و گفت دیدید؟ حضرت معصومه(س) هوامونو داشت.
اما لطف اهلبیت(ع) به همانجا ختم نشد. هنوز از حال و هوای حرم فاصله نگرفته بودند که یکی از همکاران شهید تماس گرفت و خبر داد محل اسکانشان نیز فراهم شده است.
مهدیس میگوید: بابا همیشه اعتقاد داشت اگر کار را به خدا و اهلبیت(ع) بسپاری، راهش را خودشان باز میکنند.
فقط میخواهم اسم کوچهمان، اسم بابا باشد
دختر کوچک شهید، وقتی از پدر حرف میزند، از درخواست بزرگی نمیگوید؛ آرزویش تنها ماندگار شدن نام پدر در همان کوچهای است که سالها با خاطرات او زندگی کردهاند.
او میگوید: از مسئولان فقط یک خواهش دارم؛ اگر امکانش هست، اسم کوچهمان را به نام پدرم بگذارند. دوست دارم هر روز که از خانه بیرون میآییم یا برمیگردیم، نام بابا جلوی چشممان باشد و یادش همیشه زنده بماند.
برای او، این فقط تغییر نام یک کوچه نیست؛ نشانی است از مردی که زندگیاش را برای مردم و کشورش گذاشت و حالا تنها چیزی که از او مانده، خاطراتی است که هر روز در خانه و کوچه مرور میشوند.
بابا میگفت؛ چرا گریه میکنید؟ من که کنار شما هستم.
از میان همه خاطراتی که مهدیه از پدرش دارد، یکی از آنها رنگ دیگری دارد؛ خوابی که هنوز هم هر بار به یادش میآورد، آرام میشود.
او میگوید: حدود یک ماه از شهادت بابا گذشته بود. اصلاً آرام و قرار نداشتم. هر شب همان صحنههایی را میدیدم که روز شهادتش دیده بودم؛ وقتی همه گریه میکردند و وقتی او را تشییع کردیم. تمام آن تصاویر مدام جلوی چشمم بود.
دختر بزرگ شهید لحظهای سکوت میکند و بعد ادامه میدهد: اما در تمام آن خوابها، بابا کنارم بود. با همان چهرهای که همیشه داشت، آرام و مهربان نگاهمان میکرد.
بعد، جملهای را تکرار میکند که هنوز هم با گفتنش صدایش میلرزد. بابا میگفت؛ برای چه گریه میکنید؟ من که کنار شما هستم.
برای خیلیها شاید این فقط یک خواب باشد، اما برای دختر شهید نجفیان، همان چند جمله، مرهم روزهایی شد که نبود پدر را بیش از همیشه احساس میکرد.
شاید شهید نجفیان دیگر پشت در خانه منتظر بازگشت دخترانش نباشد، دیگر دست کوچک آنها را برای رفتن به مسجد نگیرد و دیگر آن مسیرهای طولانی را برای رساندنشان به کلاسهای درس طی نکند؛ اما در نگاه دخترانش، او هنوز همان پدری است که حضورش در خانه تمام نشده است.
پدری که یادش در نمازهای اول وقت زنده میشود، در هر زیارتی که نام اهلبیت(ع) به میان میآید، در هر موفقیتی که ثمره زحمتهای اوست و در هر شبی که دلتنگی، فرصت خواب را از دخترانش میگیرد.
برای آنها، شهادت پایان حضور پدر نبود؛ آغاز حضوری شد که دیگر با چشم دیده نمیشود، اما در تمام لحظههای زندگیشان جریان دارد.
گفتگو از الهه مهدوی
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید