یک جمله برای دلشوره کافی بود؛ «در دسترس نیست» / شامِ بی محمد
آزمون هماهنگی در گلزار شهدای تبریز / پایان پروژه و آغاز نظارت؟
این دیگر آزادی نیست!
وقف پشتوانه اقتصادی اسلام
یک گل با پاس بیرو / تداوم صدرنشینی با برد گل گهر
نسخه پیچ های تماشاگر فشن! / بروید دنبال خیاط!
روایت بیزیم محله از اهالی عباسی؛ یک پل، گره یک محله
آمریکا تابآوری مردم ایران را با فشار اقتصادی هدف گرفته استمحمد مثل همیشه از خانه بیرون رفت؛ وضو گرفت، نمازش را خواند، دلش برای دخترهایش تنگ شده بود و قرار بود بعد از انجام مأموریتش دوباره به خانه برگردد. حتی برای شام هم وعده داشت؛ قورمهسبزیای که همسرش برای او پخته بود و منتظر بود دوباره پشت همان سفره همیشگی بنشیند.
سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / گاهی یک زندگی، در چند دقیقه به دو قسمت تقسیم میشود؛ قبل از آن روز و بعد از آن روز. برای فرزانه درافتاده، همسر شهید محمدعلی حاجیپور، آن مرز به روزی رسید که محمد مثل همیشه از خانه بیرون رفت؛ وضو گرفت، نمازش را خواند، دلش برای دخترهایش تنگ شده بود و قرار بود بعد از انجام مأموریتش دوباره به خانه برگردد. حتی برای شام هم وعده داشت؛ قورمهسبزیای که همسرش برای او پخته بود و منتظر بود دوباره پشت همان سفره همیشگی بنشیند.
از آخرین وعده تا سجده شهادت
اما آن روز، آخرین دیدار بود. صدای انفجار که آمد، دل فرزانه بیقرار شد. تماس گرفت، اما محمد دیگر در دسترس نبود. چند دقیقه بعد، خبرها از اصابت موشک به میدان دارایی مراغه میگفتند؛ جایی که محمد برای انجام وظیفه به آنجا رفته بود. بعدها معلوم شد او و دو همرزمش، پس از اقامه نماز، در حالی که به سجده رفته بودند، به شهادت رسیدهاند.

آمد برای دیدن دخترها؛ رفت برای همیشه
حالا فرزانه از بیست سال زندگی مشترک میگوید؛ از مردی که همسرش بود، پدر یسرا و اسرا بود، عاشق علم و درس بود، به اهلبیت(ع) ارادت داشت و شهادت را افتخاری بزرگ میدانست. از آخرین حرفها، آخرین نگاه و آخرین وعده شام؛ از دختری که پس از شهادت پدر، دوباره پای درس نشست و در آزمون تیزهوشان پذیرفته شد؛ و از خواب سمنویی که برای مادر، بوی خیر و برکت و یک خبر خوش داشت.
فرزانه میگوید شهدا از ما دور نیستند؛ فقط دیگر نمیتوانیم آنها را ببینیم. شاید روایت او، روایت زنی باشد که همسرش را از دست داده، اما هنوز در گوشهگوشه زندگی، ردپای محمد را میبیند؛ در رفتار خودش، در موفقیت دخترهایش و در لحظههایی که دلش آرام میشود و احساس میکند او هنوز هم مراقب خانوادهاش است.
فرزانه درافتاده، همسر شهید محمدعلی حاجیپور، وقتی از محمد حرف میزند، خیلی زود پای اهلبیت(ع) به میان میآید؛ از ارادتی که همیشه در دلش داشت و در رفتار و زندگیاش هم دیده میشد.
روز اول جنگ دوازده روزه، مصادف با عید غدیر بود. عیدی که همیشه برای محمد حال و هوای دیگری داشت؛ اما آن روز، صدای جنگ و خبر حمله دشمن صهیونیستی، شادی غدیر را تحتتأثیر قرار داده بود. مردم با دلهایی نگران و پر از دلهره برای شرکت در جشن غدیر میآمدند و این حال مردم، محمد را بهشدت ناراحت کرده بود.
محمد دلش میخواست مردم در روز غدیر شاد باشند؛ دلش میخواست این روز را با آرامش و لبخند جشن بگیرند، نه با اضطراب و نگرانی جنگ. برایش سخت بود که ببیند مردم با دلهای ناآرام به جشنی آمدهاند که باید یکی از شیرینترین و شادترین روزهایشان باشد.

همسرش می گوید: حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم حتی در همان نخستین روزهای جنگ هم دل محمد بیشتر از آنکه برای خودش نگران باشد، برای مردم و حال دلشان میتپید. شاید همینها بود که شخصیت او را برای من اینقدر ماندگار کرد؛ مردی که شادی و آرامش مردم برایش اهمیت داشت و دلش نمیخواست حتی شادی یک عید بزرگ، زیر سایه نگرانی و جنگ قرار بگیرد.
آن روز از همان صبح، حال و هوای خانهمان فرق داشت. در جنگ رمضان، روزی که خبر شهادت رهبرمان را شنیدیم، ما خانوادگی از ساعت چهار صبح بیدار بودیم. ساعت 7، محمد به محل کارش رفت. از صبح، حال خودم خوب نبود. خبر شهادت رهبرمان را که شنیده بودم، خیلی گریه کرده بودم و دلم آشوب بود. ساعت 11 با محمد تماس گرفتم. با هم حرف زدیم. به او گفتم میخواهم کمی بخوابم و استراحت کنم. بعد از آن همه گریه و بیخوابی، واقعاً خسته بودم. اما ته دلم یک نگرانی عجیب داشتم. به محمد گفتم احساس میکنم اگر بخوابم، خبر بدی میدهند.
محمد با همان آرامشی که همیشه سعی میکرد به من بدهد، گفت خبر بدتر از شهادت رهبرمان که نمیتواند باشد، راحت بخواب.
اما نتوانستم. انگار دلم به خواب نمیرفت. تپش قلب داشتم و یک نگرانی مبهم رهایم نمیکرد. آن روز هرچه تلاش کردم، خوابم نبرد. بلند شدم و مشغول کارهای خانه شدم، بیآنکه بدانم این دلشوره قرار است مرا به کجا برساند.
حدود ساعت دو و نیم ظهر بود. محمد قرار بود به ایست و بازرسی میدان بسیج برود. به یکی از دوستانش گفته بود: دلم برای بچهها تنگ شده، بروم سریع آنها را ببینم و دوباره پیش شما برگردم.
آمد خانه. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. انگار فقط آمده بود چند دقیقهای ما را ببیند و دوباره برود. سریع وضو گرفت و نمازش را خواند.
من آسم دارم و به همین خاطر در خانهمان کسی عطر و ادکلن نمیزند. محمد یک ادکلن داشت که همیشه داخل داشبورد ماشینش بود و هر وقت جلسه یا مهمانی میرفت، از آن استفاده میکرد. آن روز وقتی وارد خانه شد، بوی عطر غلیظی از پیراهنش میآمد. به او گفتم مگر نمیدانی من آسم دارم و عطر برایم ضرر دارد؟ چرا عطر زدی؟ برگشت و گفت مگر من الان حوصله و وقت عطر زدن دارم؟
بعد برایم توضیح داد که بچهها را ساماندهی کرده و یک اکیپ هم قرار است همین حالا به ایست و بازرسی بروند. گفت فقط آمده ما را ببیند و دوباره برود.
من اما دلم میخواست بیشتر بماند. مثل همیشه دلم میخواست حداقل برای شام خانه باشد. به او گفتم برای شام بیا خانه، قورمهسبزی درست کردهام.
معده محمد حساس بود و همیشه سعی میکردم برای ناهار و شام خانه بیاید تا غذایی که برایش مناسب است درست کنم. آن روز هم مثل همیشه فکر میکردم برمیگردد؛ فکر میکردم دوباره صدای باز شدن در را میشنوم و محمد سر سفره شام کنارمان مینشیند.
هیچوقت فکر نمیکردم آن چند دقیقهای که آمد خانه، آخرین باری باشد که او را در خانه میبینم.
بعد از رفتن محمد، من هم سریع مشغول تمیز کردن خانه شدم. هنوز چند دقیقهای بیشتر از رفتنش نگذشته بود که صدای موشک و انفجار را شنیدم. همان لحظه اولین چیزی که به ذهنم رسید، محمد بود. با خودم گفتم: «محمد که با سرعت نمیرود، فکر نکنم الان رسیده باشد.»
اما دلم آرام نمیگرفت. گوشی را برداشتم و با محمد تماس گرفتم. در دسترس نبود. همان یک جمله «در دسترس نیست» کافی بود تا نگرانیام چند برابر شود. با برادر شوهرم تماس گرفتم و همزمان اخبار را دنبال کردم.
گفتند میدان دارایی را با موشک زدهاند. اول خبرها این بود که اتفاق خاصی نیفتاده و کسی آسیب ندیده است. کمی بعد گفتند تعدادی زخمی شدهاند و به بیمارستان انتقال پیدا کردهاند. من اما فقط به محمد فکر میکردم و مدام با خودم میگفتم نکند…

بعدها فهمیدم وقتی محمد به میدان دارایی رسیده بود، دو نفر از بسیجیها به او گفته بودند: «حاجی، تو پیشنماز شو، با هم نماز بخوانیم.» سه نفرشان کنار هم ایستاده بودند. نمازشان را خوانده بودند و در همان لحظات، هر سه در حالت سجده به شهادت رسیده بودند.
اولین شهیدی که از زیر آوار بیرون آوردند، محمد بود؛ همسر من.
هنوز هم وقتی به آن لحظهها فکر میکنم، برایم عجیب است که چند دقیقه قبلش در خانه بود؛ وضو گرفت، نمازش را خواند، با من حرف زد، گفت باید برود و دوباره برمیگردد. من هم برای شام برایش قورمهسبزی درست کرده بودم و منتظر بودم برگردد. اما محمد دیگر برنگشت؛ همان نمازی که برایش خواند، آخرین نمازش در این دنیا شد و همان سجده، آخرین سجده زندگیاش.
او با بغضی آکنده از غرور و افتخار چنین ادامه می دهد: نبودن محمد برای ما و برای بچههایمان داغ بسیار سنگینی است؛ داغی که هیچوقت نمیشود گفت به آن عادت کردهایم. جای خالیاش در خانه و زندگیمان همیشه هست. با این حال، با همه سختی و دلتنگی، باور دارم محمد و دیگر شهدا لایق شهادت بودند. شاید همین باور است که کمک میکند بتوانم این روزهای سخت را تحمل کنم.
گاهی با خودم میگویم شاید قرار بوده خودشان بعد از رفتنشان مرهم دلهای ما باشند. من این روزها را به تنهایی نمیتوانم پشت سر بگذارم، اما خدا به من استقامت و قدرت داده است تا بتوانم برای بچههایم بایستم و به زندگی ادامه بدهم. باید حواسم به آنها باشد و جای خالی پدرشان را با تمام توانم برایشان تحمل کنم.
ما بیست سال زندگی مشترک داشتیم. بیست سالی که محمد فقط همسر من نبود؛ بخشی از زندگی، خاطرات و شخصیت من بود. حالا که سالها از کنار هم بودنمان گذشته، تازه بیشتر متوجه میشوم چقدر از او در من مانده است.
بعد از این همه سال زندگی مشترک، میبینم اخلاق خودم هم شبیه محمد شده است. بعضی رفتارها و حرفها، حتی واکنشهایم به اتفاقات، مرا یاد خودش میاندازد. انگار بیست سال زندگی در کنار محمد باعث شده بخشی از او در من ادامه پیدا کند.
محمد از کنار ما رفته است، اما حس میکنم چیزهایی از او در خانه، در بچهها و حتی در خود من باقی مانده؛ چیزهایی که اجازه نمیدهد نبودنش را فقط با یک «جای خالی» تعریف کنم. او نیست، اما بخشی از زندگیاش همچنان با ما ادامه دارد.

فرزانه می گوید: همسران ما برای انقلاب اسلامی و برای ایران فدا شدند؛ برای سرزمینی که به آن تعلق داشتند و دفاع از آن را وظیفه خود میدانستند. ما هم اگر روزی نیاز باشد، خودمان را فدای این وطن میکنیم. برای من و خانوادهام مهم است که بدانیم خون محمد و دیگر شهدا برای دفاع از این خاک و این کشور ریخته شده و اجازه ندهیم حتی وجبی از خاک ایران به دست دشمن بیفتد.
محمد بارها درباره شهادت با من صحبت کرده بود. همیشه میگفت «شهادت افتخار بزرگی است.» اما در کنارش یک آرزو هم داشت؛ میگفت «از خدا میخواهم به من عمر بدهد تا بتوانم به کشور و نظام خدمت کنم و بعد از آن به شهادت برسم.»
حالا که به حرفهایش فکر میکنم، میبینم انگار خودش هم میدانست مسیر زندگیاش به کجا ختم میشود. برای محمد، شهادت فقط رفتن نبود؛ آرزویی بود که میخواست بعد از سالها خدمت و انجام وظیفه به آن برسد. شاید خدا هم دعایش را همانطور که خودش میخواست مستجاب کرد؛ فرصتی برای خدمت و در نهایت، شهادت در راه وطن و اسلام.
دلتنگش هستم، خیلی هم دلتنگش هستم؛ اما وقتی به حرفهای خودش فکر میکنم، دلم آرامتر میشود. محمد رفت، اما آرزویی که همیشه از آن حرف میزد، برایش محقق شد و حالا من ماندهام و مسئولیتی که در برابر فرزندانمان و راهی که او انتخاب کرد، بر دوش دارم.
ما دو دختر داریم؛ یسرا و اسرا. محمد علاقه زیادی به علم و درس خواندن داشت و همیشه پیشرفت بچهها برایش مهم بود. من در سن کم با محمد ازدواج کرده بودم، اما هیچوقت اجازه نداد زندگی مشترک باعث شود از درس و آیندهام فاصله بگیرم. همیشه تشویقم میکرد که ادامه تحصیل بدهم. من هم به تشویقهایش ادامه دادم و رشته حقوق خواندم.
گاهی با هم شوخی میکردیم. میگفت «تو وکیل شو، من هم بعد از بازنشستگی میآیم در دفترت مینشینم.» آن روزها شاید این حرف برایمان فقط یک شوخی شیرین بین زن و شوهر بود، اما حالا که به آن فکر میکنم، برایم یکی از دوستداشتنیترین خاطرات زندگیمان شده است؛ خاطرهای از روزهایی که برای آینده کنار هم برنامه داشتیم و فکر میکردیم سالهای زیادی فرصت داریم که این آرزوها را زندگی کنیم.
وقتی پدر خبرِ قبولی دخترش را در خواب آورد
او روایتی جالب از توجه همسرش به درس دخترش بعد از شهادت را چنین می گوید: محمد برای درس و آینده دخترها هم حساس بود. دختر بزرگمان، یسرا، در مدرسه تیزهوشان درس میخواند و اسرا، دختر کوچکم، خودش را برای آزمون تیزهوشان آماده میکرد. محمد همیشه دوست داشت بچههایش درس بخوانند و پیشرفت کنند. بعد از شهادت پدرشان، اسرا حدود دو ماه نتوانست درس بخواند. غم از دست دادن پدر برایش سنگین بود و طبیعی هم بود که نتواند مثل قبل پای درس بنشیند. آن روزها به او گفتم «این غم و غصه همیشه با ما هست، اما باید ادامه بدهیم.» یاعلی گفتم و خودم کنارش نشستم و در درسهایش کمکش کردم.
دلم میخواست نگذارم داغ پدر، آیندهای را که محمد برای دخترهایش میخواست از آنها بگیرد. میدانستم اگر محمد بود، خودش هم همین را میخواست؛ اینکه بچهها درسشان را ادامه بدهند و به آرزوهایشان برسند. تا اینکه نتایج آزمون تیزهوشان اعلام شد. وقتی دیدیم اسرا هم در آزمون قبول شده است، یک حس عجیبی داشتم؛ هم خوشحال بودم و هم دلم میخواست محمد آن لحظه کنارمان بود. دلم میخواست نتیجه تلاش اسرا را میدید و مثل همیشه خوشحال میشد و به او افتخار میکرد.
قبولی اسرا برای من فقط یک موفقیت درسی نبود. انگار بعد از آن همه روزهای سخت، یک بار دیگر به خودمان ثابت کردیم که میشود با وجود داغ و دلتنگی، ادامه داد. محمد همیشه به علم و پیشرفت بچهها اهمیت میداد و حالا من میخواهم همان مسیری را که او برای دخترهایش دوست داشت، ادامه بدهم.
من باور دارم شهدا هر لحظه کنار ما هستند. این را فقط به زبان نمیآورم، با تمام وجودم احساسش میکنم. شاید ما نمیتوانیم آنها را ببینیم، اما حضورشان را در لحظههای مختلف زندگیمان حس میکنیم؛ انگار هنوز هم حواسشان به ما و بچههایشان هست.
قرار بود روز جمعه نتایج آزمون تیزهوشان اعلام شود. شب قبلش خواب دیدم محمد در چایخانه گلشنزهرای مراغه ایستاده و سمنو میپزد. یک کاسه سمنو برای من و یک کاسه هم برای مادرم داده بود. صبح که از خواب بیدار شدم، خوابم را برای مادرم تعریف کردم. مادرم گفت «محمد میگوید بیتابی نکن و برایش احسان بدهیم.» بعد خودم به تعبیر خواب نگاه کردم. نوشته بود سمنو نشانه خیر و برکت و خبر خوش است. ته دلم یک حس عجیبی پیدا کردم. انگار محمد آمده بود که آرامم کند و بگوید نگران نباش.
فردای آن روز، جواب آزمون تیزهوشان اعلام شد و دیدیم اسرا قبول شده است. همان لحظه هم گریه کردیم و هم خوشحال شدیم. شادیمان با دلتنگی قاطی شده بود. خوشحال بودم که دخترم به نتیجهای که برایش زحمت کشیده بود رسید، اما دلم میخواست محمد هم بود و این خبر را میشنید.
با خودم گفتم شاید واقعاً محمد از آن طرف خبر داشته که اسرا قبول میشود و آمده بود قبل از اعلام نتایج، دل ما را آرام کند. شاید آن خواب، برای من فقط یک خواب نبود؛ پیامی بود از کسی که هنوز هم، حتی بعد از رفتنش، دلش برای ما و آینده بچههایش میتپد.
آن روز بیشتر از همیشه احساس کردم که شهدا از ما دور نشدهاند؛ فقط شکل بودنشان عوض شده است. ما نمیتوانیم آنها را ببینیم، اما گاهی در دل یک خواب، در یک اتفاق خوب، در آرامشی که ناگهان به قلبمان مینشیند، حضورشان را احساس میکنیم.

شهید محمدعلی حاجیپور در ۱۰ اسفندماه سال 1404، در جریان حملات دشمن آمریکایی صهیونی در شهر مراغه به شهادت رسید. پیکر این شهید والامقام در گلشنزهرا(س) این شهر به خاک سپرده شده است.
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید