پنجشنبه / ۷ آبان / ۱۴۰۵ Thursday / 29 October / 2026
×

شهید مهدی رزمجو دانش‌آموز هنرستانی که از سال‌های کودکی با هیئت و مجالس اهل‌بیت(ع) انس گرفته بود و با پیوستن به بسیج دانش‌آموزی، علاقه‌اش به خدمت به انقلاب و اسلام را در مسیری جدی‌تر دنبال کرد و در واپسین ساعات سال 1404 در حال تامین امنیت پایدار محله قراملک به دست دشمن آمریکایی صهیونی شهد گوارای شهادت را نوشید.

ای آنام، باجیم، خداحافظ؛ می‌روم شهید شوم / مهدی رزمجو؛ مشق شهادت دانش آموز بسیجی پای وطن
  • آبان 7, 1405
  • سرویس فرهنگی تبریزبیدار: الهه مهدوی / بعضی نوجوان‌ها هنوز در آغاز راه زندگی‌اند که انتخابشان، مسیر آینده‌شان را روشن می‌کند؛ نوجوان‌هایی که در کنار درس و مدرسه، دلشان در گروی آرمان‌هایی بزرگ‌تر است و معنای مسئولیت را زودتر از هم‌سن‌وسال‌هایشان می‌فهمند. شهید مهدی رزمجو یکی از همین نوجوان‌ها بود؛ دانش‌آموز هنرستانی که از سال‌های کودکی با هیئت و مجالس اهل‌بیت(ع) انس گرفته بود و با پیوستن به بسیج دانش‌آموزی، علاقه‌اش به خدمت به انقلاب و اسلام را در مسیری جدی‌تر دنبال کرد و در واپسین ساعات سال 1404 در حال تامین امنیت پایدار محله قراملک به دست دشمن آمریکایی صهیونی شهد گوارای شهادت را نوشید.

    برای مهدی، بسیجی بودن تنها یک عنوان نبود؛ بخشی از زندگی‌اش بود که در حضور مداوم در پایگاه، همراهی با دوستان بسیجی و آرزوی پوشیدن لباس پاسداری معنا پیدا می‌کرد. او بارها از شهادت گفته بود؛ آرزویی که خانواده‌اش آن را در میان حرف‌های نوجوانانه‌اش می‌شنیدند، اما شاید هیچ‌وقت تصور نمی‌کردند روزی به آخرین روایت زندگی پسرشان تبدیل شود. در آستانه هشتم آبان، روز نوجوان و بسیج دانش‌آموزی، به روایت زندگی شهید مهدی رزمجو، از زبان پدر و مادرش پرداخته ایم که پیش از رسیدن به بزرگ‌سالی، راه خود را انتخاب کرده بود؛ نوجوانی که بسیجی بودن برایش نه یک مناسبت، بلکه سبک زندگی بود.

    محمدتقی رزمجو، پدر شهید مهدی رزمجو، وقتی از سال‌های کودکی پسرش صحبت می‌کند، از علاقه‌ای می‌گوید که خیلی زود در وجود او شکل گرفت و با گذشت زمان، به بخش جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش تبدیل شد؛ علاقه به هیئت‌های مذهبی و مجالس اهل‌بیت(ع).

    او به یاد می‌آورد که مهدی دوران کودکی و سال‌های ابتدایی زندگی‌اش را در محله قراملک گذراند و از همان سال‌های نخست، حضور در هیئت برایش اهمیت زیادی داشت.

    به گفته پدر شهید، مهدی حدود 7 سالگی در مراسم مذهبی، شبیه‌خوانی و تعزیه شرکت می‌کرد و به‌تدریج، حضور در این مجالس برایش فراتر از شرکت در یک مراسم معمولی شد؛ هیئت بخشی از زندگی روزمره او بود.

    پدر شهید می‌گوید: مهدی از همان کودکی دوست داشت خودش هم در برگزاری مراسم مذهبی نقش داشته باشد و تنها تماشاگر نباشد. این علاقه به‌مرور در وجودش ریشه دواند تا جایی که در حدود هشت‌سالگی تصمیم گرفت در محله هیئتی راه‌اندازی کند.

    البته در آن سن با محدودیت‌هایی روبه‌رو شد و بزرگ‌ترها اجازه ندادند فعالیتش را آن‌طور که می‌خواست ادامه دهد، اما این مسئله نتوانست علاقه‌اش را کم‌رنگ کند. مهدی همچنان در هیئت‌های مذهبی محله قراملک حضور پیدا می‌کرد و هرجا فرصتی برای مشارکت در مراسم پیش می‌آمد، سعی می‌کرد سهمی در برگزاری آن داشته باشد.

    رزمجو می‌افزاید: مهدی از آن دسته بچه‌هایی نبود که فقط برای تماشای مراسم به هیئت بروند. دوست داشت خودش کاری انجام دهد؛ از آماده‌کردن وسایل مراسم گرفته تا مشارکت در شبیه‌خوانی و تعزیه. این روحیه از همان کودکی در او وجود داشت و با بزرگ‌تر شدنش، شکل جدی‌تری پیدا کرد.

    شعرهایی که از دل ارادتش به اهل‌بیت(ع) می‌آمد

    پدر شهید در ادامه از علاقه مهدی به مطالعه و یادگیری در زمینه نوحه‌خوانی و تعزیه می‌گوید: علاقه‌ای که باعث شده بود برای شناخت بیشتر این هنر مذهبی، کتاب‌های مربوط به آن را مطالعه کند.

    به گفته او، مهدی تنها به خواندن کتاب‌ها اکتفا نمی‌کرد و خودش نیز شعر می‌نوشت. شعرهایش حاصل ذوق و علاقه شخصی او بود و از این طریق، احساسات و ارادتش به اهل‌بیت(ع) را بیان می‌کرد.

    رزمجو با اشاره به حضور پسرش در شبیه‌خوانی و تعزیه می‌افزاید: مهدی در اجرای تعزیه نیز نقش می‌پذیرفت و در کنار بازی در این مراسم، در بخش‌های مختلف برگزاری آن مشارکت می‌کرد. او برای آماده‌شدن مراسم وقت می‌گذاشت و حتی لباس‌های تعزیه را خودش تهیه می‌کرد. برای آماده‌کردن لباس دیگر بچه‌ها هم تلاش می‌کرد تا همه‌چیز به شکل مناسبی پیش برود.

    او در روایت خاطرات پسر شهیدش، به توجه مهدی به جزئیات نیز اشاره می‌کند: اینکه دوست داشت مراسم به بهترین شکل برگزار شود و برای رسیدن به این هدف، از انجام کارهای مختلف دریغ نمی‌کرد.

    از کلاس درس تا هیئت؛ علاقه‌ای که به مدرسه هم رسیده بود

    علاقه مهدی به فعالیت‌های مذهبی به محله و هیئت محدود نمی‌شد. پدرش می‌گوید: او در مدرسه نیز این مسیر را دنبال می‌کرد و سعی داشت فضای مدرسه را هم با فعالیت‌های مورد علاقه‌اش پیوند بزند.

    به گفته رزمجو، مهدی در مدرسه حدیث می‌گفت و پیگیر فعالیت‌های مرتبط با هیئت بود. این علاقه برای او برنامه‌ای مقطعی نبود که تنها در ایام خاص یا مناسبت‌های مذهبی سراغش برود؛ فعالیت‌های مذهبی به بخشی از زندگی‌اش تبدیل شده بود و در موقعیت‌های مختلف، از محله و هیئت گرفته تا مدرسه، خودش را نشان می‌داد.

    رزمجو در ادامه از مسیر تحصیلی پسرش می‌گوید و توضیح می‌دهد: مهدی دوره ابتدایی و راهنمایی را در قراملک گذراند و پس از آن وارد هنرستان شد. او در رشته برق صنعتی تحصیل می‌کرد و دانش‌آموز پایه یازدهم بود.

    مهدی در کنار درس خواندن، در مغازه نیز کار می‌کرد و گاهی تا ساعت‌های پایانی شب بیرون از خانه می‌ماند. خانواده می‌دانستند که بخشی از وقت او در هیئت می‌گذرد و فعالیت‌های مذهبی همچنان جایگاه مهمی در برنامه روزانه‌اش دارد.

    پدر شهید همچنین به روحیه اجتماعی مهدی اشاره می‌کند و می‌گوید: او با وجود سن کم، به معاشرت با بزرگ‌ترها علاقه داشت و تلاش می‌کرد از تجربه‌های آنان استفاده کند. در گفت‌وگو با افراد بزرگ‌تر از خودش احساس راحتی می‌کرد و ارتباط با آنان بخشی از شخصیت اجتماعی‌اش بود.

    یا شهید می‌شوم یا پاسدار؛ آرزویی که بارها تکرار می‌کرد

    رزمجو وقتی به علاقه پسرش به لباس نظامی و خدمت اشاره می‌کند، از آرزویی می‌گوید که مهدی بارها درباره آن صحبت کرده بود؛ آرزوی پاسدار شدن و شهادت.

    به گفته پدر شهید، مهدی از دوران کودکی به لباس نظامی علاقه داشت. گاهی لباس نظامی می‌پوشید و با همان لباس به پایگاه بسیج می‌رفت. این علاقه با گذشت زمان جدی‌تر شد و حضور در پایگاه و فعالیت در جمع بسیجیان، جایگاه پررنگ‌تری در زندگی او پیدا کرد.

    رزمجو می‌گوید: مهدی در هفتمین سال تحصیلی خود به بسیج دانش‌آموزی پیوست و فعالیت‌هایش را در این مسیر دنبال کرد. به این ترتیب، علاقه‌ای که از سال‌های کودکی به فعالیت‌های مذهبی و خدمت شکل گرفته بود، در دوران تحصیل نیز در قالب فعالیت بسیجی ادامه یافت.

    پدر شهید تأکید می‌کند: حضور در پایگاه و همراهی با بچه‌های بسیج، بخشی از زندگی روزمره مهدی بود. خانواده گاهی به‌سختی می‌توانستند او را در خانه ببینند؛ چراکه بخش زیادی از وقتش را به فعالیت‌های مذهبی و حضور در پایگاه اختصاص می‌داد.

    رزمجو از علاقه ویژه پسرش به حاج قاسم سلیمانی نیز یاد می‌کند و می‌گوید: شخصیت و راه این فرمانده برای مهدی الهام‌بخش بود. علاقه به حاج قاسم در کنار گرایش او به لباس نظامی، خدمت و حضور در بسیج، بخشی از تصویری است که پدر از آرزوها و علایق پسرش به خاطر دارد.

    نوجوانی که از آینده‌اش با زبان شهادت حرف می‌زد

    پدر شهید می‌گوید: مهدی بارها از علاقه‌اش به پاسدار شدن و شهادت صحبت کرده بود. خانواده از این آرزوها خبر داشتند و می‌دانستند که پسرشان به این مسیر علاقه‌مند است، اما شاید هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که فاصله میان آرزو و واقعیت برای او تا این اندازه کوتاه باشد.

    پسری که خنده‌هایش با مهربانی گره خورده بود

    نسرین مردانی، مادر شهید مهدی رزمجو، وقتی از پسرش حرف می‌زند، ابتدا به سراغ خاطراتی می‌رود که از کودکی او در ذهن دارد؛ پسری پرجنب‌وجوش، شوخ‌طبع و در عین حال مهربان و دلسوز که حضورش در خانه با شیطنت‌ها و خنده‌هایش همراه بود.

    او می‌گوید: مهدی از همان کودکی بسیار پرتحرک بود و به‌سختی آرام می‌گرفت، اما به‌تدریج و با بزرگ‌تر شدن، آرام‌تر شد. با این حال، شوخ‌طبعی و روحیه شادش همچنان در وجود او باقی ماند و می‌توانست با رفتارهایش فضای خانه را تغییر دهد.

    مردانی از رابطه صمیمانه خود با پسرش یاد می‌کند: رابطه‌ای که در آن محبت و شوخی جایگاه ویژه‌ای داشت. به گفته او، مهدی در کنار روحیه شاد و پرجنب‌وجوشش، پسری مهربان، دلسوز و فداکار بود و اگر احساس می‌کرد کسی به کمک نیاز دارد، تلاش می‌کرد کاری برای او انجام دهد.

    خانه چشم‌انتظار بود؛ مهدی در پایگاه می‌ماند

    مادر شهید از روزهایی می‌گوید که حضور مهدی در پایگاه بسیج پررنگ‌تر شده بود و خانواده به‌سختی می‌توانستند او را در خانه ببینند. مهدی بیشتر اوقات بیرون از خانه بود و در کنار دوستانش فعالیت می‌کرد. گاهی به خانه برمی‌گشت، اما دوباره راهی پایگاه می‌شد؛ انگار بخش مهمی از زندگی و دل‌مشغولی‌هایش در همان‌جا جریان داشت.

    مادر می‌دانست که مهدی به فعالیت‌های مذهبی و بسیجی علاقه دارد، اما هیچ مادری به‌آسانی نمی‌تواند احتمال ازدست‌دادن فرزندش را بپذیرد؛ حتی اگر بارها از زبان او شنیده باشد که آرزوی شهادت دارد.

    در جنگ 12 روزه گفته بود شهید می‌شوم

    مردانی در ادامه روایت خود به خاطرات جنگ 12 روزه اشاره می‌کند؛ روزهایی که مهدی از شهادت صحبت کرده بود، اما مادرش نمی‌توانست این حرف‌ها را نشانه اتفاقی بداند که ممکن است واقعاً رخ دهد. او می‌گوید: در جنگ 12 روزه به من گفته بود که شهید می‌شوم، اما من باورم نمی‌شد. فکر می‌کردم این هم حرفی است که از علاقه‌اش به شهادت می‌زند. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم روزی برسد که واقعاً او را از دست بدهم.

    با آغاز جنگ رمضان، حضور مهدی در پایگاه و فعالیت‌هایش بیشتر شد. خانواده کمتر او را می‌دیدند و او همچنان در کنار دوستانش به فعالیت ادامه می‌داد.

    مادر شهید از عادتی یاد می‌کند که برایش معنای خاصی داشت؛ مهدی غسل شهادت می‌کرد و بعد به پایگاه می‌رفت. این رفتارها از نگاه مادر، نشان‌دهنده جدیت و باور پسرش به مسیری بود که انتخاب کرده بود، اما با وجود تمام نشانه‌ها، او همچنان نمی‌توانست احتمال شهادت فرزندش را باور کند.

    آخرین خداحافظی؛ مامان، می‌روم شهید بشوم

    در میان خاطرات نسرین مردانی، روایت روز پیش از شهادت مهدی جایگاه ویژه‌ای دارد؛ خاطره‌ای که جزئیاتش را با دقت به یاد دارد و هر بخش آن، تصویری از آخرین دیدار مادر با پسرش را زنده می‌کند.

    او می‌گوید : یک روز پیش از شهادت، مهدی را دیدم که کیفش را می‌بست تا به پایگاه برود. هنگام رفتن، مداحی پخش کرد که در آن عبارت «ای آنام، باجیم، خداحافظ» شنیده می‌شد. سپس از خواهرش خواست از او فیلم بگیرد و با خانواده خداحافظی کرد.

    مردانی با یادآوری گفت‌وگوی آخرش با مهدی می‌گوید: از او پرسیده بودم کجا می‌رود و مهدی در پاسخ گفته بود می‌روم شهید شوم.

    مادرش از او خواسته بود این حرف‌ها را کنار بگذارد، اما مهدی پاسخ داده بود: مامان، شهادت بزرگ‌ترین افتخار است. وقتی شهید شدم، برایم افتخار بکنید.

    بعد از شهادتم، جلوی دوربین خوب صحبت کنید

    به گفته مادر شهید، مهدی حتی درباره چگونگی صحبت‌کردن خانواده پس از شهادتش نیز حرف زده بود و می‌گفت اگر شهید شد، خانواده‌اش جلوی دوربین خوب صحبت کنند.

    این سخنان برای مادر، خاطراتی است که حالا با گذشت زمان معنای دیگری پیدا کرده‌اند؛ حرف‌هایی که آن روز شاید همچون آرزوهای همیشگی یک نوجوان به نظر می‌رسیدند، اما بعدها به یادگارهایی ماندگار از آخرین روزهای زندگی او تبدیل شدند.

    مردانی همچنین به خاطره‌ای از حدود دو هفته پیش از جنگ 12  روزه اشاره می‌کند. آن روزها همراه خانواده در خانه خواهرش بود که مهدی از آنان خواست عکس خوبی از او بگیرند. او گفته بود به عکسی مناسب نیاز دارد تا در آینده برای تهیه بنر از آن استفاده کنند و می‌خواست خانواده عکس خوبی از او داشته باشند.

    وصیت‌نامه‌ای که پشت قاب گوشی پنهان شده بود

    مادر شهید در ادامه، از نشانه‌های دیگری می‌گوید: پس از شهادت مهدی، معنای عمیق‌تری برای خانواده پیدا کردند.

    به گفته مردانی، مهدی شعر مربوط به سنگ مزار و تربت امام حسین(ع) را به دوستش امانت داده بود. او و دوستش هر دو وصیت‌نامه‌های خود را نوشته و پشت قاب گوشی‌هایشان گذاشته بودند.

    مهدی به دوستش گفته بود اگر شهید شد، وصیت‌نامه‌اش را به دست مادرش برساند.

    این وصیت و امانت‌سپاری، در کنار حرف‌هایی که مهدی درباره شهادت و افتخار خانواده به او گفته بود، از آمادگی ذهنی او برای مسیری حکایت داشت که انتخاب کرده بود؛ مسیری که حضور در پایگاه و فعالیت‌های بسیجی، بخش مهمی از آن بود.

    روزی که خبر شهادت رسید؛ از جست‌وجو در قراملک تا بیمارستان طالقانی

    مردانی وقتی به روز شهادت پسرش می‌رسد، از لحظه‌ای می‌گوید: صدای بمباران را شنیدند؛ لحظه‌ای که نگرانی برای مهدی، او و همسرش را به جست‌وجوی خبری از پسرشان کشاند.

    او روایت می‌کند: وقتی صدای بمباران را شنیدیم، زودتر از همسرم بیدار شدم و به او گفتم بلند شو، بسیجی‌ها را زده‌اند.

    مادر شهید می‌گوید: کانال قراملک را نگاه کرده بودم و نوشته‌های تسلیت را دیده بود. از همسرم خواستم هرچه زودتر حرکت کند، اما پدر مهدی پرسید کجا باید برویم؛ چرا که محل حضور پسرشان را نمی‌دانستیم.

    مردانی توضیح می‌دهد: مهدی محل دقیق فعالیت‌هایش را به خانواده نمی‌گفت و این موضوع برای آنان محرمانه بود. به همین دلیل، ابتدا به سمت مسجد رفتیم، اما آنجا خبری نبود و محیط ساکت و خلوت به نظر می‌رسید. پیشنهاد کردم به سمت باغات برویم.

    او ادامه می‌دهد: پس از طی مسافتی، متوجه شدیم راه را بسته‌اند و اجازه ورود نمی‌دهند. پدر مهدی از ماشین پیاده شد و پس از چند دقیقه، دیدم که او را گرفته‌اند و به سمت خودرو می‌آورند. به او گفته شد به بیمارستان شهید محلاتی بروند؛ چرا که احتمال دارد مهدی مجروح شده باشد.

    مردانی از لحظات پراضطراب آن مسیر می‌گوید: لحظاتی که شنیدن احتمال مجروح‌شدن پسرم، در میان نگرانی‌ها، کورسوی امیدی برای ما ایجاد کرده بود.

    او می‌گوید: از یک طرف خوشحال بودم که نام مهدی در فهرست مجروحان قرار دارد و از طرف دیگر، نگران بودم که چرا پسرم به تماس‌های تلفنی پاسخ نمی‌دهد.

    خانواده به بیمارستان محلاتی رفتند، اما نام مهدی در فهرست مجروحان آنجا نبود. به همین دلیل، مسیرشان را به سمت بیمارستان طالقانی ادامه دادند.

    مادر شهید به یاد می‌آورد: در بیمارستان گفتند منتظر بمانیم. سپس فرمانده مهدی نزد خانواده آمد و خبر داد که مهدی در اتاق عمل است. خانواده نشستند تا شاید بتوانند او را ببینند؛ هنوز امید داشتیم که او را دوباره در آغوش بگیریم، اما این انتظار به دیداری دوباره نرسید.

    مردانی ادامه می‌دهد: پس از گذشت چند دقیقه، فرمانده مهدی پدر او را در آغوش گرفت و شهادتش را تسلیت و تبریک گفت.

    مادری که هنوز چشم‌انتظار بازگشت پسرش است

    مردانی در پایان، از روزهای پس از شهادت مهدی می‌گوید؛ روزهایی که با دلتنگی و مرور خاطرات پسرش می‌گذرد. او می‌گوید بارها مهدی را در خواب دیده است، اما هنوز نتوانسته با این واقعیت کنار بیاید که فرزندش به شهادت رسیده است.

    برای او، مهدی هنوز همان پسر مهربان و شوخ‌طبعی است که روزی از خانه بیرون می‌رفت و دوباره بازمی‌گشت؛ همان نوجوانی که دلش در پایگاه و کنار دوستان بسیجی‌اش بود و بارها از آرزوی شهادت گفته بود.

    حالا از آن رفت‌وآمدها، خاطراتی مانده است که مادر با مرورشان، حضور پسرش را در خانه و زندگی خود احساس می‌کند؛ خاطرات نوجوانی که بسیجی بودن را در عمل زندگی کرد و آرزویی را که بارها به زبان آورده بود، با شهادتش به پایان رساند.

    انتهای پیام/

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *