قربان کرمت آقای مهربانی ها / آلله منی آرزیما یتیردون

قربان کرمت آقای مهربانی ها / آلله منی آرزیما یتیردون

کم کم داریم به آن نور که به دنبالش بودیم نزدیکتر می‌شویم. حالا کاروانی خسته از روزمرگی ها خسته از رنج راه چشمشان به گنبد طلا می افتد؛ گنبدی که شبیه خورشید اما مهربان‌تر می درخشد. پدر سالخورده دستانش را تا می‌تواند به سمت گنبد بلند کرده و انگار از خود بی خود شده با صدای لرزانش با تمام توان فریاد می‌زند، «آقا جان آقاجانیم بالاخره گلدیم پابوسیوه گلدیم»