سرویس زن و خانواده تبریز بیدار/ بتول حیدری
صاحب نظران معتقدند خانواده از نخستین نظام های نهادی، عمومی و جهانی می باشد که برای رفع نیازهای حیاتی و عاطفی انسان و بقای جامعه ضرورتی تام دارد. روابط مناسب در جامعه بر اساس روابط مناسب در خانواده شکل می گیرد و هر اندازه روابط درون خانواده مناسب تر باشد ، خانواده به تبع آن جامعه از ثبات و استحکام بیشتری برخوردار است.
زندگی صنعتی امروزی با همه تفاوت هایش از زمان قدیم باعث تغییر نقش ها شده است وهمین امر باعث شده زن و مرد و حتی فرزندان در خانواده پا به پای هم تمام ساعات روز را به فعالیت های اجتماعی ،اقتصادی و فرهنگی بپردازند و تنها ساعاتی از شب برای با هم بودن و برقراری ارتباط موثر بین اعضای خانواده فرصت باقی است.
در این راستا به مرور زمان ارتباط های افراد خانواده اعم از والدین وفرزندان و به خصوص پدر و مادر شکل دیگری می یابد و تنها به روابطی ظاهری و سرد تبدیل می شود که تنها از روی عادت، اجبار و یا تامین بعضی نیازهای معیشتی و جسمی است. در این بین از همه بدتر ارتباط بین همسران می باشد که مشکلی به نام طلاق عاطفی را بین آنها موجب می شود.
طلاق عاطفي به سردي رابطه ميان زن و شوهر گفته ميشود. در واقع در اين رابطه ضعف ارتباط عاطفي زن و شوهر منجر ميشود به سردي تمامي روابطي كه يك زوج ميتوانند با هم داشته باشند مانند رابطه روحي، جسمي، عاطفي و حتي گفتاري. وجود اين مشكل در يك رابطه باعث بيمهري و كم شدن انرژي مثبت در خانواده ميشود. زوجها در بيگانگي دنياي يكديگر گم شدهاند و فقط براي هم حكم يك همخانه يا يك مصاحب كه به او عادت كردهاند را دارند. اين افراد با فاصلهاي كه از لحاظ روحي و جسمي با يكديگر دارند خط قرمزهايي را براي همديگر مشخص كردهاند و هر كدام در خلوت خود ديگري را متهم ميكند. درك نكردن صحيح از رفتار و گفتار يكديگر، نداشتن شناخت كافي از روحيات طرف مقابل و عاقبت بيعلاقگي و سردي نسبت به شريك زندگي خود همه و همه دست به دست هم ميدهد تا يك طلاق عاطفي را در زندگي زوجها بهوجود بياورد. هيچ آمار دقيقي از ميزان وجود طلاق عاطفي در دست نيست ولي ميتوان به جرات گفت آمار طلاق عاطفي در كشورما از طلاق قانوني بيشتر است.
تهدیدهای طلاق عاطفی بر بنیان خانواده
طلاق عاطفي معمولا از شكايت و گلهگذاري زوجها نسبت به هم شروع ميشود. انتظاراتي كه گفته ميشود ولي برآورده نميشود درواقع نيازهاي دو طرف از يكديگر تامين نميشود. به نيازها و خواستههاي ديگري اهميت داده نميشود طوري كه انگار زن و شوهر يكديگر را ميبينند ولي صداي هم را نميشنوند و اين مرحله آغازين شروع طلاق عاطفي است.در مرحله بعد نزاع زناشويي رخ ميدهد و انتظاراتي كه قبلا به آرامي مطرح ميشد حالا با صداي بلند و داد و بيداد بيان ميشود و آرامش نسبي جاي خود را به خشم ميدهد؛ خشمي كه خود را به شكلهاي گوناگون نشان ميدهد. خشم دروني تبديل ميشود به صداي بلند، پرتاب كردن وسايل و برخورد فيزيكي با توهين و تحقير. پس از اين مرحله اختلافها بيشتر شده و ديوار سكوت مابين زن و شوهر قرار ميگيرد و اين به معناي نشنيده شدن و نديده گرفتن است. يعني هر دو در مقابل يكديگر ناتوان شدهاند و هركس به دنياي دروني خود فرو ميرود و ديگر اهميتي به طرف مقابل نميدهد كه كار به جايي ميرسد كه براي يكديگر تنها و تنها حكم يك همخانه را بازي ميكنند و حتي جاي خواب خود را از يكديگر جدا ميكنند.
دلایل اصلی زندگی زوجها در كنار یكدیگر بعد از وقوع طلاق عاطفی چیست؟
آسيب شناسان اجتماعي، چند عامل عمده را علت هاي اتفاق نيفتادن جدايي در اين خانواده ها مي دانند:
1- طلاق در جوامع سنتي مذموم است بنابراين اکثر خانواده ها تلاش مي کنند اين اتفاق نيفتد. برخی تابع قوانین و سنتهای خانوادگیشان هستند كه مثلا عروس با لباس سفید میرود و با كفن برمیگردد.
2- زن و مرد نياز به پشتوانه عاطفي دارند به خصوص زنان از اين نظر تمايل بيشتري دارند که حامي و پشتيبان عاطفي داشته باشند و چون زن برخلاف مرد انتخاب شونده است درون خود اين ترس را دارد که مبادا پس از طلاق تنها بماند.
3- سومين عامل که متأسفانه به ضرر زنان تمام مي شود اين است که زنان پس از جدايي از سوي جامعه و برخي افراد مورد بي حرمتي قرار مي گيرند.
4- چهارمین عامل اهميت دادن به حرف ها و سخنان اطرافيان است. زن و مرد هر چه شناخت شان نسبت به هم بيشتر باشد به نسخه هايي که ديگران مي پيچند، کمتر اهميت مي دهند.
5- غير از اين هستند خانواده هايي که از مهم ترين عوامل جدا نشدن شان وجود فرزندان است چنين والديني از اثرات منفي اين شيوه زندگي بر فرزندان شان غافلند زيرا تغيير رفتار فرزندان در شکل هاي متفاوتي بروز پيدا مي کند از اولين نشانه هاي منفي در فرزندان طلاق عاطفی، بي نشاطي، افسردگي و بي حرکتي است افت تحصيلي و بي علاقگي به درس خواندن نيز از عوامل سکوت طولاني ميان پدر و مادر است.
6- برخی امید دارند كه این اوضاع را میتوانند به سمت بهبود شدن روابط تغییر دهند.
اثراتی که طلاق عاطفی در خانواده ها به جا می گذارد
رنگ باختن عشق
اولین چیزی که در طلاق عاطفی میان زن و شوهر از بین می رود، جاذبه و اعتماد آنها نسبت به هم است. وقتی یکی از زوجین مملو از نیازهای برآورده نشده در زندگی مشترک باشد، احساس غمگینی و ناامیدی در او شکل می گیرد.
طلاق عاطفی را حتی طلاق پنهان نیز می نامند چرا که همسران در محیط های اجتماعی ممکن است خوب و صمیمی به نظر برسند، اما در تنهایی قادر به تحمل یکدیگر نباشند. این سرد شدن ها ممکن است در آغاز یک طرفه باشد، اما اندکی که بگذرد دو طرفه می شود. به مرور زمان زوجین دیگر نه نگران هم می شوند و نه نسبت به یکدیگر عاطفه مثبتی بروز می دهند.
زندگی زیر یک سقف در حالی که در واقع هیچ ارتباط رضایت بخشی بین آن ها وجود ندارد، تحمل مشکلات را دشوار و ادامه زندگی را دشوار تر می سازد.این روند ممکن است حتی سال ها به طول بینجامد و در نهایت به طلاق قانونی منتهی شود.
بی میلی به انجام کارها
فردي كه دچار طلاق عاطفي شده است به خود و سلامت فردي خود بيتوجه ميشود و حتي به سلامت ديگر افراد خانواده نيز اهميت كمتري ميدهد؛ وظايف خود را به درستي انجام نميدهد و مسئوليتهاي خود را در مقابل ديگر افراد خانواده بهسردي و بيهيچ ميل و رغبتي انجام ميدهد.
اگر اين فرد يك خانم باشد نسبت به نظافت منزل و ديگر امور مربوط كندتر از قبل عمل ميكند و اكثرا هميشه كارهاي عقبمانده يا نيمهكاره دارد ولي حوصله و رغبتي براي انجام دادن آنها ندارد. اگر يك مرد باشد نسبت به كار كردن و وظايف خود سردتر از قبل ميشود و اين مشكل موجود را دوچندان ميكند. آشفتگي روحي و ذهني به آشفتگي ظاهري گره ميخورد و وضع را بدتر از قبل ميكند. شخص از لحاظ روحي در شرايطي قرار دارد كه هيچ رغبتي براي شاد بودن يا حضور در جمعهاي شاد ندارد و عموما تنهايي را ترجيح ميدهد تا كمكم به افسردگي دچار ميشود و به جز سلامت روحي كه بيمار شده است سلامت جسم نيز به خطر ميافتد.
خانهاي كه همه را فراري ميدهد
در اين خانوادهها افراد نسبت به خانه خود حسي كه بايد داشته باشند را ندارند. همه افراد خانواده به هر نحوي ميخواهند زمان كمتري را در خانه سپري كنند. جو سرد، بيروح و سكوت خالي از شور و نشاط در خانه حاكم است و اين جو همه را فراري ميدهد. بچهها در اين خانه هيچ حس امنيت و آرامشي دريافت نميكنند و بيشتر تمايل دارند وقت خود را بيرون از خانه و با دوستان خود بگذرانند؛ جامعه ناامن آماده پذيرش اين افراد است و متاسفانه اين بچهها تمايل به استفاده از موادمخدر، ارتباطهاي ناسالم و نامشروع و انجام كارهاي خلاف و غيرعرف نشان ميدهند و هم به خود و هم به جامعه آسيب وارد ميكنند و برخي نيز دچار افسردگي و در خود فرورفتن ميشوند و مسلما چنين بچههايي براي آينده خود و تشكيل يك زندگي جديد هيچ الگوي مناسبي پيشرو نداشته و شايد آنها نيز در آينده دچار مشکل والدین خود شوند.
تمرکز روی اختلافات و نقاط ضعف همسر
یکی از مسائل مهمی که در طلاق عاطفی رخ می دهد این است که چون نیاز های زوجین توسط یکدیگر برآورده نمی شود، رفته رفته به جای وجوه مشترک، هر یک به اختلافات و نقاط ضعف دیگری می اندیشد.
پیامد این تمرکز منفی، برجسته کردن اختلافات و نادیده گرفتن اشتراکات است که به فضای فردی وسعت می بخشد و فضای دو نفره را محدود تر می سازد. اشتیاق کم می شود، صمیمیت از بین می رود و جملاتی که میان آنها رد و بدل می شود همگی بوی بی تفاوتی می دهد.
زمان وقوع طلاق عاطفی در خانواده ها
در هر سني و با هر شرايطي ميتوان انتظار به وجود آمدن طلاق عاطفي را داشت. نميتوان گفت كه علت به وجود آمدن طلاق عاطفي خانوادهها به هم شباهت دارد. اين مشكل ميتواند در رابطه يك زوج جوان كه سن ازدواج آنها 2تا 3 سال است رخ دهد يا ميتواند در يك خانوادهاي كه چند بچه كوچك و بزرگ دارند باشد يا حتي در خانوادهاي كه بچههايشان به حدي رسيدهاند كه هر كدام به دنبال زندگي خود رفتهاند رخ دهد كه به اصطلاح به اين مرحله سندرم آشيانه خالي نيز گفته ميشود.
اما بيشترين ميزان طلاق عاطفي در سالهاي اول ازدواج رخ ميدهد. وقتي كمكم بچهها به جمع خانواده اضافه ميشوند و زوج سرگرمي بيشتري نسبت به قبل دارند اين مسئله كمتر احتمال دارد ولي با بزرگتر شدن بچهها باز هم احتمال طلاق عاطفي پررنگ ميشود. در يك زندگي زناشويي زوجها در طول مسير هدفهايي دارند و وقتي اين هدفها به حداقل ميرسد ميتوان انتظار طلاق عاطفي را داشت.
براي ازدواج در اكثر موارد بايد سن مرد از زن بيشتر باشد ولي اين اختلاف سن نبايد از 7 تا 10 سال بيشتر باشد زيرا در اين شرايط 2 انسان با 2 دنياي مختلف و در 2 مرحله زندگي از هم قرار دارند و مسلما درك صحيحي از دنياي هم ندارند بهطور مثال به احتمال زياد مردي كه 35 سال دارد با خانمي كه 22 سال دارد ازدواج كند، اين 2 بعد از چندسال كه از زندگي بگذرد تازه متوجه ميشوند هركدام نيازها و خواستههاي متفاوتي با يكديگر دارند، زن تازه ميخواهد شور و هيجان جواني را تجربه كند ولي مرد اين دوره را سپري كرده و ميخواهد در آرامش بيشتري زندگي كند و اينجاست كه از هم فاصله ميگيرند و هر كدام غرق در دنياي خود ميشوند. اگر سن زن از مرد بيشتر باشد هم در اكثر موارد مشكل ديگري را به وجود ميآورد زيرا زنها زودتر از مردها به سن بلوغ ميرسند، زودتر ميفهمند و زودتر از لحاظ بدني آماده ميشوند در اين شرايط يك زن كه از شوهر خود بزرگتر است دائم در فكر خود شوهرش را از دست ميدهد و هميشه به زنهايي كه از او كوچكتر و زيباتر هستند حسادت ميكند و هميشه آنها را جلوي خود در كنار شوهرش قرار ميدهد و بعد مقايسه ميكند و به اين ترتيب هم روحيه خود را از دست ميدهد و هم به خاطر شك و سوءظن خود ساخته نسبت به همسرش بدگمان ميشود و مرد هم بعد از چندسال تازه متوجه ميشود كه نبايد با زني كه از خودش بزرگتر بوده ازدواج ميكرده و اين موضوع را دائم به همسرش گوشزد ميكند. در اينجا از يكديگر فاصله ميگيرند و هر كدام در روياهاي خويش نيمه گمشده خود را مييابد و از انتخابي كه داشته احساس ندامت و پشيماني ميكند. در اين مورد زوجها به سرعت از لحاظ روحي از يكديگر فاصله ميگيرند و طلاق عاطفي شكل ميگيرد.
تبریز بیدار در نظر دارد در گزارش بعدی، به راهکارهای مدیریت و کاهش طلاق عاطفی در خانواده ها بپردازد.
دیدگاهتان را بنویسید