کشف ۱۲۰ دستگاه ماینر غیرمجاز و دستگیری ۳۶ نفر در آذرشهر
انتقال زندان تبریز با استفاده از ظرفیت مولدسازی تسریع میشود
مرگومیر ناشی از سوختگی در آذربایجانشرقی ۳۳ درصد افزایش یافت
کاهش ۵۶ درصدی سنزدگی گندم آذربایجانشرقی در سال ۱۴۰۵
دستگیری سارقان اماکن خصوصی در تبریز
تأکید امام جمعه تبریز بر کاربردی شدن آموزههای نهجالبلاغه
کشف ۸ فقره سرقت خودرو و داخل خودرو به ارزش ۵۰ میلیارد ریال در تبریز
جریمه ۴ میلیارد ریالی متهمان پرونده هلیشات قاچاق در تبریزرهبر شهید انقلاب اسلامی در خاطراتی با بیان اینکه پدرم در زمان نهضت مشروطه از نزدیک شاهد قضایای تبریز بود، می آورد: باقرخان بخاطر ارادتی که به پدربزرگم داشت به آقاسیدجواد احترام میگذاشت.
به گزارش تبریزبیدار، شهید آیتالله سید علی خامنهای در روایت رهبر شهید از دوران مشروطه در تبریز می آورد:
پدرم در زمان نهضت مشروطه دوازده سال داشته و از نزدیک شاهد قضایای تبریز بوده است. برای همین خیلی مسائل را دیده بود و نقل میکرد. روزهایی را دیده بود که باقرخان با دسته تفنگدار خود از محلّه خیابان بخشی از تبریز را سازماندهی و بسیج میکرد تا به کمک دوست و همرزمش ستّارخان که در بخشهای دیگری وظایف مشابهی را انجام میداد، یازده محلّه تبریز را در برابر محلّه شتربان که سنگر مخالفان مشروطه بود به جنگ و مقاومت وادار سازد. پدرم که آن روزها هنوز به دوران بلوغ نرسیده بود، بارها باقرخان را که در مدخل کوچهی قرهباغیها بر روی سکّویی نشسته و جوانان تفنگدار محلّه گرد او را گرفته بودند، در سر راه خود به مدرسهی طالبیّه میدیده است.
پدرم نقل میکرد: «باقرخان هممحلّهای ما بود. خانهاش در محلّهی خیابان و در همان کوچه قرهباغیها قرار داشت. مرد قدبلند و شجاعی بود. ابتدای کوچه درگاهی بود که باقرخان مثل داشهای محلّه و بزنبهادرها آنجا مینشست و بقیّه داشها هم دوروبَرش را میگرفتند. وقتی من رد میشدم، احترام میگذاشت و به اطرافیانش میگفت پسر آقا است.» البتّه آن زمان پدربزرگم فوت شده بوده و پدرم هم نوجوان بوده است. باقرخان به خاطر همین که در آن محلّه زندگی میکرده، به پدربزرگم ارادت داشته است.
پدرم علمای آن محل را اسم میآورد و تعریف میکرد که گاهی باقرخان شخصاً به آنها مراجعه میکرد و میپرسید «آقا! شما به این قضیّه، یعنی مشروطه، راضی هستید؟ امضای شما از روی طوع و رغبت بوده؟»
در جایی عکس دستهجمعی فعّالان نهضت مشروطیّت در تبریز به چاپ رسیده بود. پدرم یکایک آنان را میشناخت و به نام، معرّفی میکرد. در زمان جوانی ما، عکس حادثه اعدام ثقةالاسلام را هم که برای پدرم آوردیم، یادش آمد و گفت: «این شیخ سلیم است، این فلانی است و…».
انتهای پیام/
دیدگاهتان را بنویسید